کتاب 📕 24 ساعت تا مرگ 📕 جدیدترین اثر انتشارات خادم الرضا (ع) حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 550000 ریال
قیمت برای شما: 528,000 ریال 4 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: سه شنبه 2 شهريور 1400

توضیحات

خوان همه تابستانش را صرف پیدا کردن یک کتاب عجیب می کند تا راز درون آن را کشف کند! کتاب " کتاب وحشی" اثر خوان بیورو و به ترجمه سارا یوسفی داستان پسر بچه ای به نام خوان است که یک تابستان خیلی عجیب را پشت سر می گذارد. این کتاب توسط انتشارات پرتقال در قطع رقعی و با 212 صفحه به چاپ رسیده است.

معرفی کتاب "کتاب وحشی"

خوان برای تعطیلات تابستانی اش حسابی برنامه چیده ولی مادرش همه نقشه‌های او را نقش بر آب می‌کند. او خوان را می فرستد به خانه عمو تیتو که یک کتابخوان قهار است و باید از بین هزاران کتاب توی کتابخانه عمو کتاب وحشی را پیدا کند. کتاب چموشی که دم به تله نمی‌دهد و لابه لای صفحاتش رازی را پنهان کرده که فقط یک نفر می‌تواند از آن سر در بیاورد کسی که بتواند او را شکار کند.

داستان جدایی:

می خواهم برایتان تعریف کنم وقتی سیزده سالم بود، چه اتفاقی افتاد. قصه ای که نتوانسته ام فراموشش کنم؛ انگار بیخ گلویم را گرفته باشد. شاید عجیب به نظر برسد، اما حتی می توانم «دستهای» قصه را هم احساس کنم. حسم آن قدر قوی است که حتی می دانم دست ها دستکش دارند.

تا وقتی این قصه یک راز باقی بماند، من را زندانی خودش نگه خواهد داشت. الان که شروع به نوشتن کرده ام، یک کم آرامتر شده ام. «دستهای» قصه هنوز من را چسبیده اند، اما فعلا یک «انگشت» ول شده است؛ مثل اینکه وعده داده باشد وقتی قصه را تمام کنم، آزاد می شوم.

همه چیز با بوی پوره ی سیب زمینی شروع شد. مامان هروقت بهانه ای برای غر زدن داشت یا خلقش تنگ بود، پوره درست می کرد. سیب زمینی ها را با زور بیش از اندازه له می کرد، با خشمی واقعی. این کار کمکش می کرد تا آرام شود. همیشه از پوره ی سیب زمینی خوشم می آمد، هرچند در خانه ی ما بوی دردسر می داد.

آن روز بعدازظهر، بوی بخار که از آشپزخانه به مشامم رسید، رفتم سروگوشی آب بدهم. مامان متوجه حضور من نشد. بی صدا گریه می کرد. حاضر بودم هر کاری بکنم تا دوباره به همان زن خنده رویی تبدیل شود که تحسینش می کردم، اما نمی دانستم چه چیزی می تواند خوشحالش کند...

قصه پاک می شود!:

عادت عمو به بیسکویت گاز زدن های بی هوا و ریخت و پاش کردن خرده هایش، این طرف و آن طرف، عواقب ناخوشایندی داشت.

رفتم به قسمت «اتم های خنگ» تا ببینم زیر این عنوان مرموز چه کتاب هایی هست، اما قدم به هیچ کدام نمی رسید. دستم به یک کتاب تیره، که احتمالا جلدی از چرم گاومیش داشت، نزدیک شده بود که چشمم به دو شاخک کوچک افتاد. پشت بندش چند پا و بعد از آن یک کله ی کوچک قهوه ای رنگ بیرون زدند. جلوی حشره ای ایستاده بودم که داشت زهره ام را آب می کرد: سوار بر یک کتاب، بی اعتنا به حضور من، مفتخر به شاخک های لاغرمردنی اش، حال به هم زن ترین سوسک جهان داشت عرض اندام می کرد.

از عنکبوت ها خوشم می آمد، ولی هرجا سوسک میدیدم فلنگ را می بستم. به طرف یک راهرو زدم به چاک و اولین دری که سر راهم دیدم را باز کردم. آنقدر دویدم که از نفس افتادم و ایستادم. قلبم تاپ تاپ می زد و عرق از پیشانی ام راه افتاده بود. نیازی به گفتن نیست که نمی دانستم از کدام قسمت خانه سر در آورده ام.

تا آمدم زنگوله را تکان بدهم، چیزی جلویم سبز شد که عمرا دلم نمی خواست ریختش را ببینم. روی یک کتاب با جلد سبز کاهویی، سروکله ی جانور دیگری با شاخکها و پاهایی که وول میخوردند، پیدا شد. یعنی توی یک مسیر دایره ای دویده بودم و رسیده بودم سر جای اولم؟..

صفحه 93 کتاب "کتاب وحشی"

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon