کتاب مسافر انارستان
مولف (پدیدآور) :لیلا خجسته راد
برای من انارستان و تَنگ ارم. مثل رویایی دور و دست نیافتنی ست؛ بالا و پایین رفتن از جاده های پرپیچ و خمش، و بودن در کنار مردی که تمام مدت مثل کوهی محکم با ما بود؛ جهان بخش!
کتاب "مسافر انارستان" بر اساس خاطراتی واقعی است از خانواده، دوستان و همرزمان شهید عبدالنبی یحیایی که به صورت داستان گونه زندگینامه آن شهید بزرگوار را بازگو می کند.
معرفی و پیشنهاد کتاب درباره سردار سلیمانی: حاج قاسمی که من می شناسم
در پشت جلد کتاب مسافر انارستان می خوانیم:
جهان بخش دیلمی زیر سیمان پایین قبر انداخت و آن را بلند کرد. همین باعث شد که چشمش به حفره ای بیفتد. سرش را نزدیک برد و دید سه سنگ لحد فرو رفه. سرش را که پایین تر برد. یک آن بوی خوش عطری وارد مشامش شد.
کریم را صدا زد: کریم بیا و ببین.
کریم و حسین هر دو آمدند جلو و آن ها هم متوجه آن عطر خوش شدند. هر سه ماندند چه کنند. عبدالکریم داشت با خودش فکر می کرد وقتی جنازه عبدالنبی را آوردند این بوی عطر را نداشت....
پا گذاشتن عبدالنبی به این دنیا...:
«مو شکرگزارتم همیشه دستم به دامنت. به حق ای بارون که دل مو رو بش روشن کردی خودت حفظش کن مو همه چیه میسپارم به خودت»
نگاه نم گرفته اش را از روی زیلوی زیر پایش برداشت پدرش را دید که داشت نماز می خواند همیشه بودن و دوست داشتن هرمز برایش افتخار بود؛ اما حالا احساس میکرد بیشتر از هر وقتی به پدرش احتیاج دارد تا بهش تکیه کند تا دقیقه ها به او خیره بود؛ اما دلش یک آن رفت پیش شیرین همین که پدر سر از سجده برداشت و سلام داد خم شد سمتش:« بوآ نمیای بریم؟ شاید احتیاجی داشته باشن بهمون» هرمز
برگشت و محکم خیره شد به پسرش «تو برو مونم میام»
جهان بخش از در امامزاده بیرون زد و زیر باران رفت سمت چادر نخل های بلند باغ در آن تاریکی انگار جور دیگری به او نگاه میکردند.
وقتی رسید به چادر ایستاد و خواست از مادر اجازه بگیرد برود داخل همان موقع صدای زن برادرش را شنید که گفت «جهان بخش مژدگونی بده پسرت به دنیا اومد »...
صفحه 25 کتاب مسافر انارستان
معرفی و پیشنهاد کتاب خودنوشت سردار سلیمانی: از چیزی نمی ترسیدم
گزیده ای از کتاب مسافر انارستان:
کل گردان از پادگان جلدیان سوار ماشین شدند و رفتند سمت پیرانشهر مسیر طولانی نبود ساعت سه بعدازظهر، نیروها با تعدادی گرد راه بلد، از پیرانشهر پیاده حرکت کردند سمت منطقه ی حاج عمران دوستان عبدالنبی به خاطر کسالتش وسایل و تجهیزاتش را بین خودشان تقسیم کردند تا اذیت نشود؛ هرچند خودش راضی به این کار نمی شد.
ارتفاعات حاج عمران به قدری صعب العبور بود که رزمنده ها به سختی آن را طی می.کردند تازه معلوم میشد چرا منافقها و گروهکهای ضدانقلاب این کوههای سخت و تودرتو را برای پنهان شدن انتخاب می.کنند منطقه پوشیده از علفهایی بود که بعد از جنگ هیچ دامی را به خود ندیده و خیلی بلند شده بودند.
گردان طبق زمانبندی باید تا ساعت یک نیمه شب به پادگان می رسید اما بدشانسی از آنجا شروع شد که راه بلدها جاسوس از کار درآمدند و آنها را با عبور از راههای پرپیچ و خم سردرگم کردند و بعد هم خودشان تسلیم دشمن شدند...
صفحه 100 کتاب مسافر انارستان
از نظر من خیلی عالیه حتماًسفارش بدید