فروش ویژه کتاب «ترجمه الغارات» با مقدمه استاد پناهیان حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 450000 ریال
قیمت برای شما: 427,500 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: شنبه 19 تير 1400

توضیحات

قهرمان ها آرمان های یک ملت را به تصویر می کشند و ملموس می کنند. این قهرمان ها هستند که سنگ محک جامعه هستند و رویاهای کودکان و نوجوانان را می سازند. هزار جان گرامی یک قهرمان را در دل خود دارد قهرمانی از جنس این مردم که عاشقش هستند، سردار دلهای قهرمان. هزار جان گرامی روایت نامه بدرقه حاج قاسم سلیمانی به کوشش خانم ساجده ابراهیمی می باشد که توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده است.

مقدمه کتاب هزار جان گرامی:

مردم با نگاه به قهرمان ها، شخصیت و رفتار و عملکرد و زیست خود را ارزیابی می کنند. قهرمان ها یأس را از مردم می گیرند و به آنها امید میدهند. جامعه ای که قهرمان ندارد، هیچ ندارد. انسان های بدون قهرمان، همانند آن تعبیر امیر المؤمنين (ع) مردگان متحرک اند و ملت بدون قهرمان، مجمع مردگان متحرک است. با گذشت چهار دهه از انقلاب اسلامی، آسیب های بی توجهی به روایت تیپ قهرمان انقلاب اسلامی را با تمام وجود حس میکنیم.

انقلاب اسلامی ایران به مثابه انقلابی استثنایی، قهرمانی استثنایی را به صحنه فراخواند. تیپ قهرمان انسان انقلاب اسلامی، حتی به چشم ظاهر نیز کمترین شباهتی به تیپهای قهرمان جوامع و تمدن های گوناگون ندارد؛ حتی انسانی ترین تمدنها. قهرمان انقلاب اسلامی پا را فراتر از عقل زمانه نهاده و بر فراز تبار تاریخی خود ایستاده است؛ تاجایی که حتی قهرمان های شاهنامه نیز یارای همراهی اش را ندارند.

تیپ قهرمان انسان انقلاب اسلامی «بسیجی شهید» است؛ و بسیجی شهیدی که «پیش از شهادت، شهید شده است؛ قهرمانی که نه اندام چشم پرکنی دارد به زور بازوی عجیبی. او اعتبارش را از پیکر شگفت انگیز و سن و سینه ستبر و حتی از بازوبند پهلوانی نمی گیرد. تیپ قهرمان انقلاب اسلامی نه هرکول است و نه رستم، اما در اوج قدرت است و اراده اش بر امور عين تحقق آنهاست. با این حال، این همه را نه از خود، که خاکسارانه از خدای خود می بیند. تیپ قهرمان انقلاب اسلامی بسیجی شهید است که صفاتش یادآور خطبه «متقین» حضرت ابوتراب(ع) است. با ظهور چنین شخصیتی، قهرمان های پوشالی هالیوودی، هرروز بیش از پیش رنگ می بازند و سبعیت و خشونت دهشتناک داعشی، هرروز ضعیف تر و حقیر تر جلوه می کند.

انقلاب اسلامی، قهرمان را بازتعریف کرده و آن را در اوج به رخ کشیده است؛ آن هم نه در ذهن و به صورتی نمادین که تنها در ادبیات و هنر بشود سراغش را گرفت، بلکه در همین عینیت و بر تارک همین دنیای تنگ و محدود. انقلاب اسلامی، دوران قهرمان های پوشالی را به سر آورده است. نگاه به قهرمان های انقلاب اسلامی، گویی رهیدن از زندان پر زرق و برق این جهان پرکثرت بی وجود و نظرکردن به جهانی دیگر است؛ جهانی فراتر از توان درک عقل زمینی. تمنای رهیدن از این جهان و تشبه به قهرمان های انقلاب اسلامی، به تدریج با حتی یک باره، ذره ذره وجود را دگرگون می کند و انسانی دیگر می سازد و دریچه های آن جهان را به روی این انسانهای دگرگون شده میگشاید.

پیشنهاد کتاب: عصرهای کریسکان

برشی از کتاب هزار جان گرامی:

خدا میداند چندبار این نشانگر توی ورد خاموش و روشن شد تا بتوانم برای حاج قاسم بنویسم. مگر هنوز نوشته ام؟ راستش من هنوز جرئت نمیکنم قبل از اسمشان شهید بگذارم. حاج قاسم برای ما کرمانی ها همیشه حاج قاسم است. برای منی که روزنامه نگارم و تقریبا روزی هزار کلمه باید بنویسم، این جوری قفل شدن و گیج و گول زل زدن به صفحه سفید ورد لپ تاپ، موقعیت خیلی عجیب و سختی خلق کرده بود. من سالهاست عادت کرده ام تقریبا هر روز بنویسم؛ بخشی اش برای محل کارم است که روزنامه است و با نوشتن زنده است و اضافه کنید به آن، چیزهایی که معمولا برای خلوت خودم می نویسم و کسی از جا و موضوعشان خبری ندارد. 

حوالی ده صبح جمعه بود که از خواب بیدار شدم. توی خانه تنها بودم. طبق رفتار متداول نوددرصد مردمان مجازی زده جهان، رفتم سراغ گوشی، اولین پیام را همسرم فرستاده بود. دو کلمه: «حامد، حاج قاسم» همین. چشم مالیدم. گروه شورای سردبیری روزنامه را باز کردم. عبدالله زده بود: «حاج قاسم» گروه دیگری از بچه های رسانه: «حاج قاسم» الله اكبر! یک دست سوخته با انگشتری عقیق. عقیق سلیمانی. توی تخت نشستم. مشت انداختم توی سرم، موهایم را کشیدم. لبم را گاز گرفتم. درد را حس کردم. معنی اش این بود که خواب نبودم. فاجعه اتفاق افتاده بود. معنای واقعی استیصال را با همه سلول هایم حس کردم. مولکولهای هوا شده بودند عین یک لیوان قیر داغ. می رفتند توی ریه ام و بیرون نمی آمدند. به کی زنگ بزنم؟ از کی تأییدیه اصالت خبر را بگیرم؟ اهالی روزنامه باید جمعه ها سر کار باشند، تا صبح شنبه روزنامه روی میز خلق الله باشد. ساعت کار روزهای جمعه مان دوی بعدازظهر بود. حاج مهدی، سردبیر روزنامه توی گروه زد: «پاشید بیایید روزنامه، ببینیم چه خاکی باید به سر کنیم بیخ کمد را گشتم. مشکی محرمم با مشکي ختم هایم فرق دارد. مشکی محرمم را برداشتم. اتو نداشت. داغ دیده را چه به تشریفات؟..

پیشنهاد ما : کتاب با بابا

صفحه 149 کتاب هزار جان گرامی

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس