مسابقه کتابخوانی (عسل مثل یه قصه) + همراه با جوایز نقدی حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 490000 ریال
قیمت برای شما: 465,500 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: دوشنبه 21 آذر 1401

توضیحات

کتاب "فرمانده 17 ساله" گزارشی از عملکرد واحد تخریب لشکر 17 علی بن ابی طالب به فرماندهی حمیدرضا محمدی نیست. بلکه تکه هاییست از زندگی نوجوانی هفده ساله، متولد شهری کوچک در نواحی مرکزی ایران که بعد از سی و هشت سال هنوز در ذهن و قلب آن هایی که او را دیده اند زنده است.

آنچه در کتاب "فرمانده 17 ساله" می خوانید خود حمیدرضا محمدی است؛ به روایت عزیزانش، به روایت رفقا و هم رزمانش، به روایت آن هایی که او را دیده اند و بعد از دیدار او نتوانسته اند او را از یاد ببرند.

معرفی و پیشنهاد کتاب خودنوشت سردار سلیمانی: از چیزی نمی ترسیدم

معرفی کتاب فرمانده 17 ساله:

در قصه های جبهه و جنگ، کم نداشتیم نوجوان های چهاده ساله و بچه های عزیز کرده ای را که پدر و مادر برای فردایشان کلی نقشه کشیده بودند ولی به اصرار جبهه رفتند و به شهادت رسیدند.

اما کم داشتیم که نوجوانی با خلق و خوی خودش بر روح و جان دهها نفر اثر بگذارد. کم داشتیم که این ،نوجوان در هفده سالگی فرمانده شود؛ آن هم فرمانده تخریب لشکر که به قول پیشکسوتان ،جنگ یکی از حساس ترین، نفس گیرترین و شهید خیز ترین قسمتها بوده است.

در یکی از مصاحبه ها کسی گفته بود: اینکه بگوییم حمید هفده ساله بود جفای به اوست حق مطلب وقتی ادا می شود که بگوییم او هفده ساله ای بود که به اندازه ی هفتاد سال پختگی داشت؛ در رفتار، در عبادت و در تخصص خودش.

شهیدها از دورهمه شبیه هم هستند یک اسم روی تابلوی یک کوچه چند سطر دست خط روی کاغذهای پوسیده ی یک وصیت نامه و یک سنگ در ردیف های گلزار شهدا؛ اما از نزدیک هریک داستانی دارند و حکایتی این کتاب حکایت حمیدرضا محمدی و دیدار با او از فاصله ای نزدیک است و نیز حکایت امروز آدمهاییست که هر یک صنمی با او داشته اند.

برشی از کتاب فرمانده 17 ساله:

بالاخره یک روز به هفده سالگی رسیدم و از آن هم گذشتم سالهای بعدش هم یکی بعد از دیگری آمدند و گذشتند اما باورم نمیشود که هفده سالگی من و دیگران همان هفده سالگی تو باشد.

همیشه در تصورم خیلی بزرگ بودی خیلی سن و سال داشتی و آدم کارهای سخت بودی همه ی سعی ام را کردم که اندازه تو و هم قدو قواره ات بشوم روی یکی از ستونهای خانه علامت رنگ و رو رفته ای بود مامان میگفت این علامت قد حمید است.

برایش حکم نشانهای مقدس را داشت یک یادگاری از محبوب سالها کنار دیوار می ایستادم ببینم کی قدم به آن خط کمرنگ میرسد بالاخره یک روز رسید اما من هیچ وقت هم قد تو نشدم؛ حتی وقتی که قدم به آن علامت کم رنگ روی دیوار ،رسید باز میدانستم که خیلی تا هم قد حمید شدن فاصله دارم همان حمیدی که بعد از شهید شدنش، آدمهایی به دیدنمان آمدند و درباره اش حرفهای تازه ای زدند.

آنها از حمیدی حرف می زدند که ما نمیشناختیم دایی حسن گفت: «حامد جان جبهه ایها هم درجه بندی داشتن این طور نبود که همه مثل هم باشن امثال حمید و سیدحسین پیموده و محمود صادقی همون وقت هم تومنی دوزار با امثال من فرق داشتن تو تقوا مثال زدنی بودن از آب شب مونده پرهیز میکردن و همون وقت هم بین امثال ما نور بالا می زدن»

صفحه 50 کتاب فرمانده 17 ساله

معرفی و پیشنهاد کتاب درباره سردار سلیمانی: حاج قاسمی که من می شناسم

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس
-->