عصرهای کریسکان خاطرات امیرسعید زاده از جنگ تحمیلی و درگیری با کومله ادامه مطلب

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 800000 ریال
قیمت برای شما: 720,000 ریال 10 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: پنج شنبه 31 تير 1400

توضیحات

کتاب مردی به نام اوه از انتشارات یوشیتا نوشته نویسنده معروف فردریک بکمن و با ترجمه محمد جواد نعمتی است. این کتاب رتبه اول در نیویورک تایمز دارد. روزنامه اشپیگل در مورد کتاب مردی به نام اوه گفته: هر کس از این رمان خوشش نیاید بهتر است هیچ کتابی نخواند.

معرفی کتاب مردی به نام اوه:

این کتاب اولین رمان نویسنده سوئدی فردریک بکمن (موفقترین نویسنده سوئد) که به بیش از 30 زبان دنیا ترجمه شده است. 

از جمله افتخارات کتاب مردی به نام اوه به موارد زیر می توان اشاره کرد: 

  1. پرفروش ترین کتاب سال سوئد
  2. از پرفروش ترین های سایت آمازون در سال 2016
  3. رتبه یک نیویورک تایمز

معرفی صوتی کتاب مردی به نام اوه:

در صوت زیر بخشی از کتاب را می توانید به صورت صوتی گوش کنید

در پشت جلد کتاب می خوانیم:

دوست داشتن یک نفر، مثل رفتن به یک خونه جديده . اولش شما عاشق همه چیزهای جدید خونه نومیشید، هر روز صبح که از خواب بلند می شید از همه چیزهایی که متعلق به شماست شگفت زده می شید، وانگاریه جورایی می ترسید کسی یکدفعه از راه برسد و به شما بگه یه اشتباه بزرگ صورت گرفته، و شما نباید توهمچین خونه محشری زندگی کنید.اما کم کم دیوارهای خونه ترک میخورند، چوبهای این جا و آن جا می شکنند، و شما این بار کم کم عاشق خونه می شوید نه به خاطر کمالاتش، بلکه به خاطر نقص هایش، همه سوراخ سنبه هایش را بلدید. اینکه وقتی هوا بیرون سرده چطور کلید روتوی قفل بچرخونید. که گیر نکنه. کدوم تکه های کفپوش وقتی پا روش میذارید سر میخوره و چطور باید در کمدهای لباس روباز کنید که صدا نده. همه اینها رازهای کوچیکی اند که باعث میشن خونه رو متعلق به خودتون بدونید»،

شروع کتاب مردی به نام اوه:

معرفی و شروع کتاب اینگونه است مردی به نام اوه، کامپیوتری می خرد که کامپیوتر نیست.

اوہ پنجاه و نه سال دارد. ماشینی دارد به اسم « ساب»، از آن آدم هایی است که وقتی از ظاهر کسی خوششون نمی آید، انگار دزد دیده و انگشت اشاره اش را مثل چراغ قوه پلیس، سمت طرف میگیرد. اوه وارد یک فروشگاه که صاحبان ماشین های ژاپنی آنجا می آیند و کابل های سفید می خرند شد. او مدت زیادی را به یکی از فروشنده ها خیره شد و بعد یک جعبه سفی متوسط را دستش گرفت و تکان داد. اوه می پرسد: « این یکی از اون - پدهاس، درسته ؟» فروشنده لاغر و مردنی با تعجب به اوه نگاه می کند.

به شدت خودش را کنترل می کند که جعبه را از دست او نگیرد. بله، دقيقة. البته آیپده . فکر نمیکنید بهتره جعبه رو اونجوری تکون ندید...؟ » اوه با تردیا۔ جعبه را نگاه می کند، انگاریک جعبۂ عجیب و غریب است، انگار مرد دست فروشی که قصد فریب او را دارد، او را « دوست من» صدا می زند و سعی می کند یک ساعت مچی به او پیشنهاد دهد. میدونم . پس یه جور کامپیوتره، درسته ؟ » فروشنده با تردید سرش را تکان می دهد. بعد چند لحظه فکر میکند و دوباره سریع سرش را می جنباند.

«بله... یه همچین چیزی، منظورم ایپده. بعضيا به اون تبلت میگن. بعضی ها هم میگن وسیله موج سواری . روش های مختلفی برای در نظرگری همچین وسیله ای وجود داره...» اوه طوری به فروشنده نگاه می کند که به او بفهماند، دارد حرف های بی می زند، بعد دوباره شروع به تکان دادن جعبه می کند. اما چیز خوبی به نظر میرسه، این طور نیست؟» فروشنده با سردرگمی سرش را تکان می دهد: «بله، خب...، منظورتون چیهی اوه آهی میکشد و شمرده شمرده شروع به حرف زدن میکند.

طوری کلماتش را ادا می کند که انگار طرف مقابل مشکل شنوایی دارد. پس خوبه ؟ یه کامپیوتر خوبه؟» فروشنده چانه اش را می خاراند. منظورم اینه که ... ب... قطعا خوبه ... ولی بستگی به اینم داره که شما چجور کامپیوتری بخواهید؟» من یه کامپیوتر میخوام، یک کامپیوتر ساده و معمولی !» چند لحظه هردو سکوت می کنند. فروشنده گلویش را صاف میکند. خوب ... این یه کامپیوتر معمولی نیست. شاید بهتر باشه شما یه ... به نظر می رسد فروشنده دنبال واژهای میگردد تا بتواند به این مرد بفهماند چه چیزی را دستش گرفته است. بعد دوباره گلویش را صاف میکند و می گوید: «... یه لپ تاپ» اوه با ناراحتی سرش را به علامت نه تکان می دهد و بعد روی پیشخوان خم می شود. «نه، من لپ تاپ نمی خوام، یه کامپیوتر میخوام .» فروشنده سرش را با حالت تأیید تکان می دهد. لپ تاپ هم یه جور کامپیوتره .» اوه که ناراحت به نظر می رسد، به فروشنده خیره می شود و انگشتش را روی پیشخوان می گذارد.

تو فکر میکنی خودم اینو نمیدونم » دوباره هردو ساکت شدند، انگار در هفت تیرکش ناگهان متوجه می شوند که فراموش کرده اند تفنگ شان را با خود بیاورند. اوہ مدت زیادی به جعبه نگاه میکند، طوری که انگار منتظر است خود جعبه دهان باز کند کند که چیست و چه کاری انجام می دهد.  بالاخره زیر لب می گوید: «صفحه کلیدش از کجاش بیرون میاد؟ فروشنده کف دستانش را روی لبه پیشخوان میگذارد و با عصبانیت وزنش را از این پایش روی آن پایش می اندازد، درست مثل وقتی که فروشنده های جوان تازه کار با یک مشتری سمج روبرو می شوند، می فهمند که کار فروشندگی بیشتر از چیزی که فکرش را می کردند سخت و نفسگیر است. خب، این مدل اصلأ صفحه کلید نداره.» اوه ابروهایش را به حالت تأييد تکان می دهد: «درسته .» بعد ادامه می دهد برای اینکه صفحه کلید رو باید جداگونه خرید، درسته؟» نه، منظورم اینه که کامپیوترهای اینجوری کلا صفحه کلید ندارن. شما همه چیز روی صفحه کنترل می کنید.» اوه طوری سرش را تکان می دهد که انگار خسته شده ، طوری که انگار فروشنده را می بیند که دور پیشخوان راه می رود و شیشه ویترین جلوی آن را لیس میزند. اما من باید صفحه کلید داشته باشم. متوجهید چی میگم؟»  مرد جوان آه عمیقی میکشد، طوری که انگار می خواهد تا ده بشمرد تا آروم شود. باشه. الان متوجه شدم که این کامپیوتر به درد شما نمیخورده. به نظر من شما باید چیزی مثل یه مک بوک بخرید.» اوه که انگار متوجه نشده باشد می گوید: «میک بوک ؟ همون چیزی که همه بهش میگن کتابخوان همراه ؟» لانه. مک بوک یه چیزیه مثل...، مثل یه لپ تاپ، که صفحه کلیدم داره .

مردی به نام اوه صفحه 1 تا 3

 

مردی به نام اوه و دوچرخه ای که باید در جای مخصوص دوچرخه ها گذاشته شود.

اوه فقط می خواهد در آرامش بمیرد. آیا واقعا خواسته زیادی است؟ خودش که این طور فکرنمیکند. در واقع او باید همان شش ماه پیش ترتیب این کار را می داد، درست بعد از مراسم خاکسپاری زنش. اما فکر کرد آدم نمی تواند همچین کاری را همینطوری انجام دهد. اوه شغلی داشت که برایش مهم بود. اگر همه مردم بخواهند دیگر سرکار نروند به این خاطر که خودشان را کشته اند، چه اوضاع پیش می آید؟ زن اوه روز جمعه از دنیا رفت، روز یکشنبه دفن شد و روز دوشنبه اوه رفت سرکار. چون کارها نباید به هم بریزد. شش ماه بعد درست روز دوشنبه در اداره به او گفتند که دیگر سرکارنیاید، یادآوری کردند که این موضوع را جمعه به او نگفته اند چون نمی خواستند تعطیلات آخر هفته اش را خراب کنند.

او سه شنبه در خانه ماند و کابینت های آشپزخانه را روغن کاری کرد. ترتیب همه کارها را داده. هزینه کفن و دفن را پرداخته است و یک قبرهم کنار مزار همسرش برای خودش رزرو کرد. با یک وکیل تماس گرفت و یک شرح حال دقیق و با جزئیات کامل نوشت و آن را با تمام اسناد مهم و سند خانه و دفترچه سرویس ساب در یک پاکت دربسته گذاشت. پاکت را هم در جیب کتش جا داد. همه قبض ها و قسطها را پرداخت کرده بود و هیچ بدهی ای ندارد، دیگر کسی بعد از او به زحمت نمی افتد. حتی فنجان قهوه را هم شسته واشتراک روزنامه اش را لغو کرده . اوه خودش را آماده کرده است.

و فکر می کند تنها چیزی که می خواهد، مردن در آرامش است پشت ساب نشست و به در باز پارکینگ نگاه کرد. اگر می توانست توجه همسایه ها را جلب نکند، شاید حتی همین امروز بعد از ظهر می توانست کار را یکسره کند مرد جوان و خپل همسایه را دید که با تنبلی از خانه بغلی خارج شد و به سمت در پارکینگ در محوطه رفت. نه که اوه از آدم های چاق بدش بیاید قطعا این طور نیست. مردم می توانند هر طور دوست دارند به نظر برسند. فقط هیچ وقت نتوانسته آنها را درک کند که چرا اینطوری اند. یک آدم حق می تواند بلمباند؟ چرا آدم باید هیکلش دو برابر معمول باشد؟ پیش خودش فکر کرد حتما اراده ای جدی برای این کار وجود دارد. مرد جوان اوه را دید و با خوشحالی برایش دست تکان داد. اوه هم با بی میلی سرش را تکان داد. مرد جوان همان طور ایستاد و دست تکان داد، طوری که چربی های سینه اش از زیر تیشترت تکان می خورند. او تنها مردی است که اوه می شناسد که می تواند در یک چشم به هم زدن یک ظرف چیپس را تمام کند. اما هروقت اوه چنین حرفی می زند، زنش اعتراض می کند و به او می گوید نباید این حرف ها را بزند. یا شاید هم زنش «قبلا» میگفت. قبلا. زن اوه، مرد جوان و خپل را دوست داشت. بعد از اینکه مادرش فوت شده بود، زن اره هفته ای یک بار یک ظرف غذا برایش می برد و میگفت هفته ای یکبار غذای خونگی بخوره . اوه متوجه شده بود مرد خپل ظرف غذاها را برنمی گرداند، شاید به این خاطر که غذا را با ظرفش می زنش میگفت این حرف ها زشت است و تمامش کن و اوه هم تمام او همانجا ایستاد تا جوان خیلی که غذا را باظرفش می خورد از شود، بعد از ساب پیاده شد. سه بار دستگیره ساب در را چک کرده را پشت سرش بست و سه بار دستگیره در را چک کرد. کمی بی عدا برایش می برد و می گفت: «حداقل شده بود مرد خپل هیچگاه غذا را با ظرفش می خورد، اما شکن و اوه هم تمامش میکرد. دارا باظرفش می خورد از آنجا دور دستگیره در را چک کرد. کمی بین پیاده روی

خانه ها قدم زد. بعد بیرون محل پارک دوچرخه ایستاد. دید دوباره دوچرخه ای به دیوار بیرونی محل پارک دوچرخه تکیه داده شده ، دوچرخه ای دخترانه ، آن هم درست زیر تابلویی که به وضوح نشان می داد نباید دوچرخه ها را اینجا گذاشت . اوه دوچرخه را برداشت. چرخ جلویش پنجر بود . در پارکینگ دوچرخه را باز کرد و دوچرخه را کنار بقيه دوچرخه ها گذاشت . در را بست و همین که خواست سه بار دستگیره را چک کند، صدای یک جوانک تازه بالغ را از پشت سرش شنید. «وایسا ببینم ! چه غلطی داری میکنی؟» اوه برگشت و چشم تو چشم جوانک شری شد که چند متر آن طرف تر ایستاده بود و گفت: «دوچرخه رو گذاشتم توی جای دوچرخه ها حق نداری این کار رو بکنی!» اوه چشمانش را تیزتر کرد و دید یک پسر تقریبا هجده ساله است. بیشتر به یک جوان شرمی خورد تا نوجوان شر. چرا میتونم .» جوانک شر صدایش را بالا برد و با اعتراض گفت: «داشتم تعمیرش میکردم!» او با تعجب گفت: «دوچرخه دخترونه رو؟!»  آره خب ، مگه چیه؟ » اوه با صدای آرامی گفت: «پس مال تو نیست» . جوانک با بی حوصلگی سرش را تکان داد. اوه دستانش را در جیبش فرو کرد یعنی بحث دیگر تمام است. سکوتی همراه با تردید برقرار شد. جوانک شرطوری اوه را نگاه می کرد انگار الکی گیر داده. اوه هم طوری جوانک را نگاه می کرد انگار کله اش باد دارد. همان موقع یک جوانک دیگر سرو کله اش پیدا شد که پشت این یکی ایستاده بود. جوانکی لاغرتر با چشمانی که دورش کاملا سیاه است. جوانک دوم گوشه لباس اولی را گرفت و زیرلب گفت: «شردرست نکن پسر.» جوانک به حالت اعتراض به برفها لگد می زد، انگار تقصیر برف است..

مردی به نام اوه صفحه 51 تا 53

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

کتاب مردی به نام از جمله کتاب های رمان است که فهرستی ندارد و در 40 بخش متن کتاب ترجمه شده است. شما می توانید برای خرید این کتاب پرفروش نیویورک تایمز از سایت کتاب قم اقدام نمایید

موارد بیشتر arrow down icon

سلام این کتاب خیلی داستان جالبی و قشنگی داره خیلی ممنونم از سایت خوبتون. پیشنهاد میکنم این کتاب رو حتما بخونید.

کاربر مهمان

سلام این کتاب خیلی داستان جالبی و قشنگی داره خیلی ممنونم از سایت خوبتون. پیشنهاد میکنم این کتاب رو حتما بخونید.

کاربر مهمان

واقعا که با خوندن این کتاب میشه متوجه شد که در عین ناباوری میشه نور امید رو دید انشالله که توی زندگیمون هم همیشه امید به آینده داشته باشیم

کاربر مهمان