اين كتاب سعي دارد با بياني زيبا و روان و در قالبي داستاني به بيان حوادث زندگي همسر گرامي پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله، حضرت خديجه سلام الله عليها بپردازد.
در بخشی از کتاب بانوی چشمه می خوانیم:
میدانم که خیلی گرسنه ای. دیگر وقت ناهار است. خوب است با هم برویم و غذایی تهیه کنیم. به سوی بازار مکه حرکت می کنیم. بشتابید! حراجی گردنبند! گردنبند استخوان خرگوش!
این صدای یکی از فروشندگان است. جلو می رویم. عده زیادی در حال خریدن این گردنبندها هستند. آن مادر را نگاه کن، گردنبندی از استخوان خرگوش برای فرزند خود خریده است؟ تو خیلی تعجب می کنی، مگر طلا و جواهر در این سرزمین نیست که این مردم استخوان خرگوش را می خرند؟
این گردنبندها حکایتی دارند. این مردم اعتقاد دارند که غول ها به انسان حمله کرده و هر روز، یک نفر را به عنوان قربانی به قتل می رسانند. آیا تو از غول ها نمی ترسی؟ غولها خیلی خطرناک هستند. تو باید استخوان خرگوش به گردن خود آویزان کنی تا از شیر غول ها در امان بمانی. برای اینکه از سحر و جادو در امان بمانی باید گردنبندی از استخوان خرگوش داشته باشی! فکر می کنم که در این سرزمین، قیمت استخوان خرگوش از قیمت جواهرات بیشتر باشد!
صفحه 17 کتاب بانوی چشمه