خرید انواع کتاب قرآن و مفاتیح الجنان با بالاترین تخفیف + طراحی یادبود رایگان حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 2000000 ریال
قیمت برای شما: 1,880,000 ریال 6 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: شنبه 2 دي 1402

توضیحات

مثل بیروت بود حکایت جولان است. جولانی که از «چایت را من شیرین می کنم» شروع شده است.
شکست خوردگان آنجا این بار انتقام جویانی دندان تیز کرده هستند. دندان تیز کرده اند به دریدن، تا تاوان بگیرند از سارا، دانیال و مردمان این سرزمین.
در این میان، زهرا دختر سردار اسماعیل، به واسطه دوستی با سارا، وارد مسیری پرتلاطم می شود. تلاطمی که ناجوانمردانه قربانی می گیرد. برای شخصیت هایش دو راهی های خطرناک میسازد و پرده از حقایق برمی دارد
حقایقی که دانیال را طعمه یک بازی کثیف می کند. حال چه کسی در غبار این فتنه راه راست را پیدا خواهد کرد؟
 

در بخشی از کتاب مثل بیروت بود می خوانیم:

 
دو روز در بی خبری محض گذشت؛ نه پیامی از ناشناس، نه اخباری جدید از برادر سارا. دو روزی که جمع ساعات حضور پدر و طاها در خانه به چند ساعت هم نمی رسید.
ظهر درگیر با مالیخولیای فکری دستمال برگرد و خاک تلویزیون میکشیدم بلکه رها شوم از آشفته بازار منفی بافی هایم، اما دریغ. مادر تلفن به دست کنار سجاده نماز نشسته بود و برای آرام کردن پروین دلواپس کلمه به کلمه می چسباند.

با اشاره مادر، متوجه شدم که باید به غذای روی گاز سر بزنم. بی حوصله به سمت آشپزخانه رفتم. نگاهم به گوشی روی مبل افتاد. سایلنت بود، اما خاموش و روشن شدن صفحه برای پاهای سنگینم خط و نشان کشید. مکثی به گام هایم دادم. تماس قطع شد. نفس هایم تند شد. مردد گوشی را برداشتم. ده- دوازده تماس بی پاسخ؛ اما این بار از خبرنگار خبرهای پرشبهه، فائزه . انگشت شمار پیش می آمد با من تماس بگیرد، چه رسد به این تعداد پیام تعجب کردم.

دکمه سبز را فشردم. در انتظار برقراری تماس تن داغ سیب زمینی ها را در جلز و ولز روغن جابه جا کردم. بوق اول به انتها نرسیده پاسخ داد. موج احوال پرسی اش طوفانی نهفته داشت؛ طعنه پراند به حذف جدید سپاه. نمی فهمیدم چه می گوید. هر چه کلمات پر خشمش را زیرورو میکردم به منظورش نمی رسیدم. خشاب تند زبانش را بدون توضيحي واضح، مسلسل وار بر شنوایی ام هدف میگرفت.

بی توجه به گیجی ام، متنی بلند بالا از ظلم مزدوران رژیم و مظلومیت همفکرانش خواند. همیشه همینطور بود؛ هربار که خبری به کامش تلخ می آمد، به این جرم که خون حاج اسماعیل به رگ داشتم، من را نشانه میگرفت. میدانستم باز سوژهای داغ به گوشش رسیده. حوصله صبوری نداشتم..

- ببین فائزه، خوب وقتی واسه عقده گشایی انتخاب نکردی. یا درست حرف بزن، بگو باز دردت چیه یا... اجازه نداد حرفم را تمام کنم.
- دردم؟ درد من خبرهای امروزه؛ خبرهایی که واسه تو و امثال تو این قدر عادی شده که دیگه به چشمتون نمیآد. کار ما از عقده گشایی گذشته، خانم. تک تک جوون های این مملکت شدن به نارنجک سیار. با نارنجک یه قل دوقل بازی نمیکنن.
 
بدون خداحافظی تماس را قطع کرد. در دیوانگی، کسی را از او برتر سراغ نداشتم. نمیدانم به چه دلیلی فکر میکرد ارث پدرش در جیب های من قلنبه شده و مسبب تمام ناکامی هایش من هستم.
با روانی به هم ریخته، باید گریزی به منابع مورد علاقه اش می زدم. لابد باز خبرنگار یا فعالی مثلا مدنی دستگیر شده بود که این چنین از کوره تند زبانش آتش شعله می کشید.

به زور فیلترشکن، صفحات مورد علاقه اش را در اینترنت گشودم. چشمم که به تیترها افتاد، دهانم کویر لوت شد و روح از جسمم پرید.
منابع آگاه از کشته شدن دانیال، نخبه ایرانی، توسط عوامل رژیم جمهوری اسلامی ایران خبر می دهند.» . دستانم به وضوح می لرزید. چند گزارش خبری دیگر را باز کردم. در تمامشان، مجری ها با آب و تابی خاص از احتمال کشته و سربه نیست شدن جسد دانیال به دست نیروی سپاه پاسداران میگفتند.

زانوهایم توان ایستادگی نداشتند. دستم را به لبه کابینت گرفتم تا تعادلم برهم نخورد. شک نداشتم پای ناشناس در میان است. کشتن و برچسب زدن نام قاتل بر پیشانی این نظام، از طرف نخودی های نامربوط، چیز تازه ای نبود. یعنی دانیال دیگر نفس نمیکشید؟
بی اختیار به کابینت تکیه زدم و روی زمین نشستم. در همهمه خبرهای ذوق زده از شلوغی های اخیر در شهرهای مختلف ایران...
 
 
صفحه 104 و 105 کتاب مثل بیروت بود

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس