کتاب جدید استاد علی صفایی حائری (جمع و حاصل جمع ها) شامل 7 سخنرانی استاد حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت


قرمزی


قیمت پشت جلد: 560000 ریال
قیمت برای شما: 532,000 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: دوشنبه 18 مرداد 1400

توضیحات

قرمزی از گرگ بدجنس نمی ترسد! راستش می شود گفت از هیچ چیز نمی ترسد... به جز جادو! لا اینکه او نوه ساحره جنگل است، ولی استعداد زیادی در جادو ندارد.اگر می خواهید داستان (واقعا) واقعی شنل قرمزی را بدانید حتما این کتاب را بخوانید.

در بخشی از کتاب قرمزی می خوانیم:

به آرامی ایستادم، درست مثل کره اسبی نوپا که میخواهد برای اولین بار، روی پاهای لاغر و ضعیفش بایستد. از قدرت سرکشی که درونم احساس می کردم، حیرت زده شده بودم. صدای گرگ از قبل واضح تر شد؛ قدرتمند و طنین انداز. ولی چیزی بیشتر از این هم بود، وجود او را احساس می کردم، عواطف، غريزه ها و حرکاتش را. دستم را روی موی تنش کشیدم. کنار هم راه می رفتیم و هرکدام دیگری را احساس می کردیم. انگار داشتم از نو، راه رفتن را یاد می گرفتم.

از احساسات و تصاویری که به درونم هجوم آورده بودند، سرگیجه گرفتم، ولی کم کم با آنها انس گرفتم و تعادلم را به دست آوردم. شروع به دویدن کردیم. اولش فقط تاتی تاتی می کردم، ولی بعد تند و تندتر شد، تاحدی که شک نداشتم الان است که قلبم بترکد، ولی چنین اتفاقی نیفتاد. بلکه قلبم بزرگتر و قوی تر شد. در دل درخت ها دویدیم، نور ستاره های چشمک زن را دنبال کردیم و در درخشش نور ماه کامل، جست و خیزکنان رفتیم. زیر آسمان بی پایان نفس کشیدیم و همه ی اینها در دل همدیگر چرخیدند و برای همین، همه چیز را از ریزودرشت هم زمان باهم احساس کردم. من تمام دنیا بودم و تمام دنیا درون من قرار داشت.

سریع تا بالای کوهپایه رفتیم تا اینکه به قله ای بالاتر از سطح رودخانه رسیدیم.گفت: «خونه.» من هم همان حس آشنای راحتی در خانه را احساس کردم. من را از کنار صخره به ورودی غاری برد. لانه اش. لحظه ای مکث کردم و به این فکر کردم که آیا تله است؟ ولی وقتی گرگ حرکت کرد، حس کردم نخ هایی نامرئی هم من را کشیدند و ترسهایم فروکش کردند.چهار دست و پا شدم تا از تونلی رد شویم و بعد، تونل به غاری رسید. بالایش، ورودی کوچکی قرار داشت که باریکه ای از نور مهتاب از آن داخل می آمد. کسی که درشت تر از من بود، نمی توانست از آنجا رد شود.توقع داشتم که گرگهای دیگری هم در این لانه باشند، ولی خالی بود. پرسیدم: «پس گله ت کو؟»

صفحه 118 کتاب قرمزی

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon