فروش ویژه کتاب «ترجمه الغارات» با مقدمه استاد پناهیان حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 980000 ریال تاریخ بروزرسانی: پنج شنبه 5 اسفند 1400

توضیحات

کتاب تاب طناب دار درباره حوادث سال 88 در قالب رمان اثری از نویسنده محترم مهدی پناهیان می باشد.این کتاب از انتشارات عهد مانااست که با همکاری آقایان مهدی تیموری و مهدی شریفی به رشته تحریر درآمده است.ویراستاران کتاب خانم لیلی افروز و شهربانو سادات افتاده می باشد.

پیشنهاد ما: کتاب تولد در لس آنجلس

ویدئو معرفی کتاب تاب طناب دار:

 

در پشت کتاب تاب طناب دار آمده است:

لنز دوربین شده بود چشم های کمال که از آن فاصله هم می توانستم داغی نگاهش را روی صورتم حس کنم. چشمکی زدم و همراه با لبخندی شیطانی دستم را بالا آوردم. کف دستم را بوسیدم. لبانم را غنچه کردم و بوسه ام را فوت کردم سمت دوربین. بعد به داخل ساختمان اشاره کردم و با عشوه تا جلوی در ساختمان رفتم... ایستادم و مثل وقتی که دو نفر کنار در اتاقی بایستند و برای ورود به هم تعارف بزنند، به دوربین که حالا برایم چشمان داغ كمال بود، اشاره کردم . دستانم را بالا آوردم و رو به دوربین، دهانم را باز کردم و گفتم: «بفرمایید.»

 

شروع کتاب تاب طناب دار:

صدای قلبش را می شنید. آشفته تر از خودش به تلاطم افتاده بود و محکم به قفسه سینه اش میکوبید. نفس هایش بریده بریده بود و عرق از پیشانی بلندش شرمی خورد روی پلک های پرپشتش. هرچه توان داشت به پاهایش سپرده بود تا زودتر او را به نمایشگاه برسانند: نمایشگاهی چندهزارمتری و هرمی شکل وسط محوطه سرباز دانشگاه که حالا داشت می سوخت. صدایی توی ذهنش میگفت: «مجتبی، اگر نتونی به داد نمایشگاهت برسی، باید بری قبر خودت رو بگنی!» نوک هرمی نمایشگاه، مثل لوله اجاق، دود غلیظ را از داخل بیرون میکشید و به آسمان می برد. بوی تند پلاستیک سوخته و دیواره های آتش گرفته هرکسی را که آن اطراف بود آزار می داد. -. مجتبی بی سیم بردکوتاهش را هرازگاهی جلوی دهانش میگرفت و یکی از بچه ها را صدا می زد، اما کسی جواب نمیداد. نه شاسی را درست فشار میداد، نه صدازدن هایش توی بی سیم مثل قبل بود. خودش هم نمی فهمید چه کار می کند. هول برش داشته بود. کسی هم جواب نمیداد. چیزی نمانده بود برسد. صورتش خیس عرق بود. نفسش بند آمده بود. سینه اش تیر می کشید و او را به ایستادن وادار می کرد، اما مجتبی به چیزی جز نمایشگاه آتش گرفته ای که اندازه دو ترم برای برپایی اش زحمت کشیده


بود، فکر نمی کرد. مهم ترین کار زندگی اش شروع به سوختن کرده بود. او در آن لحظه پانصد متر آن ورتر داشت با یکی از پیمانکارهای نمایشگاه چک وچانه میزد
می دوید و گاهی به خودش فحش می داد، گاهی به سهرابی و گاهی به متین، سردر سفید و سبز نمایشگاه در میان دودی که از در اصلی بیرون می آمد، پیدا بود: «چله سیاسی انجمن اختر.
مجتبی از همان اول هم می دانست تنها همین عنوان کافی است تا نمایشگاه تیری باشد توی چشم کسانی که خواب های خوشی را توی این یکی دو ماه مانده به انتخابات ریاست جمهوری دیده اند. برای همین وقتی توی آخرین جلسه انجمن اختر قرار شد شعاری برای نمایشگاه انتخاب کنند، محسن کاویانی «چله سیاسی انجمن اختر» را پیشنهاد کرد و همین عنوان سر زبان ها پیچید و جا به جا خورد بالای سردر ورودی نمایشگاه.جلوی نمایشگاه که رسید، خم شد و دو دستش را روی زانوهایش گذاشت تا کمی نفس تازه کند.

چند قطره از عرق صورتش چکید روی آسفالت زمین دانشگاه و او را یاد خون دل هایی که تا رسیدن نمایشگاه به اینجا خورده بود انداخت و سختی هایی که تحمل کرده بود. همه مثل سکانس های یک فیلم جلوی چشمش می آمد و کنار می رفت: دردسرها، بی خوابی ها، سختی ها و جلسه ها وقتی بچه ها دور هم جمع می شدند تا آخرین حرفشان را توی جوی که چهار سال در جهت مخالفش شنا کرده اند، بزنند... نیش ها و کنایه ها و چوب لای چرخ کردن هایی که همیشه مجتبی را نگران میکرد. فکر کرد این عاقبت برداشتن همان سنگ بزرگی است که با قصد و مرض یک عده آدم تندرو آتش شد و افتاد به جان نمایشگاه: آتشی که تا آن لحظه کسی نتوانسته بود مهارش کند و همین طور داشت بیشتر و بیشتر می شد. می ترسیده نمی دانست قرار است بعد از آن چه اتفاقی بیفتد و بدترین حالت ممکن چه چیزی خواهد بود.

 

در بخش چهار کتاب تاب طناب دار می خوانیم:

مجتبی خودش هم نمی دانست چه بلایی سرش آمده. با اینکه یک او از جریان آتش سوزی گذشته بود و اوج فعالیت های انتخاباتی نامزدهای ریاست جمهوری به حساب می آمد، او به عنوان یکی از فعال ترین اعضای ستاد سبز دانشجویی، خودش را توی اتاق سه در چهارش حبس کرده بود. گوشی همراهش را از دسترس خارج کرده بود و به درستی و نادرستی چیزهایی فکر می کرد که قبل از این در نگاهش رنگی جز واقعیت نداشته اند. مواجه شدن با حقیقت اتفاق هایی که توی این یک ماه بعد از آتش سوزی رخ داده بود، ترس را مثل سرنگ توی رگ های مجتبی تزریق میکرد: ترس از اینکه نکند همه قضاوت هایی که تا حالا تبدیل به یک ساختمان عريض وطويل شده، به ناگاه فرو بریزد و خودش هم وسط ساختمان گیر کند و راه فراری نداشته باشد، ترسی که هرچه از آن می گذشت، مجتبی را بیشتر به ایستادن و مبارزه کردن با این غول بی شاخ ودم ترغیب می کرد تا اینکه مثل خیلی از دوستان و اطرافیانش بی خیالی طی کند و نان زحمت های این چندوقته را بخورد.

نه به آن شوری شور که توی یک چشم به هم زدن، خیلی از استان قدیمی اش مثل متین پیش او رنگ باختند و نه به این بی نمکی که بدبختی هایی مثل آتش سوزی نمایشگاه و کمارفتن محسن و... جایش را تنها به چند علامت سوال داده بود. فکر می کرد شده چوب دوسرطلا. نه می توانست کسی را در جریان تردیدهایش قرار بدهد و نه می دانست با شک و شبهه ای که به جانش افتاده، چه کار کند، مادر در اتاق را زد و با صدایی شبیه وقت هایی که از مجتبی دلگیر است، گفت: «سینی غذاتو گذاشتم جلودر اتاق، گشنه ت شد بردار بخور.» یادش آمد ناهار نخورده و صبح تا حالا از اتاق بیرون نیامده . این سومین روز بود که مجتبی صبح تا شبش را همین طور گذرانده . از فردای وقتی که مادر محسن کاویانی با مجتبی تماس گرفت و با گریه گفت خودش را سریع به بیمارستان برساند، حال و روز مجتبی عوض شد. آن لحظه دلش ریخت گوشی را قطع نکرده کوبید توی سرش. پاهایش آن قدر سست شد که همان جا وسط هال نشست زمین و بی اختیار، اشکش سرازیر شد. آن روز تازه از ستاد برگشته بود خانه و روز سخت و پرکاری را گذرانده بود. آخرهای شب بود. مادر که حال مجتبی را دید، آب قندی برایش درست کرد، اما فقط دو قلوپ، آنهم به اصرار مادر از گلویش پایین رفت و بعد، سریع خودش را رساند به بیمارستان دکمه طبقه هفتم را توی آسانسور زد و ایستاد، اما دلش نمی خواست بایستد.

پاهایش هنوز می لرزید. کسی توی آسانسور نبود. همان چند لحظه کوتاه را هم تاب نیاورد و نشست گوشه اتاقک آسانسور تا به طبقه هفتم برسد. در طی كما رفتن سی روز، محسن، بیست وهشت بار به عیادت او آمده بود و دو بر و روز به روز آب رفتن محسن را زیر برای همین بود که این سی روز دیگرش را هم چون دیر رسیده بود، راهش نداده بودند. روزهایی که ده برای مجتبی کابوسی بیش نبود. می نشست و روز به روز ابری" دم و دستگاه آی سی یو تماشا می کرد. شاید برای همین بود خودش هم وزن کم کرده بوده و چند روز آخر احساس میکرد لبا تنش زار می زنند و کمربند را برای اولین بار یک بند انگشت تنگ تر به کمرش می بست.

کتاب تاب طناب دار صفحه 129 و 130 

سبد خرید این کتاب فعلاً فعال نیست

سعی می کنیم این کتاب رو در اسرع وقت موجود کنیم

از این که با شکیبایی همراه ما هستید از شما متشکریم

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

کتاب تاب طناب دار از انتشارات عهد مانا در یازده بخش که بخش ۱ با موضوع دیو سفید بخش ۲ با موضوع پرونده زرد بخش ۳ با موضوع لیاقت بخش ۴ با موضوع پازل بخش ۵ زندگی در شرایط سخت بخش ۶ انتخاب سخت بخش ۷ سر قرار بخش ۸ با موضوع دل‌شوره بخش ۹ با موضوع عبور بخش ۱۰ با موضوع تقاطع و بخش آخر با موضوع آخرین تیر به رشته تحریر درآمده است

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس