فروش ویژه کتاب «ترجمه الغارات» با مقدمه استاد پناهیان حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 450000 ریال
قیمت برای شما: 427,500 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: يکشنبه 7 آذر 1400

توضیحات

بابی برنز در ساحل کیلی بزرگ شده است. زندگی او سرشار است از تجربه هایی شگفت انگیز؛ مثل دیدن مردی که می تواند آتش بخورد، شنیدن نواهای سحرآمیزی که از دریا می آیندو... بابی در جدال با مشکلاتی که زندگی اش را احاطه کرده اند، ماجراهایی را از سر می گذراند که تا قبل از آن تجربه نکرده بود.

کتاب "آتش خوارها" به قلم دیوید آلموند که از برندگان جایزه هانس کریستین اندرسن و جوایز دیگر می باشد. کتابی بسیار جذاب و دلنشین از شخصیتی به نام بابی و زندگی اش است. این کتاب توسط انتشارات هوپا در قطع رقعی وبا 272 صفحه به چاپ رسیده است.

می توانم دستم را درون آتش حرکت دهم...

تکلیف آن روزمان دربارهی پوست بود، انعطاف پذیری و شبکه ی پایانه های عصبی اش، رگهای خونی و غده های چربی و کیسه های ترشحی اش، شیارها و برآمدگی های پوست، بافت ها و رنگ های پوست، واکنش های پوست به سرما و گرما، دلیل سرخ شدن و سفید شدنهایش، لرزیدن و مورمورشدنهای پوست، واکنشهای پوست به عوامل خارجی. درباره ی اینکه میکروب ها و عمل تعریق و حشرات موذی چگونه میتوانند دیوار دفاعی پوست را بشکنند.

دربارهی اینکه چقدر شکافتن پوست و خارج کردن خون از آن آسان است، چند صفحه ای نوشتم. چند نمودار کشیدم. لحظه ای دست نگه داشتم. کتم را برداشتم و میان درزهایش را گشتم. سنجاقی را که مامان با آن كتم را کوک زده بود، پیدا کردم.

جلوی چراغ لوردس نشستم و نوک سوزن را به پوستم زدم. در جاهایی که احساس نداشتم، آن قدر فشار دادم تا چیزی حس کنم. از یکی دو جا قطره های کوچک خون چکاندم. سوزن را در پوست سخت کناره های ناخنم فرو بردم و فهمیدم میتوانم کل سوزن را داخل پوستم کنم و دردی حس نکنم. جاهای دیگر را امتحان کردم، ولی دردش زیاد بود. چشم هایم را بستم و تصور کردم مکنالتیام. یک سیخ خیالی در دست گرفتم و ادای فروبردن آن را در گونه هایم در آوردم. چطور می توانست چنین کاری کند؟

رفتم طبقه ی پایین. مامان و بابا تلویزیون نگاه می کردند. به مامان گفتم میروم آب بخورم. جعبهای کبریت پیدا کردم و آن را بالا بردم. پنجره را باز کردم تا بوی گوگرد بیرون برود. کبریتی روشن کردم. شعله اش را با نوک انگشت گرفتم، از درد نفسم گرفت. ولی فهمیدم میتوانم دستم را درون آتش حرکت دهم و تقریبا چیزی احساس نکنم. تمرین کردم حرکتم را آهسته و آهسته تر کنم.

سعی کردم تصور کنم مکنالتیام. کبریت روشنی را جلوی دهانی بازم گرفتم و آن را بردم نزدیک و نزدیک تر از گرمای آتش عقب پریدم. تصور کردم شعلهی سوزانی را درون دهانم میبرم. چطور می توانست چنین کاری کند؟..

صفحه 120 کتاب آتش خوارها

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس