عصرهای کریسکان خاطرات امیرسعید زاده از جنگ تحمیلی و درگیری با کومله ادامه مطلب

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 200000 ریال
قیمت برای شما: 190,000 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: يکشنبه 27 تير 1400

توضیحات

کتاب تو شهید نمی شوی اثری است در مورد تاریخ شفاهی جبهه مقاومت و در موضوع حیات جاودانه ی شهید محمود رضا بیضائی به روایت برادر که این کتاب توسط نشر راه یار به چاپ رسیده است.

گزیده ای از زندگینامه ی ابتدایی شهید محمود رضا بیضائی در کتاب تو شهید نمی شوی:

محمودرضا متولد ۱۸ آذر سال ۱۳۶۰ بود؛ در خانواده ای با ریشه های مذهبی و دارای خاستگاه روحانیت در تبریز. وقتی دانش آموز دبیرستان بود، به عضویت پایگاه مقاومت شهید بابایی، مسجد چهارده معصوم علی شهرک پرواز تبریز درآمد. حضور مداوم و مستمر در جمع بسیجیان پایگاه، نخستین بارقه های عشق به فرهنگ مقاومت و ایثار و شهادت را در او شعله ور کرد. در همین ایام بود که با رزمنده هنرمند، حاج بهزاد پروین قدس آشنا شد. آن روزها در تبریز هرکس که می خواست به جبهه و جنگ و شهدا وصل شود، حتمأگذارش به دفتر کوچک و جمع و جور حاج بهزاد می افتاد. کافی بود کمی شامه اش تیز باشد تا بوی خوش شهادت را از آن حوالی احساس کند و محمودرضاشامه اش تیز بود. این آشنایی، بعدها زمینه ساز آشنایی مبسوط با میراث مکتوب و....

پیشنهاد کتاب: عصرهای کریسکان

در قسمتی از کتاب تو شهید نمی شوی می خوانیم:

خودش تعریف میکرد: «به سوری هاتوپ ۱۰۶ داده بودیم. مدت ها بود نظامی های ارتش سوریه نقطه ای را با سلاحهای منحنی زن هدف گرفته بودند ولی نمی توانستند بزنند. روزی که آمدم توپ را به آنها آموزش بدهم، بنابود اولین شلیک را هم خودم انجام بدهم تا آنها ببینند.» میگفت به نظامی های سوری گفتم همان نقطه ای را که نمی توانید بزنید، همان جا را هدف قرار میدهیم. میخواستم اجرای آتش بکنم که توی دلم گفتم:
خدا کند به هدف بخورد. اگرنخورد، آبروی جمهوری اسلامی می رود.» برداشت من این است که محمودرضا آنجا به خودش بعنوان نماینده جمهوری اسلامی نگاه می کرد. میگفت: «شلیک کردم و به هدف مورد نظر اصابت کرد. بلافاصله از بیسیم ها صدای فریاد خوشحالی بلند شد.» میگفت: «نظامی های ارتش سوریه دور ما حلقه زدند. چند دقیقه بعد سروکله فرمانده شان هم پیدا شد. آمد از من پرسید: «شما درجه تان چیست؟» فکر میکرد من آدم مهمی هستم. گفتم: «من از نیروهای مردمی هستم.» میگفت بعد از اصابت توب به هدف توی دلم گفتم: «خدایا شکرت که آبروی جمهوری اسلامی نرفت.» این جمله اش را هیچ وقت فراموش نمی کنم.

صفحه 68 کتاب تو شهید نمی شوی

پیشنهاد کتاب: مناجات الصالحین

پیشنهاد کتاب دعا: هادی الصالحین

 

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon