فروش ویژه کتاب «ترجمه الغارات» با مقدمه استاد پناهیان حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 450000 ریال
قیمت برای شما: 423,000 ریال 6 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: يکشنبه 10 بهمن 1400

توضیحات

حالا شلوغی و سروصدا را ول کن و داد و هوار بلندگوها را بچسب. انگار کویتی پور و آهنگران با همدیگر مسابقه رو کم کنی گذاشته بودند. از یک بلندگو صدای کویتی پور با آن لهجه جنوبی اش می آمد و آهنگران از بلندگوی دیگری می خواند. مگر صدا به صدا می رسید...

داستان طنز "فرزندان ایرانیم" از سری کتاب های مهرک نشر سوره مهر اثری است از داوود امیریان که روایتی جذاب از وقایع یک محله شلوغ پلوغ را برایمان بازگو می کند. این کتاب در قطع رقعی وبا 220 صفحه به چاپ رسیده است.

یک عدد فریبرز:

یکی از بچه های محل به نام فریبرز مثل من می خواست به جبهه برود. علقهایمان را یک کاسه کردیم و دیدیم بهتر است اول به پایگاه بسیج محل برویم و بعد که جا افتادیم، راهی جبهه شویم.

با هزار مکافات و پارتی بازی تو بسیج محل به عنوان نیروی نخودی عضو شدیم. اسلحه ژ.ث فقط یک وجب قدش از من کوتاه تر بود. وقتی توی دست می گرفتمش، پاهام تامی خورد و شروع می کردم به تلوتلوخوردن.

عشقم این بود بروم میدان راه آهن و با رزمندگان عازم جبهه اختلاط کنم. چند بار قصد فرار کردم، اما راستش را بخواهید، نمیدانستم چطور. البته خانواده ام با جبهه رفتنم موافق بودند. اما مادرم بی تابی می کرد. ولی آنقدر فیلم بازی کردم و هزار بامبول و دوز و کلک به کار بستم تا جان به لب شد و قبول کرد.

گرچه چشمش آب نمیخورد و فکر می کرد مرا با آن جثه کوچک حتی تا دویست کیلومتری جبهه هم راه نمی دهند، چه برسد به خود جبهه. فریبرز هم حال و روزش بهتر از من نبود. تو محل با دو نفر دیگر هم صمیمی بودم. سیدامیر سیدزاده و خلیل عظیمی که پسردایی و پسر عمه بودند...

صفحه 20 کتاب فرزندان ایرانیم

مراسمی صبحگاهی:

صلوات فرستادیم و بعد به طرف غذاخوری رفتیم، سحری چلومرغ بود. اکبری رفت پشت بوفه و کمک آشپزها شد. بهش چشمک انداختم و او بی معرفتی نکرد و ظرفم را پر پیمانه کرد.

آقای صفاری را به غذاخوری پیدا کردم. بعد از سلام و علیک کنارش نشستم و مشغول خوردن شدم.

بعد از مراسم صبحگاه کمی دو و نرمش کردیم و رفتیم سر کلاس ساعت اول ایدئولوژی داشتیم؛ اما مگر چشمانمان باز میشد. خواب هوش و حواس از همه گرفته بود. بیرون، هوای اردیبهشت ماه کمی خنک بود و داخل کلاس گرم و ما مچاله شدیم و چرت میزدیم.

حاج آقا خوش خنده و سرحال، داشت تخته سیاه را خط خطی می کرد. اما من یک کلمه از حرفهایش را هم متوجه نمیشدم. به خود نهیبی زدم که بیدار شو. چشم باز کردم. حاج آقا درباره خداشناسی بحث می کرد و دلیل و مثال می آورد. برگشتم عقب.

رحیم سر بر شانه مجید گذاشته بود و مجید سر به سر او، و هردو خواب بودند. حسن باقری چانه اش به سینه چسبیده بود و آب الزجی از گوشه لبش آویزان بود. سعید سرش عقب رفته بود و سیبک گلویش ورقلمبیده بود و آهسته خرخر می کرد. بچه های دیگر جز یکی دو نفر همه خواب بودند. ناگهان حاج آقا با مشت رو میز فلزی گوشه کلاس کوبید و فریاد زد: برپا!..

صفحه 70 کتاب فرزندان ایرانیم

پیشنهاد ما: کتاب دادگستر جهان

 

پیشنهاد ما: خرید کتاب اقبال الاعمال

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس