کتاب جدید استاد علی صفایی حائری (جمع و حاصل جمع ها) شامل 7 سخنرانی استاد حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 180000 ریال
قیمت برای شما: 171,000 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: شنبه 30 مرداد 1400

توضیحات

انتشارات یا زهرا در هشتمین سری از کتاب های یاران ناب خودش با عنوان نمی توانست زنده بماند سراغ خاطراتی از شهید مهدی باکری رفته است. مهدی باکری که فرماندهی تیپ 8 نجف در عملیات های بیت المقدس و فتح المبین، فرماندهی لشکر 31 عاشورا در عملیات خیبر و ... را بر عهده داشت

 

پشت جلد کتاب نمی توانست زنده بماند:

...در راه برگشت رفتیم قم و سری هم به خانواده آقاحمید که تازه شهید شده بود زدیم. بعد که راه افتادیم سر صحبت را باز کردم و پرسیدم :« راستی آقا مهدی جریان چی بود ما شب تا صبح رانندگی کردیم و اومدیم تهران فقط برای یک دیدار ۲۰ دقیقه‌ای؟ با کی دیدار داشتیمن؟» گفت :« رفتم آقای خامنه‌ای را دیدم.» گفتم کاری داشتین؟

گفت :« مدتی امام در یکی از صحبت هاشون فرمودند کسانی که با ارتش هماهنگی و همکاری نداشته باشند این شرعاً تخلف محسوب می‌شود رفتم از آقای خامنه‌ای بپرسم که اگه قبل از این حکم کم کاریهای شده باشد مسئله اش چه میشود؟»

در بخشی از کتاب نمی توانست زنده بماند می خوانیم:

مهدی تماس گرفت و گفت: «اگه میتونی بیایی، سریع تر بیا، این جا وضع خیلی پیچیده است.» خودم را به ساحل دجله رساندم. همه چیز از بین رفته بود و در حال سوختن بود. با مهدی تماس گرفتم و گفتم: «مهدی؟ چه خبر شده این جا؟» زیاد حرف نزد، گفت: «این جا اشغال زیاده، نمیتونم حرف بزنم.» از قرارگاه هم دائم تماس می گرفتند و می گفتند: «هر طوری شده به مهدی بگو برگرده عقب.» وقتی گفتم: «برنمی گرده.» گفتند: «خودت برو برش گردون، بیارش عقب.»

هر کاری کردم که خودم را به مهدی برسانم، نشد. آتش به حدی زیاد بود که به هیچ عنوان اجازه نمیداد خودم را به او برسانم. از طرفی هیچ وسیله ای هم نبود. کارم شده بود، التماس کردن به مهدی، به او گفتم:« تو رو به خدا قسم، تو رو به جان هر کسی که دوستش داری، بیا خودت رو برسون به ساحل، بیا این طرف.» گفت: «احمد! تو پاشو بیا اینجا، اگه بتونی بیایی، دیگه برای همیشه پیش هم هستیم.» گفتم: «این جا آتیش زیاده، نمی تونم، تو بیا.» گفت: «اگه بدونی این جا چه جای خوبی شده احمد! پاشو بیا! بچه ها اینجا خیلی تنها هستن.»

فاصله ما حدود هفتصد متر بود و آن حجم آتش اجازه نداد که خودم را به مهدی برسانم. مهدی مرتب می گفت: «احمد! پاشو بیا اینجا.» می دانستم وقتی به من می گوید بیا این جا، این جا جای خوبی است، می خواهد عمق فاجعه را به من بفهماند، که ای کاش می رفتم و از زبان بچه ها خبر تیر خوردن و شهادتش را نمی شنیدم و این حسرت به دلم نمی ماند. نمیدانید چقدر دلم برای مهدی تنگ شده است، حاضرم هر چیزی را که در دنیا دارم بدهم برای یک لحظه دیدن او

صفحه 99 کتاب نمی توانست زنده بماند

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon