فروش ویژه کتاب «ترجمه الغارات» با مقدمه استاد پناهیان حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 320000 ریال
قیمت برای شما: 304,000 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: چهار شنبه 16 تير 1400

توضیحات

کتاب شاید پیش از اذان صبح به قلم آقای احمد یوسف زاده خاطرات دوستان و آشنایان شهید بزرگوار حاج قاسم سلیمانی است.سالهایی که می جنگید، دعای خیر و نگاه ترسانم دنبالش بود که جانش از بلا دور باشد. خودش اما، نگاهش جایی دیگر بود و سرانجام خداوند او را که می جنگید، بر ما که نشسته بودیم با پاداش شهادت برتری داد.در دلنوشته هایم برای حاج قاسم، ترجیح دادم مستقیم با خودش حرف بزنم چون گمان نمیکنم مرده باشد.این کتاب را به دو مرد تقدیم می کنم: به شهید حسین پورجعفری که شانه به شانه قاسم تا نفس آخر رفت، و به یار سفر کرده ام زنده یاد محمد صالحی یکی از آن بیست و سه نفر که وقتی خبر انفجار در فرودگاه بغداد را شنید بیمار بود و به سختی می توانست حرف بزند، اما همه سعی خودش را کرد که به من بگوید:«احمد... برای... حاج قاسم... بنويس!»

ویدئو معرفی کتاب شاید پیش از اذان صبح:

خاطره سال های دور:

جالب ترین خاطره من از شما حاجی جان برمی گردد به اوایل سال شصت ویک. خودتان قصه اش را در کتاب آن بیست و سه نفر خواندید. از روستایمان آمده بودم کرمان که بروم جبهه. دانشکده فنی کرمان آن روزها محل اعزام نیروها به جبهه شده بود. از همه شهرستانهای استان کرمان، بسیجی های آماده نبرد، در ساختمان دایره ای شکل دانشکده فنی جمع شده بودند.

روز اعزام رسیده بود و شما که جوانی جذاب بودی و فرماندهی تیپ ثارالله را به عهده داشتی دستور داده بودی همه نیروها روی زمین فوتبال جمع بشوند. در دسته های پنجاه نفری روی زمین چمن نشستیم. آمدی میان نیروها قدم زدی و یک به یک آنها را خوب برانداز کردی. با میثم و چند پاسدار دیگر داشتید به سمت ما می آمدید. دلم لرزید. آمده بودی نیروها را غربال کنی. کوچکترها از غربالت فرو می افتادند. هرکدام از نیروها را که سن و سالی نداشت، از صف بیرون می کشیدی و می گفتی: «شما تشریف ببرید پادگان. ان شاء الله اعزام های بعدی از شما استفاده می شه!»

نزدیک و نزدیک تر می شدی و اضطراب من بالا و بالاتر می با خودم می گفتم زور است که حاج قاسم از صف بیرونم کند و به شرکت در عملیات را بر دلم بگذارد. این کیست که به جای من تصمیم می گیرد که بجنگم یا نجنگم؟ اصلا اگر من مال جنگ نیستم، پس چ را روز اول گذاشتند به پادگان قدس بروم و آنجا یک ماه تمام آموزش نظامی بینم. اگر بنا نبود اعزام بشوم، پس یونس زنگی آبادی، مسئول آموزش نظامی، به چه حقی ساعت سه بامداد سوت می زد و مجبورمان می کرد ظرف چهار دقیقه با سلاح و تجهیزات توی زمین یخ زده پادگان قدس حاضر باشیم؟ اگر من بچه ام و به درد جبهه نمی خورم، پس چرا آقای شیخ بهایی آن همه باز و بسته کردن انواع سلاح ها را یادمان داده است. پس آقای دامغانی به چه حقی توی میدان تیر آنقدر سخت می گرفت. آقای مهرابی چرا ساعت یک بعداز ظهر، توی بیابانهای کنار میدان تیر، آن طرف کوههای صاحب الزمان، ما را مجبور می کرد یک پوکه گمشده را میان آن بیابان وسیع پیدا کنیم و تهدیدمان کند که اگر پیدا نکنیم همان چند دانه خرما را هم برای ناهار به ما نخواهد داد!

دلم می خواست شما بدانید من فقط کمی قدم کوتاه است وگرنه شانزده سال کم سنی نیست! دلم می خواست جرئت داشتم، می ایستادم جلوتان و میگفتم: « آقای قاسم سلیمانی! شما اصلا می دانید من دو ماه جبهه دارم؟ می دانید من به فاصله کمی از عراقی ها نگهبان و نفر بغل دستی ام توی جبهه ترکش خورده؟»

جرئت این همه جسارت را نداشتم. تو حاج قاسم عزیز، لباسی به تن داشتی که من آن را دوست داشتم. اصلا قیافه ات هم مهربان بود. بر خلاف همه فرماندهان نظام با تواضع نگاه می کردی و با مهربانی تحکم!  درعین حال به اعتراض اخراجی ها هم توجهی نمی کردی و این لج ما را درمی آورد.

نزدیک من رسیده بودی و من نزدیک پرتگاهی انگار. کاش ریش داشتم. خوش به حال کنار دستی ام که هم ریش دارد و هم سبيل. لعنت بر این نوجوانی که یقه مرا توی این وضعیت گرفته است. هیچ مویی روی صورتم نیست. از این خط سبز هم که تازگی پشت لبم دمیده کاری در این هیا بگیر ساخته نیست. باید این صورت لعنتی را به سمتی دیگر بچرخانم که تو نبینی اش، اما قدم چه؟ یک سر و گردن از دیگران پایین ترم. درست مثل دندانه شکسته شانه ای در میان صفی از دندانه های سالم. باید برای این شانه شکسته فکری بکنم.

سخت است، اما روی زانوهایم کمی بلند می شوم، نه آنقدر که فکر کنی ایستاده ام و نه آن قدر که ببینی نشسته ام، حالتی میان نشسته و ایستاده؛ نیم خیز. از کوله پشتی ام هم برای رسیدن به خواسته ام، که همانا فریب دادن شماست، کمک می گیرم. باید همان سمتی بگذارمش که محل عبور تو است. حالا گردنم را به سمت مخالف نگاه تو می چرخانم. کلاه آهنی هم این میان بی تأثیر نیست. کلاه آهنی که بزرگ و کوچک ندارد. کلاه آهنیها تک سایزند و این امتیاز بزرگی بود که من در آن لحظه داشتم.

با اجرای این نقشه، هم مشکل قدم و هم مشکل بی ریشی ام حل شده بود. مانده بود تو چقدر دقت کنی که نکردی، رفتی و اسم من در لیست نهایی اعزام ماند. لیستی که از روی آن، افراد می توانستند در ایستگاه راه آهن کرمان پا روی پله های قطار بگذارند و با افتخار سوار بشوند.

گوشه زمین چمن، اخراجی ها سروصدایشان به هوا بود، بعضی از آنها سن و جثه ای بزرگ تر از من داشتند، حالا می فهمیدم کار بزرگی کرده ام و چقدر احساس آسودگی می کردم که این طرف بودم

نه آن طرف. یکی از اخراجیها سلمان زادخوش بود؛ بچه خانوی وقتی آب از سرش گذشته بود، دیگر ترس و ملاحظه کاری هم در وجودش دیده نمی شد. صدایش را روی تو بلند کرد و گفت: «آقای سلیمانی من می خوام بدونم شما اصلا چه کاره هستین که نمی گذارين ما بریم برا دین و کشورمون بجنگیم؟ ما که ایقد آموزش دیدیم، ایقد زحمت کشیدیم، به خدا نامردیه که نگذارین مایم بریم.» سلمان اشک می ریخت و دعوا می کرد. بالاخره به سخن درآمدی و گفتی: «بچه های کم سن وسال وقتی اسیر میشن، عراقيا مجبورشون میکنن بگن ما را به زور فرستادن جنگ!»

سلمان با همان شجاعت قبلی گفت: «اتفاقا بچه ها اَ بزرگترا شجاع ترن. تازه، بعضی از اونا که ادعاشونم میشه تو عملیات کپ میکنن. ها بله!»

تو دیگر فرصت نداشتی با سلمان یکی به دو کنی. رفتی و طفلی سلمان با چشمان اشکبار کنار زمین چمن حیران و سرگردان ماند و تو هیچوقت متوجه نشدی که سلمان چطور خودش را به ایستگاه قطار رساند و زیر صندلی قطار قایم شد و با ما به اهواز رسید.

حاجی ببخش که آن روز حرفت را گوش ندادیم. البته چوبش را هم خوردیم. همان طور که پیش بینی کرده بودی به اسارت در آمدیم و چقدر شکنجه شدیم، ولی نگفتیم به زور ما را فرستاده اند جبهه.

ص 18 تا 20 کتاب شاید پیش از اذان صبح

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس