مسابقه کتابخوانی (عسل مثل یه قصه) + همراه با جوایز نقدی حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 750000 ریال
قیمت برای شما: 697,500 ریال 7 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: جمعه 25 آذر 1401

توضیحات

از تماشای این عکس معروفش سیر نمی شویم. جوان زیبای داخل سنگر که روی پیکر هم رزمش افتاده و هر دو به شهادت رسیده بودند هر چشمی را گرفتار خود می کند. اما این شهید راه و رسم ننه علی اش را پیش گرفته بود...

کتاب "قصه ننه علی" به قلم مرتضی اسدی روایتگر زندگی زهرا همایونی مادر شهیدان امیر و علی شاه آبادی می باشد که بعد از ساعت ها مصاحبه با این مادر بزرگوار در اختیار تمامی کتاب دوستان علل الخصوص علاقه مندان به حوزه ادبیات دفاع مقدس قرار گرفته است.

معرفی و پیشنهاد کتاب درباره سردار سلیمانی: کتاب حاج قاسمی که من می شناسم

آغازی بر قصه ننه علی:

به طرفم حمله کرد تعادلم را از دست دادم و از پله های طبقه اول پرت شدم. خدا رحم کرد دست و پایم نشکست سرم گیج می رفت.

حسین از پله ها پایین آمد؛ اشاره کردم برگردد میدانست هروقت من و پدرش دعوا میکنیم او حق دخالت ندارد صدای گریه ی امیر از داخل خانه بلند شد. رجب به طرفم آمد؛ گفتم حتما ترسیده و میخواهد دل جویی کند. گوشه ی لباسم را گرفت پیراهنم را دور گردنم پیچید و مرا روی زمین تا جلوی در حیاط کشاند دست و پا می زدم نفسم بالا نمی آمد کم مانده بود خفه شوم.

از زمین بلندم کرد و با پای برهنه هلم داد بیرون خانه و در را پشت سرم بست. بلند شدم آرام چند ضربه به در زدم و گفتم: «رجب بازکن شبه بی انصاف یه چادر بده سرم کنم.» زنجیر پشت در را انداخت و چراغهای خانه را خاموش کرد پشت در نشستم.

از خجالت سرم را پایین می انداختم تا رهگذری صورتم را نبیند. پیش خودم گفتم: «اینم عاقبت تو زهرا مردم با این سر و وضع ببیننت چه فکری میکنن؟!» یکی دو ساعتی کنار پیاده رو نشستم آخر شب کسی جزمن در خیابان دیده نمی شد. سرما به جانم افتاده بود گاهی چند قدم راه میرفتم تا دست و پایم خشک نشود.

صفحه 10 کتاب قصه ننه علی

گزیده ای از کتاب قصه ننه علی:

خواهرانم به همراه شوهرهایشان برای عیادت به خانه ی ما آمدند. قبلا با هم هماهنگ کرده بودند علی را از اعزام مجدد به جبهه منصرف کنند.

رجب گوشهای نشسته بود و به حرفهایشان گوش می داد. گفتند: «علی جان! داداشت شهید شده بابات دست تنهاست مادرت هم بهش سخت میگذره هر چقدر جبهه رفتی .کافیه توبه تکلیفت عمل کردی؛ خدا ان شاء الله ازت قبول کنه بمون پیش پدر و مادرت عصای دستشون باش... »

علی صبر کرد تا همه حرفهایشان را زدند بعد گفت: من کوچیک بابامم هستم کمکش هم میکنم از زیر کار شونه خالی نمیکنم اما اوضاع جنگ الان خرابه نیروکم داریم. من نمیتونم قول بدم و بگم جبهه نمیرم چون تکلیف شرعی بر عهده منه قیامت باید جواب خدا و خون شهدا رو بدم چرا روز عاشورا علی اکبر امام حسین و حضرت قاسم رفتن میدون جنگ؟

مگه حضرت زینب ناموس اهل بیت نبود؟ مگه حضرت سکینه و رقیه دخترای امام حسین نبودن؟! پس چرا با امام رفتن کربلا نمی دونستن آخر این راه چی در انتظارشونه؟! همه از سرنوشتشون با خبر بودن و با روی باز به استقبالش رفتن چون تکلیفشون بود.

مثل حضرت قاسم که فرمود مرگ برای من از عسل شیرین تره چرا؟ چون بحث حفظ اسلام .بود وقتی پای دین خدا در میون باشه امام معصوم هم جونش رو میگیره کف دستش و میاد وسط معرکه زن و بچه ش رو هم میاره حالا شما به من میگید کافیه دیگه جبهه نرم یعنی امامم رو تنها بذارم؟

چشمم رو روی فرمان ولی فقیه ببندم شرمنده شما هستم ممنون زحمت کشیدید و این همه راه اومدید منو ببینید. ان شاء الله قیامت جبران کنم من نمیتونم بی غیرت باشم و خون ریخته شده داداش امیر رو با خونه نشستن پایمال کنم.

صفحه 137 کتاب قصه ننه علی

معرفی و پیشنهاد کتاب خودنوشت سردار سلیمانی: از چیزی نمی ترسیدم

کتاب درسی: دانش صرف

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس
-->