فروش ویژه کتاب «ترجمه الغارات» با مقدمه استاد پناهیان حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت


بازیدار


قیمت پشت جلد: 1100000 ریال
قیمت برای شما: 990,000 ریال 10 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: سه شنبه 28 دي 1400

توضیحات

به نزدیکی سیطه سوم رسیدیم. ساختمان قشنگی داشت و ماموران کلاه قرمز بعثی زیادی در آن بودند. مینی بوس ایساد. یکی از بعثی ها با حالت قلدرانه ای بالا آمد و گفت: همه تون بیایین پایین! اما بعدش گفت: خانما نیان پایین، و ایطور شد که عن قریب اعدام و تیرباران در انتظارم بود.

کتاب "بازیدار" آن کبوتری است که میان نیلی بی کران آسمان و در پرواز زیبا و هنرمندانه خویش چنان در لحظه چرخ می زند و معلق می خورد که چشم و زبان و زبان و دل هر تماشاگری را به حیرت و تحسین وا می دارد. صحنه زندگی کم دارد از این کبوتر چرخ ها، از این آدم ها...

بازیدار به سراغ روایت از روزهای سختی رفته است که دریای دل ایران را پرآشوب کرد، اما نکته ای که در این اثر قابل توجه است بازگو کردن آن خاطرات از یک شهروند عراقی به نام سید عباس موسوی می باشد که حال توسط انتشارات سوره مهر در قطع رقعی وبا 472 صفحه به چاپ رسیده است

مستقر شدن دو گروه جدید:

با خودم فکر کردم ممکن است حضور این شخص در این منطقه با رفت و آمدهای دیگری که در هفته اخیر اتفاق افتاده بود مرتبط باشد. به تازگی دو گروه جدید یکی بالای کوه و آن یکی کمی آن طرف تر از آن مستقر شده بودند. حدسم درست بود.

هنوز از حامد خداحافظی نکرده بودم که دیدم جاده ای که به پایین کوه منتهی می شود شلوغ شده و رفت و آمد زیادی در آن در جریان است. تعداد زیادی ماشین آنجا توقف کردند. معلوم نبود چه خبر است. خودم را سریع و با هر زحمتی بود به نزدیکشان رساندم.

کم کم چند هلی کوپتر هم که تعدادشان به ده فروند می رسید از این طرف و آن طرف نمایان شدند. عده زیادی سرباز که لباس های مرتب و نویی بر تن داشتند و سر و صورتشان تمیز و اصلاح کرده بود با تفنگ های مخصوص خود از چند نفربر پیاده شدند و در صف هایی مرتب ایستادند.

درجه داری که او را نمی شناختم و از شکل و شمایل منظم و آراسته اش معلوم بود از نیروهای جدید است مدام به این سو و آن سو می رفت و به افرادی چون من که با کنجکاوی به دوروبر میرفتیم بلند و با تحکم میگفت: «چند نفر وایستادی اینجا؟ چند نفر پایین؟ همه ش جمع میشه یک جا. نرو از اون طرف! اصلا نرو! از اون طرف بیا!»..

صفحه 85 کتاب بازیدار

فکر و خیال آزادی:

فکر و خیال آزادی چیز کمی نبود. یک رؤیای بزرگ و دست نیافتنی بود که هر اسیری در سر خود می پروراند، هر چند آن هفت، هشت پرنده خانگی ای که برای چند اسیر کبوترباز آورده بودم تا حدودی انس عاشقانه ای را که به پراندن داشتند اقناع می کرد، اما باز با چشم خودم می دیدم که بعضی دیگر از اسرا چطور با حسرت و آرزومندی خاص پرواز کبوترها را تماشا می کنند.

آسمان اردوگاه با پرواز کبوترها بسیار زیبا و دل انگیز شده بود. آنها آرام آرام بال و پر گرفته بودند و سبکبال و رها به این طرف و آن طرف اوج می گرفتند. خو گرفتنشان به محل جدید دیگر به حدی شده بود که حتی اگر کمی هم دورتر می رفتند، دوباره به خانه نظامی خود بر می گشتند. می آمدند و این طرف و آن طرف پادگان روی بلندیها می نشستند.

منبع آب قدیمی ای در پادگان بود که پایه های فلزی اش خیلی بالا رفته بود. طرز ایستادنش به مأموران عامر و محمد میمانست. مثل آنها هم خالی خالی بود؛ آن از آب و آنها از عاطفه و رحم. وقتی با شلنگ هایشان به سر و روی اسیران می زدند نه به انسان، که به تکه هایی آهن شباهت داشتند؛ به همان منبع آهنی خالی.

- بیا پایین! بهت میگم بیا پایین!

اسیر سوت می زد و کبوتر باز هم هیچ عکس العملی از خود نشان نمی داد. همان جا روی منبع نشسته بود و اصلا و ابدا قصد پایین آمدن نداشت. زل زده بود به آدم هایی که آن پایین به خاطر او دورتادور منبع جمع شده بودند. حتى عامر و مأمورانش هم آنجا بودند. تکه های چوب، پاره های سنگ، سوت و صدا هیچکدام اثر نکرد. کبوتر فقط نگاه می کرد و گهگاهی سرش را به اطراف می چرخاند.

صفحه 160 کتاب بازیدار

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس