خرید انواع کتاب قرآن و مفاتیح الجنان با بالاترین تخفیف + طراحی یادبود رایگان حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت


کتاب دیده بان صبح؛ نگران عصر

مولف (پدیدآور) :

محمد محمودی نورآبادی


قیمت پشت جلد: 860000 ریال
قیمت برای شما: 731,000 ریال 15 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: يکشنبه 21 آبان 1402

توضیحات

... تصمیم گرفتم یکی رو بکشم و خودم و بچه رو راحت کنم. ولی کدوم یکی رو باید می کشتم؟ صفدر یا قاسمعلی رو؟ به ذهنم رسید، چشمم رو ببندم و دستم رو همینطوری به طرفشون دراز کنم؛ دستم رو دهن هر یکی رفت، همون رو خفه ش کنم...

کتاب "دیده بان صبح؛ نگران عصر" به قلم محمد محمودی نورآبادی مستند داستانی از زندگی شهید مدافع حرم؛ صفدر حیدری می باشد.

خاطره ای به خنکای خرداد...!

خاطره آن شب خنک خردادی، همانقدر که شنیدنش برای قاسمعلی تلخ بود، چند برابر برای صفدر دردآور بود از آن دست خاطراتی که برای همیشه ته دل آدم می ماند و وقت و بی وقت تصور و تداعی می شود.

یگان توپخانه، در دشت «چهارده شهید» مستقر بود؛ دشتی که دو ایل بزرگ «ترگور» و «مرگور» را در خود جای داده بود و ادامه اش به مرز ترکیه و ارتفاعات شهیدان، کوه خليل، هلانه، شگفتان و زینال تابوتان می رسید. پاسگاه های مرزی ایران، در همان ارتفاعات مستقر بودند و یگان توپخانه باید آنها را پشتیبانی می کرد.

صفدر، مثل بقیه ی افراد، شام، همبرگر خورده بود. یک ساعت نگذشته، درد در شکمش پیچید و اوج گرفت. تب داشت و تنش به عرق نشست. هر چه خواست بی خیال شود، درد دست بردار نبود. هر لحظه حالش بدتر می شد. کارش به تهوع و استفراغ کشید. چند بار بالا آورد. رفیقش یونس حیدری گفت: همین که بالا آوردی، خوب میشی.

نیمه های شب، از شکم درد جان به لب شده بود. یونس گفت: خوب، درسته شب تردد ممنوعه؛ ولی ناچاریم ببریمت اورژانس دیگه.

صفدر از درد به خودش پیچید و گفت: واییی... نه. راه دیگه ای نداریم ؟!

باید پانزده کیلومتر جاده ی خاکی را با آمبولانس می رفتند تا به قرارگاه تاکتیکی و اورژانس بهداری یگان می رسیدند. از پنج عصر تا شش صبح، تردد در آن مسیرها ممنوع بود. صفدر از یونس خواست با قرارگاه تماس بگیرد و بخواهد فکری به حالش کنند.

فرمانده قرارگاه، سرهنگ محمد محمدی، از هم ولایتی های صفدر بود و زادگاهش، روستای عالیشاهی، کمتر از سه کیلومتر با زادگاه صفدر فاصله داشت. محمدی گفت: والا این وقت شب که جاده هیچ امنیتی نداره؛ ولی صفدر رو که نمیشه بی خیال شد.

یونس و دو سرباز، او را انداختند عقب آمبولانس. يونس، مسلح و دست به ماشه جلو نشست و راننده، گازش را گرفت.

یک ربع بعد، در محوطه ی قرارگاه بودند. سرهنگ محمدی از سنگر فرماندهی بیرون آمده بود و پاورچین به طرف آمبولانس سفید می آمد. صفدر، داد و بیدادکنان و در حالی که یونس زیر بغلش را گرفته بود، داشت پیاده می شد که سرهنگ محمدی با خنده گفت: پیرمرد، تو نمی دونستی همبرگر مال بچه سوسول هاست و نه خوراک من و توی پیرمرد؟!

- وای... محمدی، جون خودت، وقت مزاح نیس... فقط بگو به دادم برسن... سرهنگ محمدی گفت: ای داد و بیداد... خوب میشی، مش صفدر!

صفدر چهره در هم کشید و دولا دولا راه می رفت. محمدی و بقيه، او را تا سنگر محل کار پزشک قرارگاه همراهی کردند. دکتر که سرباز جوانی بود، به قټه های روی دوش صفدر نظری انداخت و محترمانه گفت: چی شده، جناب سرهنگ؟

صفدر گفت: گمونم مسموم شده ام، دکتر... آه... فقط یه همبرگر خوردم و بعدش این جوری شدم.

صفحه 10 کتاب دیده بان صبح؛ نگران عصر

گزیده ای از کتاب دیده بان صبح؛ نگران عصر:

هوای صبح هنوز نقره ای بود که تانک ها جلو افتادند و نیروهای پیاده هم در دو ستون، پشت سرشان حرکت کردند. طولی نکشید که از زمین و هوا، با توپ و خمپاره و ۱۰۷ و ۲۳، رتیان، زیر آتش رفت. چیزی که حالا دیگر دل ایاز را خون میکرد، نداشتن صدای صفدر و ابوذر بود.

صفدر اگر بود، حالا فارسی و لری، قبضه ها را پای کار می کشاند و با تند تند پنجاه متر به چپ و به راست و بالا و پایین بزن و مرحبا و بارک الله گفتن هایش، به همه نشاط می داد. ابوذر اگر بود، حالا با ای واویلا، ای واویلا گفتن هایش، شور و هیجان به پا می کرد و خواب و خستگی را از چشم و تن همه می پراند...

در تاریک روشن صبح، اولین هدفی را که ایاز و مهدی از فرمانده یکی از تانک ها درخواست شکارش را کردند، همان ساختمان تک تیراندازهای دشمن بود.

تانک آماده شد و سه گلوله به ساختمان کوبید. چند لحظه بعد، چهار نفر از ساختمان بیرون آمدند و پا به فرار گذاشتند. بچه های گردان حضرت زینب، با تیربار به طرف شان اتش گشودند و حساب شان را رسیدند.

پشت سرتانک ها و در پناه آتشی که وجب به وجب با فاصله ای مشخص، جلوتر از ستون را میزد، رفتند تا رسیدند به حوالی جایی که شب قبل، از پشت دوربین، چیزهایی شبیه به موش صحرایی دیده بودند؛ موضوعی که برای ایاز و مهدی معما شده بود. معما البته خیلی زودتر از آنچه انتظارش را داشتند، حل شد.

زیر درخت های زیتون، چند چاله دیدند؛ چاله هایی که افراد دشمن با شاخه های درخت، روی آن ها را پوشیده بودند. مهدی گفت: پس ما دیشب این قدر نزدیک به کمین های دشمن بوديم!

ایاز گفت: بله. از ته سیگارها و قوطی های کنسروشون معلومه اینجا بودن.

تروریست ها، در ورودی شهرک، چنان سنگربندی کرده و استحکاماتی داشتند که هر کس میدید، فکر می کرد با ارتش یک کشور قدرتمند در حال جنگ است. دهانه ی تونل، یک حفره ی عادی به نظر می آمد؛ در حالی که وقتی وارد میشدی، دنیای دیگری را می دیدی. با اینکه جنس زمین، سخت و سنگی بود، با پیکور کنده بودند و در آن پایین حتی سنگر اجتماعی و انبار مهمات و آذوقه هم داشتند.

شکل خاکریزها و کانال هایی که بین دو خاکریز حفر کرده بودند و همین طور تونلهای ارتباطی شان با یکدیگر، خطی شکست ناپذیر را در ذهن ترسیم می کرد. ایاز به مهدی گفت: حالا متوجه میشم چرا دشمن ما در آن حد اعتماد به نفس داشت و تلاش می کرد در مقابل حجم آتشی که روی سرشون ریخته میشه، مقاومت کنه!

به رتیان که رسیدند، حجم آتش خودی توفانی تر شده بود. وضعی پیش آمد که نیروهای پیاده توانستند خود را بدون تلفات تا آن ته شهرک برسانند؛ فقط چند نفر مجروح شدند.

صفحه 250 کتاب دیده بان صبح؛ نگران عصر

پیشنهاد ما: کتاب توحید مفضل

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس