کتاب جدید استاد علی صفایی حائری (جمع و حاصل جمع ها) شامل 7 سخنرانی استاد حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 470000 ریال
قیمت برای شما: 451,200 ریال 4 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: دوشنبه 25 مرداد 1400

توضیحات

پدری در حال غرق شدن است که دو پسر دوقلویش او را نجات می دهند. اما مادر جادوگری دارند که مادر مجبور می شود از راه جادوی سیاه برای نجات جان یکی، جان دیگری را به او پیوند بزند. کتاب پسر زن جادوگر نوشته کلی بارنهیل است که این کتاب برگزیده واشینگتن پست 2014 می باشد.

در ابتدای کتاب پسر زن جادوگر می خوانیم:

روزی روزگاری دو برادر بودند همان قدر شبیه هم که شما شبیه تصویرتان در آینه.

چشم هایی شبیه هم داشتند، دست هایی شبیه هم، صداهایی شبیه هم، کنجکاوی سیری ناپذیری شبیه هم و با اینکه همه قبول داشتند که یکی شان یک کمی فرز تر، یک کمی زیرک تر، یک کمی فوق العاده تر از دیگری است، کسی نمی توانست آن دو را از هم تشخیص بدهد. هر وقت هم که خیال می کردند تشخیص داده اند، معمولا حدسشان اشتباه از آب در می آمد.مردم می پرسیدند: «کدام یکی بود که روی بینی اش جای زخم داشت؟ ... آن یکی که نیشخندی پر شر و شور داشت، کدامشان بود؟ ... ند بود که باهوش تر بود یا تم؟»

بعضی می گفتند: «ند!» بقیه می گفتند: «تم!»...

پیشنهاد ما: خرید کتاب کهکشان نیستی

مرگ کسی را جا نمی گذارد:

دیگر چندان کاری از زن جادوگر بر نمی آمد. پس از تیرک های پوسیده و طناب های فرسوده و میخ های زنگ زده و آتش حاصل از صاعقه که دوبار رخ داده بود، چوبه ی دار سرانجام برپا شده بود. به خواهر جادو گر اطلاع داده شده بود که خوراک آن روز آخرین وعده ی غذایی اش خواهد بود. مجموعه ای از خوراکی های لذیذ و خوش طعم و شیرینی هایی که حتی ریزبین ترین ذائقه ها را محظوظ می کرد.

خواهر جادوگر صبح روز بعد به دار آویخته می شد. لرد برین همه جای میدان را پوستر و آگهی آویخته بود. پوسترهایی از خودش با تاج! پوسترهایی از چهره ی خواهر جادوگر که ضربدری رویش کشیده شده بود. پوسترهایی از چوبه ی داری یکدست سیاه که کلمه ی «به زودی» درست زیر آن نوشته شده بود. نگهبانی را سراغ خواهر جادو گر فرستاد تا یکی از پوسترها را هم برای او ببرد تا به عنوان یادگاری داشته باشد.

زن جادوگر اشکی نریخت. بحث یا تهدیدی نکرد. این اخبار را صرفا با احترام پذیرفت. با نگهبانش زمزمه کرد: «اوضاع ملکه چطور است؟» نگهبان گفت: «اجازه ندارم صحبتی بکنم بانوا»

اما خواهر جادوگر متوجه سرخی صورت و برق نگاه نگهبان شد. این پسر امید بسته بود. مشخصا تمام امیدهایش بر سلامتی ملکه اش استوار بود و تنها هم نبود. خواهر جادوگر اما به سهم خودش سر و کاری با امید نداشت. امید بستن غیر عقلانی، فاقد عمل گرایی و مبهم بود. خواهر جادوگر یک گره گشا بود. اما در آن وضعیت گرهی برای گشودن موجود نبود. پادزهر مؤثر واقع میشد یا شاید هم نمی شد. در هر صورت، حتی اگر پادزهر اثر می کرد، با توجه به سن بالای آن بانوی گرامی باز هم ممکن بود ایشان از دست بروند. به هر صورت، زندگی خواهر جادوگر به نخی بند بود. چنین چیزی قطعیت داشت.

خواهر جادوگر با خودش گفت: «مهم نیست! مرگ کسی را جا نمی گذارد! دیر و زود بالاخره از راه می رسد!»

صفحه 330 کتاب پسر زن جادوگر

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon