فروش انواع کتب کمک آموزشی با ارسال رایگان + هدیه حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 150000 ریال
قیمت برای شما: 144,000 ریال 4 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: شنبه 27 شهريور 1400

توضیحات

در جنگ تحمیلی ایران و عراق و دوران دفاع مقدس بسیاری از جوانان این خاک به شهادت رسیدند از کودکان و نوجوانان 14 و 15 ساله تا مردان و زنان پا به سن گذاشته. بعله یکی از همین نوجوانان، زینب کمایی بود که تنها 14 سال داشت. کتاب "راز درخت کاج" به قلم معصومه رامهرمزی گردآورنده خاطرات مادر این شهید 14 ساله می باشد.

معرفی کتاب راز درخت کاج از زبان نویسنده:

در فروردین ۱۳۶۱ در عملیات فتح المبین همراه با مینا و مهری کمایی در بیمارستان شهدای شوش به امدادگری مجروحین جنگی مشغول بودم. در آن ایام با جمعی از همراهانم با تلاش بسیار و توسلات خاص به امام زمان (عج)، برگ اعزام به شوش را به دست آوردیم. حال معنوی خاصی داشتیم که نتیجه آن، احساس غرور و رضایت مندی از حضور در عملیات فتح المبین بود.

چند روزی از عملیات را پشت سر گذاشته بودیم که دو نفر از دوستانمان به نام های «معصومه گزنی» و «سليمه مظلومی» به طور ناگهانی به شوش آمدند. آنها با جست وجوی بسیار، بیمارستان محل خدمت ما را یافتند و خبر شهادت خواهر کوچکتر مینا و مهری را به ما رساندند. «زینب کمایی» که چهارده سال بیشتر نداشت، در شاهین شهر اصفهان توسط منافقین به شهادت رسیده بود و مینا و مهری باید به سرعت برای تشییع و خاکسپاری خواهرشان به اصفهان می رفتند.

من و زینب هر دو متولد یک سال و یک ماه بودیم. من با سن کم برای ماندن در منطقه جنگی مبارزه کرده بودم و به خود میبالیدم که به هدف رسیده ام. با شنیدن خبر شهادت زینب در شهری دور از جنگ، به بودن خود و همراهانم در شوش شک کردم و همه دیوارهای برافراشته از غرورم یکباره فرو ریخت. شهادت زینب به همه ما اثبات کرد که او بیش از همه ما شایستگی حضور در جبهه را داشته است.

حوادث و شرایط در آغازین روزهای بهار ۶۱ به گونه ای پیش رفت که زینب چهارده ساله در میان شهدای فتح المبين استان اصفهان و بر دستان دوستداران شهدا تشییع و در گلزار شهدای اصفهان به خاک سپرده شد.

در طی سالهای متمادی پس از شهادت زینب، با زندگی او به طور جسته و گریخته و از طریق مادر و خواهرانش آشنا شدم. همواره روایت زندگی او حس همذات پنداری را در من تقویت می کرد. بارها زمزمه های درونم را شنیدم؛ ندایی که خبر از آشنایی دیرینه با زینب میداد. نمیدانم سرچشمه این حس در کجا بود: در آنجا که من و زینب هر دو از نسل انقلاب ۵۷ بودیم؟ یا در آنجا که هر دو ما از سرزمین آفتاب و جنگ بودیم؟ شاید هم در آنجا که هر دو در اولین سالهای نوجوانی به مرگ آروزهایمان نشسته بودیم؛ آرزوهایی که در خانه و شهرمان جا ماند و ما بدون آنها سرگردان شدیم.

هیچ تفاوتی نداشت که حس یکی بودن با او از کجا آغاز شد؛ مهم آن است که او به کجا رسید و من پس از گذشت بیست و هفت سال، قلم به دست گرفته ام و از رفتن او می گویم. با آنکه شایستگی لازم را در خود نمی دیدم که از شخصیتی چون زینب بگویم، اما نوشتم. تا با فاصله ای بسیار دور اما در امتداد او و سایه به سایه او باشم.

این کتاب، تلاش یکساله از مجموع مصاحبه ها با مادر و خواهران و برادر شهید و یکی از دوستان صمیمی او و مطالعه نوشته ها و کلیه استاد به جامانده زینب است. تلاش بسیاری کردم تا بتوانم با شخصیت های معرفی شده در اثر، گفت و گویی کرده و روایت آنان را در کتاب بگنجانم اما فاصله زمانی با حادثه عملا امکان این عمل را به طور کامل محقق نکرد. مصاحبه با مادر شهید در طی چندین جلسه و با فاصله انجام می شد.

برشی از کتاب راز درخت کاج:

مهران که مرا دید با گریه گفت «مامان، زینب را کشتند... خواهرم شهید بده.... جنازه اش را پیدا کرده اند.» من مهران را دلداری دادم و آرام کردم. از چشمم اشکی نمی آمد. بابای مهران به من نگاه نمی کرد، من هم به او چیزی نگفتم. آن روز کارگرهای ساختمان ساز، جنازه زینب را در سبخی - که بعدها در آنجا مرکز پست شاهین شهر را ساختند - پیدا کرده بودند. مهران گفت «مامان، شهرام صبح توی تاکسی از دو تا مسافر شنیده بود که امروز جنازه یک دختر نوجوان را توی زمین خاکی پیدا کرده اند. وقتی شهرام به خانه آمد و خبر را داد، من مطمئن شدم که آن دختر، زینب است. اما نمی خواستم تا خبر قطعی نشده به تو بگویم.» انتظار تمام شد؛ انتظار کشنده ای که سه روز تمام به جانمان افتاده بود.

باید میرفتم و دخترم را می دیدم. جنازه زینب را به سردخانه پزشکی قانونی برده بودند. ما باید برای شناسایی به آنجا می رفتیم. سوار ماشین شدیم و همه با هم به پزشکی قانونی رفتیم. مهران و بابایش لحظه ای آرام نمی شدند. چشمهای مهران کاسه خون شده بود. من یخ کرده بودم و هیچ چی نمیگفتم و گریه هم نمی کردم.

مهران که نگران من بود، مرا بغل کرد و گفت «مامان، گریه کن! خودت را رها کن.» اما من هیچ نمی گفتم. آنقدر در دنیای خودم با زینب حرف زدم که نفهمیدم کی به سردخانه رسیدیم. دخترم آنجا بود؛ با همان لباس قدیمی اش، با روسری سورمه ای و چادر مشکی اش. منافقین او را با چادرش شهید کرده بودند. با چادر، چهار گره دور گردنش بسته بودند....

صفحه 93 کتاب راز درخت کاج

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس