مسابقه کتابخوانی (عسل مثل یه قصه) + همراه با جوایز نقدی حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت


کتاب خوش به حال میرزا

مولف (پدیدآور) :

مرتضی احمر


قیمت پشت جلد: 610000 ریال
قیمت برای شما: 579,500 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: جمعه 18 آذر 1401

توضیحات

زندگی حر را شنیده اید؟ حر آزاده ای بود که از سنگین ترین عذاب ها به آرام ترین مرگ رسید. از این قبیل حرها، زمان دفاع مقدس بسیار زیاد بود. داستان شهید ابوالفضل صفایی بی شباهت به داستان حر نیست.

کتاب "خوش به حال میرزا" به قلم مرتضی احمر رمانی بر اساس زندگی شهید ابوالفضل صفایی است. کسی که شاید آوازه لات بودنش در شهر پیچیده بود که خبر شهادتش به گوش همگان رسید.

معرفی و پیشنهاد کتاب درباره سردار سلیمانی: حاج قاسمی که من می شناسم

میرزا جان خوشا به حالت:

ناصر با آن هیکل چهارشانه ای که داشت با قدرت قلاده ی سگ نگهبانش را گرفته بود سگ با چشمانی خشمگین و زبانی آویزان به من و خسرو خیره شده بود چشمان وحشی و دندان های تیز سگ به قدری ترسناک بود که اصلا متوجه نشدیم ناصر چند بار صدایمان کرده و از ما خواسته به سمت ساختمان برویم بار آخر با فریادی که بر سرمان کشید و پشت بندش چند فحش هم حواله مان کرد فهمیدیم که باید به طرف ساختمان برویم.

راستش از همان اول که وارد باغ شدیم سگ را از دور دیدم و وحشت تمام وجودم را فراگرفت ولی نمیخواستم جلوی خسرو کم بیاورم از اینکه دیگران فکر کنند آدم ترسو و بزدلی هستم متنفر بودم فکر میکنم خسرو هم مثل من بود.

سمت ویلای داخل باغ به راه افتادیم در حالی که هر دو ترسیده بودیم و از ترس دست و پایمان میلرزید یک لحظه به هم خیره شدیم و زدیم زیر خنده. 

با پارس سگ ،وحشی خنده روی لب هر دوی ما خشک شد. که بدون معطلی پا به فرار گذاشتیم چند متری دور نشده بودیم ناصر با صدای مردانه و خشنش صدایمان کرد و گفت برگردیم.

وقتی برگشتیم نه ناصر را دیدیم و نه چیز دیگری فقط چشمهای خشمگین سگ جلوی دیدمان بود زبانش آویزان بود و آب دهانش از دو طرف پوزه اش به زمین می ریخت هر دو خشکمان زده بود با فریاد ناصر از شوک درآمدیم دو پا داشتیم دو پای دیگر هم قرض گرفتیم و به سمت ساختمان دویدیم.

هنوز نفسمان جا نیامده بود که ناصرهم پشت سرما وارد ساختمان شد ناصر دیوانه از گنده لاتهای کرج بود. اینکه چه شده بود که من و خسرو از قم به اینجا آمده بودیم قصه اش مفصل بود شاید همه اش از یک روکم کنی شروع شد.

صفحه 10 کتاب خوش به حال میرزا

برشی از کتاب خوش به حال میرزا:

نشستیم کنار مزار شهدای گمنام کوه خضر بعد از اینکه فاتحه خواندیم گفتم: جواد جان میدونی کوه ،خضر، از زمانی که یادم میاد به من آرامش میداد شاید به خاطر اون عارف و صاحب نفس، شیخ جعفر مجتهدی بود که اینجا عبادت می کرد.

شاید هم به خاطر حضرت خضر و یا به خاطر ابوالفضل ؛ البته احتمال داره هر سه ی این گزینه ها عاملش باشه اولین نفری که باعث شد من بیام اینجا، ابوالفضل بود. ماجرا برمیگرده به یکی از دعواهاش من خودم ندیدم ولی اتفاق آن قدر بزرگ بود که مثل توپ توی خیابان صفاییه صدا کرده بود.

ابوالفضل یگه بزن صفاییه و به قول معروف لات محله یکی از بچه های مسئولین رو زده و در رفته بود کسی از اینکه ابوالفضل دوباره کتک کاری و دعوا کرده متعجب نبود از این تعجب میکردن که دست روی اون آقازاده بلند کرده؛ یا ان قدر دل و جرئت داشته که زده توی گوش اون درجه دار و فرار کرده. 

محمد جواد که منتظر ادامه قصه بود رو کرد به من و گفت «ماجرای درجه دار رو به من نگفتید میترسیدم که ماجرای دعوا با آقازاده را فراموش کنم.

نگاهی به محمدجواد انداختم و گفتم بذار اول ماجرای دعوا با آقا زاده رو بگم اون قصه رو هم بعد برات میگم ماجرای دعوا این بارم ناموسی .بود این دفعه هم طرف به نصیحت های ابوالفضل گوش نمیده و کتک میخوره.

محمد جواد با تعجب رو به من کرد و گفت: واقعا کار ابوالفضل خیلی دل و جرئت میخواسته زمان ،شاه سر ماجرای ناموسی بزنی توگوش به آقازاده؟ واقعا این ابوالفضل دیدن داره!

محمد جواد کارهای ابوالفضل را با زمان حال مقایسه میکرد الان خیلی از ماها با وجود اینکه انقلاب ،شده ولی هنوز جرئت یک تذکر ساده را نداریم پیش خودم گفتم «واقعا چه دل و جرئتی داشتی ابوالفضل»

صفحه 60 کتاب خوش به حال میرزا

معرفی و پیشنهاد کتاب خودنوشت سردار سلیمانی: از چیزی نمی ترسیدم

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس
-->