خار و میخک - یحیی السنوار
فاصله میان امید و ناامیدی را میتوان همچون فاصله میان تارهای مو دانست. دقیقا مشابه فاصله میان تسلیم و مقاومت، پیروزی و شکست و ... اما خار و میخک چطور؟ فاصله میان این دو چگونه است؟
تاریکی گاهی منشائیست برای تولد یک نور؟ چگونه؟ همانگونه که مجاهدی همچون یحیی السنوار در 22 سال اسارتش تحت سلطه استعمارگران، این چنین در دنیای امید و روشنایی قدم گذاشت و در نهایت مسیر سعادت را برگزید.
کتاب "خار و میخک" اثری است از یحیی السنوار پیرامون دنیای زیبای فلسطین و مقاومت. این کتاب توسط انتشارات شهید کاظمی و در 530 صفحه به چاپ رسیده است.
معرفی کتاب خار و میخک:
پشت جلد کتاب خار و میخک:
این داستان شخص من نیست، داستان یک شخص خاص هم نیست، اما همه اتفاقات آن واقعی است.
هر یک از وقایع آن یا همه آن می تواند به این یا آن فلسطینی مربوط باشد.
تنها کاربرد تخیل در این اثر، خلق یک رمان و تحقق فرم و ویژگی های آن است، یعنی روایتی که حول محور افراد خاصی بچرخد و الا بقیه، تماما حقیقت محض است.
بیشترش زندگی خود من است و چیرهایی که از زندگی دیگران که خود از دهان ایشان شنیدهام، از خودشان، خانواده هایشان و همسایگانشان، یعنی حوادثی که در طول چندین دهه در سرزمین فلسطین عزیز روی داده است.
تقدیمش میکنم به سانی که دلشان برای سرزمین اسرا و معراج می تپد، همه آن هایی که در پهنایی به وسعت اقیانوس تا خلیج هستند و حتی از این اقیانوس تا آن اقیانوس
برشی از کتاب خار و میخک:
درمانگاه آن ها را به مردم می فروخت تا دارویی را که درمانگاه به آن ها می داد بریزند داخل آن و برای درمان استفاده کنند!
کفش ها را هم می شست و جفت جفت می کرد و به یکی از کاسب های بازار می فروخت، او هم آن ها را به مردم اردوگاه می فروخت.
او همچنین هر روز صبح، به سالن غذاخوری می رفت و از زنان شیری را که به آن ها داده می شد و نمی خواستند استفاده کنند، می خرید و از آن ش درست می رد، چیزی مثل ماست چکیده خشک و می نشست مقابل در مدرسه و به بچه ها می فروخت.
وقتی بچه ها پول کافی نداشتند به آن ها قره قروت می فروخت و یا ان را در مقابل یک قطعه نان به آن ها می داد!
از این نان ها هم به اندازه نیاز خانواده برمی داشت و بقیه را به این و آن به ازای یک قرش می فروخت تا مایحتاج فرزندانش را تامین کند.
خارو میخک یحیی السنوار:
یک بار داشتن از ساحل به خانه می آمدم، وقتی به طرف خانه پیجیدم، پسرعمویم ابراهیم داشت از مسجد برمیگشت.
دیدم یکی از دخترهای همسایه، از آن دختر های سربه هوا، دم در خانه شان نشسته بود. ابارهیم را دید ه محجوب راه می رفت و به دستور شیوخ مسجد و دستورات و نصیحت های همیشگی مادرم، به زمین نگاه می رد.
وقتی روبه روی دختر رسید، دخترک نگاهش کرد و با صدایی بازیگوش گفت بزرگ شده! آشیخ دخیلتیم! یه نیگا به ما نگاه کن! آهای مرد خدا، از اون بالا یه نیگا بنداز زیر پات!
دیدم صورت ابراهیم از شرم و خجالت سرخ شده و دارد منفجر می شود! قدم هایش را سه برابر تند تر کرد، انگار داشت از یک حبس طولانی مدت فرار می رد.