خرید انواع کتاب قرآن و مفاتیح الجنان با بالاترین تخفیف + طراحی یادبود رایگان حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت


کتاب ماهرخ


قیمت پشت جلد: 1800000 ریال
قیمت برای شما: 1,530,000 ریال 15 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: شنبه 20 آبان 1402

توضیحات

هروقت صحبت از جنگ و قهرمانان جنگ می شود، در ذهن ما ناخودآگاه فهرست بلند بالایی از مردانی که در جبهه ها جنگیده اند، شکل می گیرد، اما نباید فراموش کرد که زنان، قهرمانان گمنام جنگ ها هستند که از آن ها کمتر یاد می شود.

کتاب "ماهرخ" روایتگر خاطرات سیده ماهرخ حسینی از درگیری های سوریه و دلاوری زنان است که توسط انتشارات خط مقدم به چاپ رسیده است.

سیده ماهرخ حسینی کیست؟

سیده ماهرخ حسینی یکی از قهرمانان گمنام است.

او در سال های جنگ داخلی سوریه، برای حفظ اصالت و شرافتش، با شجاعتی که از یک زن ایرانی بر می آید، غیورانه می جنگد.

در این مسیر، گاه شکست می خورد و گاه نومید می شود، ولی در نهایت با تحمل رنج هایی که بعضی اوقات از طاقت یک انسان خارج است، چهار فرزند کوچکش را از دهان مرگ بیرون می کشد.

درست در روزهایی که گمان می رود ماهرخ باید به آسایش نسبی برسد، او در جامعه سوریه با چالش های جدید دیگری روبه رو می شود.

شاید سیده ماهرخ در جنگ سلاح در دست نگرفته باشد؛ اما گاه با کلام و استقامت و صبوری اش به جنگ با جنگ و پیامد های آن رفته و برای حفظ آرامش فرزندانش از هیچ کاری فروگذار نکرده است.

وی در تمام سال های زندگی اش در کشور سوریه کوشیده تا چهره ای مقتدر و اصیل از زن ایرانی نشان دهد.

با خواندن کتاب "ماهرخ" می توانیم جنگ، جامعه و مردمان سوریه را از دریچه ای متفاوت تماشا کنیم و احتمالا بعد از خواندن آن، نام او را هم در فهرست قهرمانان جنگ در ذهنمان بنویسیم.

برشی از کتاب ماهرخ:

اوایل پاییز ۱۳۹۲ بود. هوا رو به خنکی میرفت. یک روز حدود ساعت پنج و نیم صبح با صدای داد و بیداد زهیر از خواب پریدم فقط صدای فریاد او را می شنیدم که میگفت: «سریع این منطقه را خالی کنید!»

یک پیژامه و یک لباس آستین سه ربع تنم بود. بدون معطلی شالم را انداختم روی سرم و عبایم را پوشیدم. محمد، دله و مجد را با خودش برد بیرون از خانه. زهیر آمد و رورو را با خودش برد من هم مصطفی را بغل کردم و با سریع ترین حالتی که از خودم سراغ داشتم، از ساختمان خارج شدم.

به کوچه که رسیدم پرسیدم: «چی شده؟» زهیر ساختمانی را نشان داد و گفت: «می خواهند این ساختمان را بیاورند پایین»
من چون ناگهانی از خواب بیدار شده بودم شروع کردم به فارسی حرف زدن «خدا لعنتتان کند آخه! حضرت عباس بزند به کمرتان الآن چه وقت ساختمان پایین آوردن است؟!»

زهیر گفت: «قمر وسط خیابان هستیم.»

صفحه 217 کتاب ماهرخ

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس