خرید کتاب های قرآن و ادعیه تا 40 درصد تخفیف ویژه + یادبود اموات حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 490000 ریال
قیمت برای شما: 465,500 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: يکشنبه 9 بهمن 1401

توضیحات

آبادان و شاید ایران مدیون رکاب‌زدن‌های دریاقلی است. داستان "دریاقلی" را باید دهان‌به‌دهان چرخاند تا ملکه ذهن تمامی ایرانیان شود. همه کسانی که الان در این خاک نفس می‌کشند و زندگی می‌کنند مدیون دریاقلی و رکاب دوچرخه او هستند. پینه های پای او بود که آبادان را نجات داد...

اما دریاقلی سورانی که بود و چه کرد؟

در پشت جلد کتاب دریاقلی می‌خوانیم:

نگرانی، دلت آشوب است. حالا دیگر مطمئنی که عراقی‌ها حمله خواهند کرد. بیشتر از همه نگران زنان و دخترانی هستی که ممکن است به دست آنها بیفتند.

ماشین حسن بنادری از کنارت با سرعت رد می‌شود. میدانی اگر خودش به آنجا برود، همه چیز را خواهد فهمید.

پاهایت از شدت دویدن زخمی شده و می‌لنگی. دوچرخه را که زنجیرش خراب شده بود، انداخته‌ای کنار خیابان. توی راه هر کس را دیدی، از حمله عراقی‌ها برایش گفتی و حالا مردم آبادان با تیشه و بیل و داس رفته بودند مسجد امام حسن مجتبی و منتظر بودند تا بچه‌های سپاه کاری بکنند.

همه دلشان خوش بود به حرف‌های امام که از بلندگوی مسجد پخش می‌شد.

گزیده اول از کتاب دریاقلی:

نمی‌دانی چرا دلت تا این اندازه آشوب است رادیو عرب گفته به آبادان کاری ندارند و فقط می‌خواهند زهرچشمی به ایران نشان بدهند؛ اما هم تو و هم دریاقلی، وقتی درباره‌اش فکر می‌کردید احساس بدی داشتید.

با صدای موتور تریل دریاقلی به خودت می‌آیی از همان کودکی می‌شناسی‌اش وقتی کلاس ششم ابتدایی بود و به همراه خانواده‌اش به اینجا آمد همه دلشان می‌خواست با او رفیق باشند. امکان نداشت جایی باشد و از آنجا صدای خنده بلند نباشد؛ اما او تو را انتخاب کرده. بود تو رفیق همهٔ لحظاتش بودی.

دریاقلی موهای فرفری‌اش را که از گردوخاک پر بود تکاند. دستی به سبیلش کشید سراغ رضا را گرفت نشانش دادی؛ نشسته بود کنار دخل و کیک می‌خورد صدایش را شنیدی که گفت: «ها ولک! خو برا منم میذاشتی»

و بعد رویش را چرخاند سمت تو که دشداشه عربیات را تا زانوهایت بالاکشیده ای و پاهایت را زیر نور آفتاب پاییزی دراز کرده ای از موتور پیاده شد و آمد سمتت اول از همه رفت کنار قفس و کمی برای قناری سوت زد. نگرانی در نگاهش موج میزد.

این غم را آن روز که شنیده بود قصاب محل خواهر و شوهرش را اذیت کرده هم دیده بودی. رگ گردنش آن روزهم بالازده بود و خودش را هرطورشده به تهران رسانده بود...

صفحه 19 کتاب دریاقلی

گزیده دوم از کتاب دریاقلی:

زبیده با دیدنت لبخندی می‌زند؛ انگار خیالش راحت شده.

با صدای هواپیماهای عراقی همه می‌دوید داخل خانه رضا با دیدنت سلام می‌کند و از پدرش می‌پرسد، و تو به او از رفتنش به نخلستان می‌گویی. بعد رو می‌کنی به دخترها که آماده شوند و به مسجد بروند. زبیده کمی نان برمی‌دارد و شله را می‌کشد روی صورتش و به دخترها تشر می‌زند که زود حرکت کنند.

به راه می‌افتید از کنار چند مغازه رد می‌شوی که هنوز باز هستند. بسیجی‌ها از صاحبان مغازه‌ها می‌خواهند کسب‌وکارشان را تعطیل کنند و به پناهگاه بروند؛ اما آنها قبول نمی‌کنند. از زن و دخترانت می‌خواهی به همراه رضا خودشان را به محل امنی برسانند.

قفس قناری را می‌دهی دست رضا و از او می‌خواهی مواظبش باشد یه وقت آزادش نکنی نیت کردم توی صحن سقاخونه امام رضا رهاش کنم.

حرفت را می‌زنی و می‌روی به کمک چند جوان بسیجی جوان‌ها با دیدنت لبخند می‌زنند می‌شناسی‌شان. دو روز پیش آنها را دیده بودی سلام گرمی می‌کنند و از تو می‌خواهند با همشهری‌هایت حرف بزنی و راضی‌شان کنی به‌جای امنی بروند؛ اما تو میدانی که آنها برای دفاع خواهند ماند و جایی نخواهند رفت.

صفحه 88 کتاب دریاقلی

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس