مقتل الحسین (قره عین الرسول فی مصائب آل بتول) اثر جدید علیرضا صادقی واعظ ادامه مطلب

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 220000 ریال
قیمت برای شما: 209,000 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: شنبه 19 تير 1400

توضیحات

کتاب سردار سربدارها خاطراتی است از مردم سبزوار از ایام شهادت سردار دلها حاج قاسم سلیمانی  به نویسندگی سید سعید آریا نژاد و منتشر شده توسط انتشارات راه یار.

در پشت جلد سردار سربدارها داریم:

پدر شهیدم را روی پایم گذاشتم و به سینه هم چسباندن خیلی نزدیک بودم به سردار ردیف اول نشسته بودند آقای آمد و گفت بلند شوم بلند شدم دوباره گفت بلند شده زنان کردم صدای سردار آمد که با آن آقا گفت بهمن کار نداشته باشد نشنید و متوجه نشد و می‌خواست از روی صندلی بلند می کند دوباره سردار گفت آقا فرزند شهید را بلند نکن از صندلی اش سر جایم نشستم یه حس عالی داشتم انگار کسی را دارم که پشتم است...

وقتی خبرم کردند مهدی در سوریه شهید شده اصلا برایش گریه نکردن شوهرش را خوب می‌شناختم و می‌دانستم به آرزویش رسیده وقتش را داشت و خودش را سرافراز کرد و ما را برای شوهرم گریه نکردم ولی برای حاج قاسم چرا یک بار هر بار که به یادش می افتم هر بار که از شهادتش می‌گویند هر بار که با خودم می‌گویم دیگر حاج قاسم نداریم

پیشنهاد کتاب: کتاب با بابا

 

کهکشان راه سلیمانی در سردار سربدارها:

رنگین کمان هویت انقلاب اسلامی در آخرین سال های دهه نود، کهکشانی پررنگ و نور کم داشت و آن تشییع باشکوه و پرجمعیت پیکر سردار سلیمانی در چند شهر ایران و عراق بود. درباره شخص حاج قاسم و ابومهدی و یاران شهیدشان گفته اند و از این پس هم بسیار خواهند گفت؛ اما حاشیه هایی در متن شهادت سردار و یارانش وجود دارد که مانند حاشیه های تاریخ اسلام، دفاع مقدس، پیاده روی اربعین و... خواندنی و پرثمرو هویت بخش اند؛ روایت هایی که هریک، ذرہ نوری در کهکشان راه سلیمانی اند و قطعا میتوانند در بسترهای هنر و اندیشه و رسانه، محصولات و آثار تازه ای خلق کنند.

پیشنهاد کتاب: عصرهای کریسکان  

خاطره سید مجید نقیب زاده از شهادت حاج قاسم در سردار سربدارها:

به گل روزهای هفته است برای ورزشکاران باستانی، زورخانه ها جمعه شلوغ می شوند؛ زورخانه ما هم شلوغ می شود و پیشکسوت و غیرپیش کسوت می ایند برای ورزش. بعد ورزش نماز را به جماعت می خوانیم و می رویم خانه. . آن جمعه ای که خبر شهادت سردار را شنیدیم، زورخانه ذوالفقار را تعطیل کردیم. نه فقط آن روز؛ تا سه روز تصمیم گرفتیم توی زورخانه برای حاج قاسم مراسم بگیریم. رفقا استقبال کردند. یکی از دوستان رفت و از جیبش مایه گذاشت و به تعداد ورزشکاران زورخانه، چند دست لباس ورزشی گرفت. رویشان نوشته بود سردار دلها. مراسم خیلی خوبی شد. مرشدمان شاعرهم هست. شعری حماسی گفته بود مختص سردار و شهادتش. تماشاچیان هم سینه می زدند و اشک می ریختند. در میان تماشاچیان ، امام جمعه شهر و چند نفر از پاسدارها نشسته بودند. نفس مرشد گرم بود و تازه کننده داغ دل.
:
بعدها آن عکس حاج قاسم را دیدم؛ آن عکسی که نشان میداد اهل زورخانه اند و ورزش باستانی. . از قبل ارادت داشتیم؛ ارادتمان چند برابر سردار. یاحق.
د داشتیم؛ ارادتمان چند برابر شد. در پناه حق باشی

در قسمتی از سردار سربدارها از خاطره محمد رضا جعفری نسب در سردار سربدارها می خوانیم:

نزدیک سالگرد حاج قاسم بود و کتابمان تقریبا آماده . جلسه ای
داشتیم با رفقا. از این طرف و آن طرف حرف پیش آمد و رفت سمت نامه های سالگرد سردار. من هم درآمدم و گفتم: «پنجاه ساعت مصاحبه گرفته ایم از مردم و می خواهیم خاطرات و روایت هایشان از لحظه شنیدن خبر شهادت حاجی و کارهایی که آن زمان کرده اند بطشود و مصاحبه ها را هم کتاب کرده ایم و به سالگرد می رسد ان شاء الله .»
بعد برای اینکه بیشتر بیایند توی فضا، چند تا از خاطرات درجه یک مصاحبه ها را که در ذهنم بود، برایشان تعریف کردم. یکی از دوستان که رنگ رخساره اش نشان میداد بدجوری با خاطرات حال کرده، گفت: «پنجاه ساعت که چیزی نیست. شک نکن هرکسی روایت منحصربه فردی دارد. این همه آدم آمده اند توی مراسم ها. بیست وپنج تا اتوبوس از سبزوار رفته مشهد و شما فقط با پنجاه نفر مصاحبه کرده اید؟»

یافت؛ ولی من هم جواب داشتم. گفتم: «اولا سعی کردیم رها بگیریم و کارمان محدود به یک طیف نباشد و مشاغل در نظر گرفتیم. ثانیآواز اولی خیلی مهم تر، این است که ، همین بود و تا الان هم کلی هزینه کرده ایم!» تمام نشده بود و می خواستم کلی روضه بخوانم از وضعیت
های فرهنگی که همان جا یکی از حاضران در جلسه گفت: «برای این پنجاه ساعت چقدر هزینه شده
راست میگفت؛ ولی من هم جو از همه قشرها بگیریم و کارمان مختلف را در نظر گرفتیم. د
وسمان همین بود و حرفم هنوز تمام نشده بود و می خوا بودجه مجموعه های فرهنگی بانی خیر شد و گفت: «برای هزینه دوربین ها و مصاحبه کننده و تایپ و بازشنوایی ها را سرانگشتی حساب کردم. گفتم: «تقریبا هشت میلیون .» بلافاصله قبول کرد و گفت: «هشت میلیون میدهم، پنجاه ساعت دیگر مصاحبه بگیرید.)

به این کتابمان که نرسید و وقت نبود و می خواستیم در اولین سالگرد شهادت حاج قاسم، خاطراتمان منتشر شود. باشد و بماند ان شاء الله برای جلد دوم همین کتاب.

صفحه 149 کتاب سردار سربدارها

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon