کتاب جدید استاد علی صفایی حائری (جمع و حاصل جمع ها) شامل 7 سخنرانی استاد حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 590000 ریال
قیمت برای شما: 560,500 ریال 5 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: شنبه 3 مهر 1400

توضیحات

پرداختن به رویاها در طول راه سخت است و می تواند تاوان داشته باشد اما آنچه آن را می تواند لذت بخش کند حال خوب آدم بعد از رسیدن به آرزو هایش است. کتاب "جنگی که نجاتم داد" داستانی است شگفت انگیز اثر کیمبرلی بروبیکر بردلی که توسط مرضیه ورشوساز به زبان فارسی ترجمه شده است. این کتاب زیبا می تواند به راحتی احساسات شما را در دست خود بگیرد و به سبب همین زیبایی و تاثیرگذاری اش توانسته در جشنواره های جهانی جوایز متعددی را از آن خود کند.

آشنایی بیشتر با کتاب جنگی که نجاتم داد:

وقتی سالها در اسارت یه پنجره باشی دیگه چه اهمیتی داره که دنیا درگیر یه جنگه. اونم جنگ جهانی دوم.آدا دختر بچه‌ای که به خاطر ناتوانیش توی زندگی فقط تحقیر شده، یه روز یه تصمیم بزرگ می‌گیره. اون به همراه برادر کوچیکش سفری رو شروع می کنه تا بفهمه به دنبال رویا بودن چه شکلیه.اما جنگ، آواره ‌گی و فقر تازه شروع شده و زندگی بوی خون و خاک میده...

پیشنهاد ما: خرید کتاب آن سوی مرگ

در بخشی از کتاب جنگی که نجاتم داد می خوانیم:

این چیزی بود که اتفاق افتاد. داشتم باتر را دایره ای راه می بردم و تمرین می کردم بتوانم کاری کنم که بپیچد. صدایی شبیه صدای سم از خیابان شنیدم، متوقف شدم و نگاه کردم، اما از پشت درختها چیزی نمی دیدم. درست همان لحظه که هواپیمایی پرسروصدا از فرودگاه بلند شد، چشمم به یک اسب و سوارکارش افتاد. باتر از هواپیماها نمی ترسید. هر روز بلندشدن کلی هواپیما را می دید، اما اسب دیگر، اسبی بزرگ و قهوه ای با وحشت شیهه کشید و دور خودش چرخید.

سوارکارش بند افسار را محکم کشید که از مسیرش منحرف نشود، اما اسب باز هم چرخید و بعد به سمت جلو پرید و از خیابان خارج شد و نزدیک بود با دیوار دور خانه ی ما برخورد کند. سوارکار روی زین جابه جا شده بود و اسب وحشت زده با پرشی ناگهانی به این سمت دیوار آمد. سوارش از بغل افتاد و از دید خارج شد.

اسب عجیب صاف به سمت باتر می آمد، افسارش توی هوا تکان می خورد و رکاب ها دو طرف بدنش تکان می خوردند. باتر ترسید و چرخید، من را انداخت و هر دو اسب به آن سوی دشت دویدند. مثل احمق ها کمی این طرف و آن طرف يورتمه رفتند، اما من حواسم پیش آنها نبود. با حداکثر سرعتی که پای معیوبم اجازه می داد، به سمت سوارکار افتاده روی زمین دویدم. شناخته بودمش، دختر صورت اتویی بود...

صفحه 84 کتاب جنگی که نجاتم داد

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon