فروش ویژه کتاب «الغارات» - با مقدمه استاد پناهیان حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت


نان سال های جنگ


قیمت پشت جلد: 220000 ریال
قیمت برای شما: 198,000 ریال 10 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: پنج شنبه 8 ارديبهشت 1401

توضیحات

توی منطقه، هیچ جایی مثل صد خرو نبود. این پیشتازی مدیون زن های صدخروی بود. می گفتند این کاری است که به درد دنیا و آخرتمان می خورد. همه کارها هم صلواتی بود و حق الزحمه ای نداشتیم...

در دوران دفاع مقدس عده ای در خط مقدم خون ریختند و جان دادند و عده ای کثیر دیگری نیز در پشت خط مقدم  عرق میریختند و برای حمایت از جوانان تلاش می کردند. کتاب "نان سال های جنگ" از سری کتاب های تاریخ شفاهی جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی نشر راه یار به بیان خاطرات زنان روستای صدخرو در پشتیبانی جنپ می پردازد.

خاک بی بهار:

«نان سالهای جنگ» حکایتی است از زنانی که مویشان را در آسیاب سپید نکرده اند و هر روز خدا برایشان خاطره ای است از بندگان خوب وبدخدا؛ روایت روزهایی که شاه قلدر به ضرب وزور روی کار آمد و چند سال بعد هم به ضرب و زور از کشور فرار کرد. در این بین، فقط زورگویی شاه قلدر در خاطر زنان روستا مانده که در قضیه کشف حجاب به مادران و خواهرانشان جفاها رفته است.

زنان روستا خوب به یاد دارند فرار شاه قلدرو ورود متفقین را زمانی که قحطی، سوغاتی ورود چکمه پوشان خارجی بود. زنان روستا به این سال «سال گندم منی پنج تومان» می گفتند و هنوز هم به همین نام در ذهنشان نقش بسته است؛ سالی که خاک روستا بی بهار بود.

بعد از شاه قلدر، پسر به جای پدر بر تخت نشست اما هیچ چیز عوض نشد. زمانی بود سیاه و سیاهی روی سر روستا و شهر و کشورسایه انداخته بود؛ زمانه بی انتهای تاریکی؛ زمانه ای به نهایت شب. مردم روستا امادر دل، نور ایمان داشتند و به فردا امید.

وقتی که مردم در خیابان ها شعار برابری و عدالت و اسلام سردادند، خودشان را به شهر رساندند که بگویند آنها هم خسته اند از زمستانی که بهارشان را دزدیده است. زن های روستاهم مشت شدند و فریاد؛ فریادی که بهار را صدا کند.

پسر بازیگوش:

پسرم نیشابور درس می خواند. پایش به کارهای انقلابی باز شده بود. میگفتم: «مادرجان مراقب خودت باش.» می خندید و می گفت:«خیالت راحت»، ولی باز کار خودش را می کرد! کتاب های دکتر شریعتی را می خواند، اعلامیه پخش می کرد. سرش درد می کرد برای این کارها..

یک روز توی خانه نشسته بودم که صدای در آمد. در را که باز کردم، جوانکی هم سن وسال پسرم را جلوی در دیدم. رنگش پریده بود. گفت: «علی را گرفتند. اگر کتابی توی خانه دارید، قایم کنیم.»

روز بعد علی را آزاد کردند. بهش گفته بودند دیگر از این غلطها نکند، ولی گوشش بدهکار این حرفها نبود.

صفحه 45 کتاب نان سال های جنگ

یک لحظه بیکار نمی شدم:

پسرم که رفت سربازی، کارم شد گریه و دعا. هرجا روضه ای بود، خودم را می رساندم و یک دل سیراشک می ریختم. خانه که بودم، نمی خواستم کسی اشکم را ببیند. روضه را بهانه میکردم. هنوز روضه شروع نشده، اشک توی چشمم جمع می شد.

یک روز که از روضه برمیگشتم، یکی از همسایه ها گفت: «طوبی، خبرداری برای رزمنده هانان می پزیم؟ توهم اگر دوست داری بیا» از خدایم بود؟ پرس وجو کردم، فهمیدم کجاها نان می پزند. هرجایی دود تنوری بلند بود خودم را می رساندم. دستم به نان پختن نمی گرفت و خیلی بلد نبودم.

خمیر زواله میکردم ، نان از تنور میکشیدم بیرون و نانها را پهن میکردم روی زمین. بعضی وقت ها هم می رفتم هیزم ها را از در حیاط می آوردم تا پای تنور. تنور که خاموش می شد، خاکسترها را از تنور بیرون می کردم. یک لحظه بیکارنمی نشستم. جارو دست میگرفتم حیاط را جارو می زدم. استکان و قوری آب می زدم.

صفحه 74 کتاب نان سال های جنگ

پیشنهاد ما: کتاب بیست و هفت روز یک لبخند

قواره شوهر:

وقتی فهمیدم قرار است برای رزمنده ها ژاکت ببافند، انگار دنیا را به من دادند. با خودم گفتم چهارتکه ژاکت و کلاه می بافم تا رزمنده هایی که برای ما رفته اند جبهه، سرما نخورند. خیرالنساء و زن حاج مسلم وزن عبدالله خالقی، بالاسر کار بودند.

میگفتند ژاکت، کلاه و شال گردن را تا آخرماه آماده کنید. آخرماه بافتنی ها را می فرستادند جبهه. می پرسیدم چه اندازه ای ببافم؟ می گفتند: «قواره شوهرت.» کسی که شوهرش درشت تر بود، ژاکت بزرگتری می بافت.

کامواها را می آوردم خانه و شب ها ژاکت میبافتم. دو ساعت زمان می برد تا یک وجب بافتنی ببافم. دوست داشتم توی ژاکت هانقش ونگار بیندازم ولی نمیشد، چون خیلی وقت میگرفت.

صفحه 133 کتاب نان سال های جنگ

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس
-->