خرید انواع کتاب قرآن و مفاتیح الجنان با بالاترین تخفیف + طراحی یادبود رایگان حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 1430000 ریال
قیمت برای شما: 1,215,500 ریال 15 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: يکشنبه 21 آبان 1402

توضیحات

بر زنانی که سال های 1364 تا 1367، قسمتی از جوانی خود را در ساختمان کیانپارس زیسته اند؛ سال های زیادی گذشته است... کتاب "ساختمان کیانپارس" به قلم زهرا حیدری اثری است از انتشارات خط مقدم که به اوضاع زندگی در جنگ از زبان همسران فرماندهان دوران دفاع مقدس می پردازد. این کتاب در قطع رقعی و با 448 صفحه به چاپ رسیده است.

مقدمه کتاب ساختمان کیانپارس:

حافظه ی داخلی دستگاه ضبط صدا را خالی کرده بودم تا فضای کافی داشته باشد. دستگاه يک کارت حافظه داشت که آن را هم محض احتیاط خالی کردم تا میانه ی کار لنگ تمائم، نشانی برایم پیامك شده بود: «...کوچه ی شماره ی ۲۱. انتهای کوچه که می رسید به چندراه، سمت چپ، روی دیوار نوشته: شمالی ۵. داخل این کوچه، سمت چپ، روی در خانه ی ما، عکس شهید حاج قاسم است...» از پیامك میزبان معلوم بود ذهن جزئی نگر و صحنه پردازی دارد؛ چند و چون خلق روایت، از همان جا ش کل گرفته بود.

نشانی را طبق توصیفش، زود یافتم. داشتم سراغ شخصیت های کتاب می رفتم. این بار، از خیال خبری نبود و شخصیت ها واقعی بودند و نفس می کشیدند. قرار بود در مدتی که در کرمان هستم، هر روز چند تایی در همین نشانی جمع شوند و از خاطرات ساختمان کیانپارس در دوران جنگی بگویند. برخی همسایه ها، در يك محل بودند؛ عده ای، در این سالها، در مراسم حسینیه ی ثارالله، همدیگر را دیده بودند؛ بعضی هم به هم می رسیدند، افسوس می خوردند که حقوق ها کارتی شده؛ در حالی که در سال های پیش، دست کم در صف بانك، ماهي يك بار هم را می دیده اند.

یکی از آن میانه، سفت و سخت گفت بیشتر از سی سال از روزهای کیان پارس گذشته و من یکی که چیزی به یادم نمانده... میزبان - خانم یزدی - و بقیه گفتند ما که شروع به کلو کردن خاطرات کنیم، کم کم یادت می آید.؛ و به راستی ساعاتی بعد، با شنیدن چند خاطره، همو که گفته بود چیزی به یاد نمی آورد، خاطرات و نام افرادی را به یاد آورد که بقیه از یاد برده بودند....

بر زنانی که سالهای ۱۳۶۴ تا ۱۳۶۷، قسمتی از جوانی خود را در ساختمان کیانپارس زیسته اند، سالهای زیادی گذشته است. آنها در سال های پس از جنگ، زنان زیادی را زیسته اند؛ همسر شهید، همسر جانباز، همسر آزاده، همسر پاسداری همسر فرمانده، همسر نماینده ی مجلس، با همسر يك كاسب گمنام.

ازدواج فرزندان را دیده اند، و برخی، روزهای شیرین نوهداری را می گذرانند. آنها همواره همسر و مادر دیده شده اند؛ اما وقتی پای بازگویی روایت خاطرات کیانپارس می نشینند، در خود، زنی را می بینند که قسمت شیرینی از زندگی و وجودش را در اهواز جا گذاشته و آرزو می کنند کاش آن روزها برگردد. در این کتاب، راویان ساختمان کیان پارس، لحظات خوش آن روزها را حسرت آمیز با همه ی ما قسمت کرده اند. 

روایت تهمینه حبیب اللهی همسر شهید حاجبی:

 

دلم میخواست حالا که زمینه ی شهادت و خدمت به وطن برایم مهیا نیست، در جبهه ی دیگری، همسریک رزمنده باشم. گریه می کردم و از خدا می خواستم مصلحتم در این ازدواج باشد. همان هفته، خواهرم برای سمیناری به تهران رفته بود. پدرم، اهل تجارت بود و دائم به شهرهای نزدیک رفت و آمد می کرد. از قضا، همان هفته نیز برای کاری، عازم شهری بود.

ازش خواستیم شب در جایی نماند؛ چون ممکن است مهمان ها بیایند، و اگر او نباشد، بی حرمتی می شود. گفت نه. می آیم.». با این حال، خیلی نذر و نیاز کردم زیرحرفش نزند. از آن طرف هم دعا میکردم برخورد قوم و خویش على حاجبی و خانواده ام به سمتی نرود که همه چیز خراب شود.

مهمان هما آمدند و عجیب آن که برخوردهاطوری خودمانی بود گویی صد سال است هم را می شناسند. آقای خلیلی و شوهر خواهرم نیز حضور داشتند. پدرم قصد پیش کشیدن مهریهای سنگین را داشت. کسی از جمع گفت عروس و داماد، خودشان برسر مهریه به توافق برسند.». پدرم با اینکه روی این مسأله تعصب داشت، در رودبایستی جمع قرار گرفت و چیزی نگفت.

وقتی برای صحبت با علی حاجبی به اتاق رفتم، دیدم جوراب هایم را تاق و لنگه پوشیده ام. دست پاچه شده بودم. على حاجبی گفت «از نظر من اشکالی ندارد و شما هم در مسألهی مهریه سخت گیری نکنید؛ هر چه گفتند، قبول.». گفتم «از نظر من، زیادش درست نیست. با این حال می خواهم بگویم من همین جا مهریه را به شما می بخشم. در عوض، شما هم دراخرت شفاعتم کنید.»

گفت اگر لایق بودم و به جایی رسیدم که بتوانم شفاعت کنم، به روی چشم . عطری بهم داد که از مشهد و به نیت کسی که قرار است با او ازدواج کند، آورده بود. آن شب، صحبت های بزرگ ترها در بارهی مهریه ناتمام ماند و تا لحظه ی عقد هم مهریه مشخص نشد. . موقع خواندن خطبه، عاقد گفت «مهریه چقدر؟». بابام گفت «پانصدهزار تومان.». کسی از میان جمع گفت «داماد پاسدار است. کمی تخفیف بدهید.»، وبقیه شروع به چانه زدن کردند. عمویم گفت «سیصد کمتر نه.». مهریه ام در سند ازدواج، سیصد هزار تومان ثبت شد؛ ولی از نظر خودم، همان بود که در اتاق با على اتمام حجت کرده بودم.

صفحه 137 کتاب ساختمان کیانپارس

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس