شاید برایتان جالب باشد که ما در زمان جنگ گاها نیرو های خودمان را هدف قرار میدادیم! قطعا هم شنیدن اتفاقات زمان جنگ و دوران انقلاب، بدون سانسور می تواند پرده از بسیاری رازها بردارد...
کتاب "من جانباز نیستم" به سراغ خاطرات زیبای آقای احمد پیرشفاهی به قلم سید میثم موسویان رفته است. خاطراتی که هم خنده بر لبانتان می آورد و هم شمارا متحیر می سازد. آری او از خاطراتی جذاب می گوید. از درگیری که شب تا صبح بچه های خودمان، به خودمان صدمه می زدند و تلفات می گرفتند.
کتاب "من جانباز نیستم" توسط دفتر نشر معارف در قطع رقعی وبا 232 صفحه به چاپ رسیده است. آقای پیرحیاتی حالا بر روی ویلچر می نشیند و خواندن سخنان وی یعنی تدریس درس فداکاری و دفاع از ایران.
پیشنهاد ما: اجوبه استفتائات رهبری
مقدمه کتاب من جانبار نیستم:
خدایا! از من بگذر. خدایا! مرا امتحان نکن. اگر احمد پیرحیاتی را امتحان کنی، نمره صفرم به اندازه یک تایر تریلی است. این همه موشک، این همه تیره این همه انفجار، هیچ کدام کارم را نساخت.
زن و بچه من، از دستم عاجز شدند. خدایا! هرچه می خواهند به آنها بده. خدایا! همه دوستانم رفتند، ولی مرا قبول نکردی. در این همه سال جنگ، هر بار که تیر و ترکش یا موشکی سرم را نشانه گرفت، منحرف شد و به چپ و راست رفت. پاک نشدم و قبولم نکردی.
حالا اصلا من ربطی به این نسل از آدم های زنده ندارم. نیستم توی این دنیا. نمی دانم. از من بگذر، مدت هاست که روی ویلچر مینشینم یا ساعت های زیادی را در بستر می گذرانم. همیشه هم مخالفم که به من «جانباز» بگویند؛ جانباز فقط آقا ابالفضل (ع) است.
گزیده اول از کتاب من جانباز نیستم:
روی تخته سنگ بزرگی نزدیکی در دور به این فکر کردم که چه وجه اشتراکی است بین او که حالا شاخدای از درخت بید کلده و می خواهد به جان من بیفتد. با من ؟ او که نماز نمی خواند، با من که از همان بچگی کارم را برای شما تحمل می کنم به این فکر کردم که آیا می ارزد او مرا این طور کتک بزند؟
و این که هنور فرصت هست که بگویم نون. فرصت هست به او و به سه نفر دیگر که حتی اسم های واقعی شان را نمی دانم بگویم نرنید. مردم برای تمرین آماده نیستماین سال ها، در جنگل های اهواره دشت های خورستان کوه های نودوشه، هر بار که جو خواستند بالا بروند یا مشت ها می خواستند پایین بیایند.
این فکرهانوی سرم قوت می گرفتند، که هنوز هم فرصت هست که بگویم: کافی است، من آمادگی اش را ندارم؛ اما شاید همان خونی که از پدر و مادر در رگهای آدم رسوخ کرده، آن خوی لری، دست می گذاشت جلوی دهانم و بعد با اولین ضربه، فوران فکرها، فروکش می کرد.
به چوب ها نگاه کردم و گفتم: شروع شد. بزنین با این شعار که، ما با هم متحد می شویم تا ریشه استکبار را برکنیم، «درود درود درود، درود بر خمینی!»
موقع کتک خوردن بود که فقر همسایه را تجسم می کردم؛ مریضی پیرمرد حمال بازار؛ رقاصه های از راه درآمده؛ مشروب فروشی سر خیابان شاهپور و....
صفحه 5 کتاب من جانباز نیستم
گزیده دوم از کتاب من جانباز نیستم:
بگیرین این پدرسوخته رو!
در عرض چند لحظه دستگیر و با تقلا و زدوخورد به سمت ماشین دژبانی کشان کشان برده شدم. این بار در ساختمان جدیدی حبس شدم که تا به حال، به آنجا پا نگذاشته بودم. سرهنگ تمامی به نام «همپایی» سراغم آمد و از من خواست تا برایش ماجرا را تعریف کنم.
به چشم هایش نگاه کردم و دیدم گوسفند است و نه قصاب. به علاوه، اولین باری بود که بعد از ماه ها، یک نفر می خواست با زبان آدمیزاد با یک سرباز زندانی حرف بزند. دستم را توی دستش گرفت و بهم لبخند زد و گفت:
کارت این جا تمومه.
طوری اول کار با من رفتار کرد که حتی اگر محکوم به اعدامم می کرد، حتی اگر خودش هم اعدام را اجرا می کرد. باز می توانم از او تعریف و تمجید کنم. بعدها متوجه شدم که خود او هم به خاطر عقاید انقلابی، به عجب شیر تبعید شده بود.
هر آنچه را که بر من گذشته بود، از باشگاه جوشن تا عجب شیر و این که چطور راجع به گوسفندها و قصاب ها فکر می کنم، برایش تعریف کردم:
من احمد پیرحیاتی هستم و عضویه باشگاه زیرزمینی به نام جوشن که با حکومت درافتاده. مدتها تمرین کرده ام که وقتی دستگیر شدم، چیزی از باشگاه جوشن به کسی نگم..
صفحه 28 کتاب من جانباز نیستم