مسابقه کتابخوانی (عسل مثل یه قصه) + همراه با جوایز نقدی حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 790000 ریال
قیمت برای شما: 734,700 ریال 7 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: جمعه 25 آذر 1401

توضیحات

باید از مظلوم ترین بسیجی ها سخن گفت، کسانی که گوشه آسایشگاه ها فراموش شده اند. کسانی که هنوز هیچ قطعنامه ای جنگشان را به پایان نبرده و هنوز با صدای سوت خمپاره ها، به عزای هم سنگرشان می نشینند. باید بدانیم که همسر یک جانباز اعصاب و روان، چقدر شهید است!...

کتاب "جنگ فرخنده" به قلم زینب بابکی روایت گر زندگی فرخنده قلعه نو خشتی می باشد که توسط انتشارات حماسه یاران به چاپ رسیده است.

گزیده اول از کتاب جنگ فرخنده:

هر وقت از من در مورد آن روزها می پرسند چیزی به جز خون و بدن های تکه تکه شده برای گفتن ندارم اصلا به خاطر نمی آورم چه میگفتیم چه میخوردیم چه میشنیدیم یا ... هیچ چیز؛ هیچ چیز به جز خون.

بیست تا ملحفه سفید میگرفتم روی دستم و در راهروهای تاریک با چراغ قوه به سمت سردخانه می دویدم باید ملحفه ها را دور جنازه ها می پیچیدم و گره میزدم. گاهی میشد که چند تکه گوشت پیش رویم بود که نمیدانستم مال یک نفر است یا چند نفر؟ و گاهی جنازه یک جوان ،رشید به اندازه ی یک بقچه میشد تا فکر میکردم دیگر جنازه ای نمانده که در ملحفه نبسته باشم، ده ها جنازه ی پاره پاره با برانکاردهای برزنتی از راه میرسید؛ جنازه ی مردم شهر من؛ شهری که با آن و مردمش خاطره ها داشتم.

وقت سر خاراندن که هیچ فرصت آه کشیدن نداشتم. زیر نور کم جان چراغ باید این پاره های بدن را جدا میکردم چقدر ناله و بغض از آن چند روز خرمشهر در گلویم مانده باشد خوب است؟

آن روزها نه میشد نالید و نه میشد گریه کرد. اگر ما هم کم می آوردیم، تکلیف آن همه مجروح افتاده در راهرو و نمازخانه و سالن غذاخوری چه میشد؟ در بین پرسنل بومی ،خرمشهر کسانی بودند که از دیدن جنازه ی عزیزانشان سنگ کوب میکردند. تا می شنیدند که مثلا خیابان طالقانی را زدند، جیغ میکشیدند و از حال میرفتند. پس ما باید می ایستادیم، چاره ای نبود.

صفحه 50 کتاب جنگ فرخنده

گزیده دوم از کتاب جنگ فرخنده:

بهزاد بین تهران و زاهدان در رفت و آمد بود. شرکت سنگ شکن در میرجاوه مستقر بود. هر بار که از تهران برمیگشت هرچه که لازم داشتیم از گوشت و مرغ و میوه می.خرید یک شب پیش من بود و شب بعد، پیش انسی؛ انصافا به هر دویمان هم میرسید من که گله ای نداشتم.

هر وقت پیش من بود، صبح زود از خواب بیدار میشد و میرفت چند دبه بیست لیتری، آب شرب می.آورد نان گرم و روزنامه روز را هم میخرید. بعد چای دم میکرد و سفره ی صبحانه را می انداخت.

همه چیز در زندگی برای من فراهم .بود همه ی آن چیزی که یک زن میخواست یک بار هم شام درست کردم و به پیشنهاد بهزاد، انسی و دخترش مونا را دعوت کردم مونا چند ماهه بود و انسی بازهم حامله بدون هیچ مشکلی با هم برخورد کردیم؛ حتی چندتایی عکس با مونا گرفتم که هنوز دارم شام را خوردیم و هرکدام رفتیم سر زندگیمان.

چند وقت بعد از آن، حبیب و حکیمه و محمدرضا هم به خاطر خوردن باقالا دچار فاویسم شده بود در آن چند روز مدام او را برای تزریق خون به بیمارستان میبردم بعد از حبیب، داداش اکبر هم به ما سر زد؛ البته آن موقع بهزاد در تهران بود داداش اکبر منتقل شده بود به بندر چابهار. کلی آناناس و موز برایم خرید و آمد. وقتی از زندگی و آرامشی که داشتم، خاطر جمع شد، رفت.

صفحه 75 کتاب جنگ فرخنده

کتاب درسی: دانش صرف

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس
-->