فروش ویژه کتاب «ترجمه الغارات» با مقدمه استاد پناهیان حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 350000 ریال
قیمت برای شما: 332,500 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: سه شنبه 5 بهمن 1400

توضیحات

نشستم بالای سرش. دستم را گذاشتم روی کفن و پارچه را کنار زدم. چند تکه از استخوان های ابراهیم آمد توی دستم. استخوان ها را روی سینه ام گذاشتم، بوی خاک در ریه ام رفت. همه روزهای خوش و ناخوش زندگی آمد جلوی چشمم. آن روز حاضر بودم زندگی ام را می دادم و ابراهیم یک بار دیگر صدایم می کرد..

کتاب "بادگیرها چشم به راه اند" حاصل تلاش و تحقیق نسلی است که با نکوداشت و حفظ خاطرات بزرگانش، سرمشقی برای فردای خود می جویند. ثبت و جمع آوردی خاطرات شفاهی راجع به شهید ابراهیم بشکردی زاده به وسیله خانواده، دوستان، همرزمان و...

بزرگ ترین دلیل نگارش این اثر سادگی و عشق به میهن پرستی کسانی است که چون ابراهیم بشکردی زاده بدون بیم جان وکاشانه، برای حفظ ارزش های اسلام و انقلاب جان به جان آفرین بخشیدند. کتاب "بادگیرها چشم به راه اند" توسط انتشارات سوره مهر در قطع رقعی وبا 132 صفحه به چاپ رسیده است.

جلوگیری از ترویج بی حجابی:

خدا سه پسر و یک دختر دیگر هم بهمان داد. مختار و حیدر پشت سر هم به دنیا آمدند و سه سال بعد از رضا، شهناز. برعکس مردهای آن روزگار، دختر دوست بود و این را سر علی و حسن فهمیدم. ابراهيم از بحرین برای زینب یک روسری قشنگ آورده بود و زینب از چهار سالگی حجاب می گرفت. از همان موقع یادش داده بود چه کسی محرم و نامحرم است. خانه پر رفت و آمدی داشتیم و زینب حتى جلوی برادرهایش روسری می پوشید.

آن سال ها در مدارس لنگه حجاب نبود و معلم ها و دخترها بدون روسری و چادر می رفتند سر کلاس. زینب تازه می رفت مدرسه. ابراهیم خیلی به حجاب اهمیت می داد و با اینکه با سواد شدن بچه ها برایش مهم بود؛ اما اجازه نمی داد دخترها بی حجاب بروند مدرسه!

زینب با روسری می رفت مدرسه. یک روز با گریه آمد خانه. ابراهیم تازه از کار برگشته بود، زینب را دید گفت: «چی شده بابا؟» زينب مثل بید میلرزید و گریه اش بند نمی آمد. ابراهیم زینب را بغل کرد. زینب گفت: «خانم ناظم جلوی همه بچه ها سرم داد زد و گفت دیگه با روسری نیا مدرسه و مثل بقیه بگرد!» ابراهیم خیلی عصبانی شد. زینب را دلداری داد و از خانه رفت بیرون.

وقتی برگشت خانه گفت: «رفتم مدرسه و حسابی با ناظم بحث کردم و گفتم این وظیفه شماست به بچه ها یاد بدید پوشش داشته باشند اون وقت شما به بچه میگی که بی روسری بیاد سر کلاس، اگه این جوری باشه دیگه دخترم رو نمی فرستم مدرسه». همین هم شد زینب دیگر مدرسه نرفت و بعد از مدت ها توی یک مدرسه شبانه درس خواند.

صفحه 25 کتاب بادگیرها چشم به راه اند.

کار ضد انقلابی ها..:

در یک فاصله کوتاه حادثه ای مشترک برای دو نفر از کار منا۔ ان ادارة برق اتفاق افتاد. بعد از انقلاب به خاطر فعالیت گروه های زیاد انقلاب، حوادث تلخی در شهر پیش آمد که مدت ها درگیر کشف علت واقعہ و مسببان آن بودیم.اوایل انقلاب سیم بان زیادی در بندرلنگه نبود و ابراهيم بشکردی زاده و آقای حاجی زاده با اداره برق همکاری می کردند.

موقع تعمیر کابل ها و سیم های برق، جریان برق را قطع می کردند تا سیمبان عیب را رفع کند؛ اما یک روز در یک حادثه عجیب حین کار، برق وصل و آقای حاجی زاده دچار سوختگی شدید شد و از تیر برق سقوط کرد. وقتی خبر شکستگی دست و پا و برق گرفتگی ایشان را شنیدم، مطمئن شدم اتفاقی نبوده است. از شاهدان ماجرا و مسئول اداره برق پیگیر قضیه شدم.

چند هفته بعد، ابراهیم بشکردی زاده هم موقع سیم کشی دچار برق گرفتگی شد و از تیر چراغ برق افتاد. دیگر برایم مبرهن شده بود که کار ضد انقلاب است. آقایان حاجی زاده و بشکردی زاده هر دو از نیروهای انقلابی بودند و در جریان انقلاب پابه پای مبارزان فعالیت می کردند. همیشه برای برنامه های مذهبی پیش قدم می شدند.

خاطرم هست اولین نماز جماعت در اداره برق قدیم با تلاش و پیگیری این دو نفر اتفاق افتاد و تمام کارمندان اداره و آنهایی که در جریان موضوع بودند. در نماز جماعت شرکت کردند و بنده نیز امامت آن را به عهده داشتم.

صفحه 62 کتاب ادگیرها چشم به راه اند 

پیشنهاد ما: خرید کتاب اقبال الاعمال

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس