فروش ویژه کتاب «الغارات» - با مقدمه استاد پناهیان حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 800000 ریال
قیمت برای شما: 736,000 ریال 8 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: پنج شنبه 8 ارديبهشت 1401

توضیحات

مادر برام قصه بگو دل تنگ تنگه. قصه بابا رو بگو دل تنگ تنگه... مادر تو دونی و خدا... از خوبی هاش بگو... 

خواندن متن بالا برای عده ای یعنی زندگی در خاطرات. حال و هوای جنگ، صدای آژیر خطر، رهسپار کردن عزیزترین ها به مبارزه با دشمن و... . در روز های آخر سال 66 بود که گروهی از نوجوانان به اسم بچه های گروه سرود آباده شیراز در ساختمان پاستور نهاد ریاست جمهوری در محضر رئیس جمعور وقت، آیت الله خامنه ای سرود "مادر برام قصه بگو" را اجرا کردند وحتی با گذشت بیش از سه دهه از آن سرود هنوز هم محبوبیت ویژه دارد.

حال انتشارات راه یار یکی از شیرین ترین میوه های تاریخ شفاهی جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی را منتشر کرده و به پای خاطرات کودکان گذشته و جوانمردان اکنون نشسته تا از حال و هوای خود از آن دوران و اجرای سرود "مادر برام بگو" برایمان تعریف کنند. این کتاب در قطع رقعی و با 392 صفحه به چاپ رسیده است.

خاطره احمد حجاری:

یکی از برنامه های جذاب سوریه برای ایرانی ها خرید بود. اتوبوس ها که می آمد دم در هتل زائرین را ببرد جاهای زیارتی، هرکس می خواست برود بازار، دیگر سوار این اتوبوس ها نمی شد. خودش می رفت خرید.

پدر و مادر من متأسفانه به خاطر مشکلات خانوادگی نتوانسته بودند همراه من بیایند سوریه، به جای آنها یکی از بستگانمان به نام آقای اطمینان که اتفاقا فرهنگی بود و آقای توکلی را هم می شناخت، همراه مادرش آمده بود.

یک روز که همراه کاروان نرفته بودیم زیارت و داشتیم توی شهر راه می رفتیم که حالا خریدی بکنیم و چرخی تو خیابان های دمشق بزنیم، یک دفعه یک جیپ، شبیه جیپ های آن موقع ارتش خودمان، نزدیک ما زد کنار و دو نظامی سوریه ای باکلت پریدند پایین و دور ما را گرفتند. عربی یک مشت چیزهایی میگفتند که ما هیچکدام را متوجه نمیشدیم. من آن سال، دوم راهنمایی بودم؛ تقريبا بچه بودم.

خیلی ترسیده بودم. حالا دنبال کس دیگری بودند و ما را اشتباه گرفته بودند یا قضیه چه بود، نمی دانم. ولی هرچه آقای اطمینان میگفت ایرانی ایرانی، آنها کاری به حرف های ما نداشتند، کار خودشان را می کردند. یک برگه هایی دست ما بود که فکر کنم اطلاعات هویتی ماتریش نوشته شده بود. برگه ها را نشان داد. گرفتند نگاه کردند، بعد بی سیم زدند یک چیزهایی به عربی به آن طرف گفتند و بعدش ولمان کردند. یعنی با بدبختی آزادمان کردند.

صفحه 75 کتاب مادر برام قصه بگو

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس
-->