پرواز با پاراموتور را دوست دارم
رویاها گاها مشخص کننده مسیر و ادامه زندگی هر کسی است. کتاب پرواز با پاراماتور را دوست دارم نیز از رویای نوجوانی به نام عباس می گوید. عباسی که در یک تعمیرگاه اتومبیل کار می کند اما رسیدن به رویاها برای او آنقدر جذاب است که شرایط برای او مهیا می شود تا انتخاب های بزرگتری را محک بزند...
در بخشی از کتاب پرواز با پاراموتور را دوست دارم:
خیلی زحمت کشیده. لباسهایش را در تشتی پر از آب و صابون انداخت. دستش را شست و ساندویچ را برداشت و روی چهارپایه نشست. تلاش کرد هنگام خوردن ساندویچ به چیزهای ناراحت کننده فکر نکند، به تهران رفتن آخر هفته فکر کند و به اینکه به زودی او هم جزء پرندگان آسمان میشود. در ذهنش مجسم کرد که حتی می تواند پاراموتورش را کرایه دهد و از این راه، پول خوبی به دست آورد.
ساندویچ به آخر رسیده بود که دوباره به یاد نامه افتاد. خاله و غلام را در ذهنش مرور کرد که وضع مناسبی ندارند و نمی توان انتظار داشت که به دخترشان کمکی کنند. آنها در نهایت، می توانند با یک لقمه نان، روزشان را شب کنند. تنها چیزی که به ذهن عباس میرسید، این بود که غلام، پیکان بار قدیمیش را بفروشد و دخترش را به خارج بفرستد که این هم ممکن نبود؛ چون اولا معلوم نبود این ماشین قراضه را، چهار میلیون تومان هم بخرند، ثانيا آن قراضه، وسیله تهیه نانشان بود و اگر می فروختش، دیگر چیزی برای خوردن نداشتند.
ناگهان ياد پس اندازش افتاد. او شش میلیون داشت که ثریا می توانست با آن به سفر برود. یک لحظه این فکر، در ذهن عباس آمد. او به این فکرش پوزخندی زد. به نظرش یکی از مسخره ترین فکرهای دنیا بود. سعی کرد سریع افکار بی ربطش را عوض کند.سراغ تشت لباسی رفت. شروع به شستن لباسها کرد. اصلا دوست نداشت که...
صفحه 122 کتاب پرواز با پاراموتور را دوست دارم