فروش ویژه کتاب «ترجمه الغارات» با مقدمه استاد پناهیان حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 400000 ریال
قیمت برای شما: 368,000 ریال 8 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: سه شنبه 5 بهمن 1400

توضیحات

کلا ده دقیقه طول کشید؛ ده دقیقه ای که یک عمر گذشت. وارد خاک سوریه شده بودم و آنجا معبر باب الهوی در کشور جنگ زده سوریه بود! مقصد و هدفم اروپا و آلمان بود، بهشت آرزوهایم آنجا بود کلی برنامه داشتم، ولی الان در یکی از خطرناک ترین مناطق کره زمین بودم!..

کتاب "دیپورت" به قلم علی اسکندری از خاطرات جوانی به نام پیمان برایمان می گوید. کسی که با دریایی از آرزوها و به دنبال بهشت قصد سفر به آلمان و اروپا را داشت اما ناگاه راهش به دل سوریه و جنگ و توپ و تفکیری ها افتاد.

کتاب "دیپورت" از امید و آرزوهای واهی برایمان می گوید. از اشتباهی که راه را به سمت مرگ می فرستاد. این کتاب توسط انتشارات سوره مهر در قطع رقعی و با 164 صفحه به چاپ رسیده است.

هویتی دروغین:

نوبت به ما که رسید، یک نفر جلو آمد و به عربی گفت: «جوونهای سوری سمت راست، پیرمرد و پیرزن و بچه و خونواده سمت چپ وایستید. اگه جوونی هم زن و بچه داره بره توی صف سمت چپ. فقط جوونهای تنها سمت راست وایستن.» تقریبا هفده هجده نفر در صف سمت راست ایستادیم. از این جمعیت حدود ده نفر هویت خود را تغییر داده بودیم و هشت نفر هم واقعا سوری بودند.

نوبت به ثبت مشخصات ما رسید. یک نیروی نظامی با تک تک ما صحبت و اطلاعات را ثبت می کرد. جلوتر از من یکی از عراقی ها بود. مأمور از او اسمش را پرسید. عراقی اسمی را که برای خودش انتخاب کرده و روی برگه ثبت بود فراموش کرده بود. مأمور متوجه شد که این جوان سوری نیست ولی او پافشاری می کرد که من سوری ام. مأمور که این پافشاری را دید گفت: «باشه. برو!»

نويت من شد و از من اسمم را پرسید. به کردی گفتم: «جمال اسحاق عایشه.» پرسید: «اهل کجایی؟» گفتم: «قامشلی.» گفته های من را با برگه ثبت مشخصات تطبیق داد. این سؤال و جواب ها و بررسی ها تقریبا تا بعدازظهر طول کشید. از طرفی پشت سر هم اتوبوس می آمد و افراد را سوار میکرد و می برد. دیگر فقط گروه ما جوانها مانده و کمپ تقریبا خالی شده بود. کار ما هم تمام شده بود و همه زیر سایه بلاتکلیفی نشسته بودیم.

حدود ساعت هفت عصر بود که اتوبوسی وارد کمپ شد. چند نفر از مأمورها به طرف مان آمدند. همراهشان تعدادی دستبند پلاستیکی بود و دست های ما را بستند. در جواب سؤال ما که چرا دستمان را می بندید و کجا قرار است برویم، گفتند ظرفیت کمپ ما تکمیل شده و جا برای نگهداری شما نداریم؛ شما را به کمپی نزدیک مرز سوریه، ادنا، منتقل می کنیم...

صفحه 40 کتاب دیپورت

پیشنهاد ما: کتاب سین جین های خواستگاری

دوری از وطن:

پتو و کیسه لباس هایم را جلوی دستشویی مرتب کردم و دراز کشیدم. تنم میسوخت. چند دقیقه بعد غذای سحر را آوردند. برعکس روزهای قبل که برای خوردن سحری همه در کنار هم بودیم دیگر شرایط فرق می کرد. آنها با بی توجهی به من که تنی زخمی داشتم غذاها را خوردند و برای من چیزی نگذاشتند. من هم اشتها و توان خوردن نداشتم.

درد شکنجه از یک طرف و بغضی خفه کننده از طرف دیگر داشت مرا میکشت. بعد از مشخص شدن هویتم تصمیم گرفتم دیگر نمازم را به سبک و روش آنها نخوانم. منی که تا قبل از زندان نماز نمی خواندم، تصمیم گرفته بودم از لج داعشی ها هم که شده نمازم را به سبک و سنت پدر و مادرم بخوانم.

سنگی پیدا کردم و شستم و به جای مهر از آن استفاده می کردم. می دانستم اگر کمک و راه نجاتی هم باشد حتما از طرف خدا خواهد بود. برای خودم با هسته های زیتون تسبیحی هم درست کردم. این کارهایم دهن کجی به زندانی های دیگر بود که جز خودشان دیگران را مسلمان نمی دانستند و لابد این کارهایم جانم را به خطر می انداخت.

صفحه 84 کتاب دیپورت

پیشنهاد ما: خرید کتاب صعود چهل ساله

 

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس