فروش ویژه کتاب «الغارات» - با مقدمه استاد پناهیان حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت


نعمت جان


قیمت پشت جلد: 250000 ریال
قیمت برای شما: 235,000 ریال 6 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: پنج شنبه 8 ارديبهشت 1401

توضیحات

دست تنها بودم. همه پرستارها سرشان شلوغ بود و کسی نبود که کمکم کند. به مجروح گفتم: «مجبورم ترکش را همین جا در بیاوریم اما نمیتونم بیهوشت کنم.»...

در دوران دفاع مقدس چه بسیار غیرتمندانی بودند که در خط مقدم به صورت مستقیم از خاک کشورمان دفاع کردند و بسیار به آنها پرداخته شده است. اما گروه عظیم دیگری هم وظیفه پشتیبانی جنگ را بر عهده داشتند. کتاب "نعمت جان" به قلم سمانه نیکدل به سراغ تاریخ شفاهی جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی و روایت زندگی صغری بستاک از امدادگران بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک رفته است.

کتاب خواندنی "نعمت جان" توسط انتشارات راه یار در قطع رقعی و با 208 صفحه به چاپ رسیده است.

صغری بستاک کیست؟

خوزستان را بیشتر به مناطق عملیاتی اش می شناسند تا به نقش پشتیبانی اش. استانی که خاکش و مردمش از ابتدا تا انتها با جنگ گرهی بازنشدنی خورده بودند. گرهی که آثار آن همچنان بر گلویش مانده است: به رغم تغییر چهره شهرها و بازسازی آنها، هنوز زخم ترکش ها بردرودیوارها نمایان است. هنوز آثار پریشانی دوران جنگ و بمباران شهرها را می توان در روح مردم جست وجو کرد.

تلاش های صدام برای تصرف خوزستان به نتیجه نرسید و خوزستان با مردمش ماند برای ایران زمین. مردمی که قصه مقاومت شان، بعد از سالها ناگفته مانده است. این ناگفته ها گروه تحقیق موسسه فرهنگی هنری شهید جواد زیوداری را بر آن داشت تا در اندیمشک، دروازه و شاه راه طلایی خوزستان، بگردند و روایت های مغفول از جنگ و انقلاب را از زبان شاهدان عینی ثبت و ضبط کنند. 

صغری بستاک، سال ۱۳۳۷ در اندیمشک متولد شده و فعالیت هایش را پیش از پیروزی انقلاب شروع کرده است. پس از انقلاب هم در نهادهای انقلابی همچون بنیاد مستضعفین، نهضت سوادآموزی، کمیته امداد و نهایتا بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک خدمت کرده . اواخر سال ۱۳۶۶ با دعوت نامه ای از طرف تعاون سپاه، در کنار امدادگری، مسئول گروه انصارالمجاهدين شد.

شروع جنگی طاقت فرسا:

از روزی که جنگ شروع شد، پشت سرهم شوک بهمان وارد می شد. صبح پنجم مهرماه خبر رسید عراق دارد به سمت اندیمشک پیشروی می کند و الان پانزده کیلومتری اندیمشک است. ترس همه وجودم را گرفته بود: یعنی این قدر سریع به ما رسیدند؟

مردم بسیج شدند و رفتند سمت پل نادری، در جنوب غربی اندیمشک، تا جلوی ورود عراقی ها به شهر را بگیرند. عده ای هم جلوی مساجد سنگربندی می کردند. باز هم شروع کردیم به درست کردن کوکتل مولوتف. می خواستیم با کوکتل مولوتف جلوی تانک های عراقی را بگیریم؛ اما مگر می شود؟!

لحظات به سختی میگذشت. توی خیابان هر لحظه منتظر بودیم یک تانک و چند سرباز عراقی جلویمان سبزشود. اندیمشک دروازه خوزستان بود و اگرسقوط میکرد، کل استان سقوط می کرد. ارتش خودش را رساند به نیروهای بومی اندیمشک، روی پل کرخه و همان جا کنار مردم بالشكربعث عراق درگیر شدند. نمی دانستیم توی کرخه چه اتفاقی دارد می افتد. صدای تیراندازی را از دور می شنیدیم.

معلوم بود درگیری خیلی شدید است. تمام شب را نخوابیدیم. همگی آماده باش بودیم. هرکس گوشه ای مشغول دعا بود. فردایش باخبرشدیم عراق عقب نشینی کرده و اگر نیروهای مردمی اندیمشک ساعتی دیرتر به کرخه می رفتند، اندیمشک قطعأ سقوط می کرد؟

با وجود این اوضاع، هیچ وقت کمیته را تعطیل نکردیم و هر روز می رفتیم سر کار. اول هفته بود و مددجوهای زیادی آمده بودند کمیته. یک اتاق داشتیم برای صحبت های خصوصی مراجعه کننده ها.

داشتم توی آن اتاق با یکی از مددجوها صحبت می کردم، یک لحظه متوجه شدم آقایی با هیکل ورزیده از بیرون اتاق به من خیره شده. اهمیتی ندادم. فقط کمی صندلی ام را چرخاندم و جواب مردم را دادم. یک هفته بعد از آن ماجرا، شوهر خواهرم عبدالله قاسمی بهم گفت: «آقای صناعی رو میشناسی؟» گفتم: «نه. کیه؟»...

صفحه 65 کتاب نعمت جان

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس
-->