عصرهای کریسکان خاطرات امیرسعید زاده از جنگ تحمیلی و درگیری با کومله ادامه مطلب

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 700000 ریال
قیمت برای شما: 525,000 ریال 25 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: پنج شنبه 10 تير 1400

توضیحات

آیا رنگ پوست می تواند عامل تفاوت باشد؟

نژاد پرستی یکی از مشکلاتی است که از ابتدا در جوامع وجود داشته است آشنایی نوجوانان با این مسئله می تواند تاثیرات بسزایی بر روی آینده جامعه داشته باشد. نفرتی که می کاری محتوا و درون مایه ای ازجنس نژاد پرستی ها، ناعدالتی ها در جامعه ی آمریکا دارد که آن ها در خلال یک رمان برای ما بازگو می کند

افتخارات و جوایز کتاب نفرتی که می کاری:

جزو لیست پرفروش های نیویورک تایمز

برنده ی جایزه ی بهترین کتاب نوجوان گودریدز سال 2017

فیلمی در سال 2017 بر اساس این کتاب ساخته شده است.

برنده جایزه ی ملی کتاب انگلستان سال 2018

وقتی که آن اتفاق افتاد...:

من نباید به این مهمانی می آمدم. اصلا مال این جور جاها نیستم. نه اینکه فکر کنید آدم پرافاده ی از خودراضی ای هستم. جاهایی هستند که نباید خودم باشم. هر شکلی از خودم.

مهمانی تعطیلات بهاره ی بیگ دی یکی از آن مکان هاست. خودم را بین آدم های عرق کرده می چپانم و پیچ و تاب موهای کنیا را از پشت شانه هایش دنبال می کنم. دود رقیقی فضای اتاق را پر می کند که بوی علف هرز می دهد و موسیقی زمین را به لرزه در می آورد. چند خواننده ی رپ از همه می خواهند که دست هایشان را بالا ببرند و به شیوه ای خاص پایکوبی کنند و مهمان ها به وجد آمده و از شيوهی مخصوص خودشان استفاده می کنند، کنیا فنجانش را بالا می برد و راهش را از میان جمعیت باز می کند. اگر بین این سردرد حاصل از موسیقی بلند و حالت تهوع ناشی از بوی علف هرز، بدون اینکه نوشیدنی ام را بریزم، به آن طرف اتاق بروم، شگفت زده خواهم شد.

ما از میان جمعیت میگذریم. خانه ی بیگ دی مملو از جمعیت است. همیشه شنیده بودم که همه به مهمانی بهاره ی او می آیند. خب همه به غیر من، اما حیف که نمی دانستم معنای این تعداد زیاد مهمان چیست. دخترها موهایشان را رنگ، فر، لخت و هر کار دیگری که آن را زیبا می کند، کرده اند. احساس بدی نسبت به موهای دم اسبی خودم دارم. پسرها هم جدیدترین کفشها و فاق کوتاه ترین شلوارهایشان را پوشیده اند. مادر بزرگ من همیشه می گوید که بهار با خود عشق می آورد. بهار در گاردن هایتاس همیشه پیام آور عشق نیست بلکه پیام آور تولد نوزادانی در زمستان است. تعجب نمی کنم اگر خیلی ها مهمانی بیگ دی را مقصر بدانند. او همیشه مهمانی خود را در جمعه ی تعطیلات بهاری می گیرد زیرا شما شنبه را فرصت دارید تا استراحت کنید و در یکشنبه اظهار ندامت و پشیمانی.

کنیا می گوید: استار؟، دنبال من نیا و برو خودت را سرگرم کن. مردم همیشه می گویند تو خودت را می گیری و دوست نداری با ما دیده بشوی.....

در قسمتی از کتاب نفرتی که می کاری می خوانیم:

خودم را در خانه ی مایا می بینم. اگر بگویم که آن دورترین جایی است که می توانم در محله ی دایی کارلوس پیش از اینکه خانه ها به تدریج شکل هم بشوند، بروم، حقیقت را گفته ام.

الان همان زمان عجیب بین روز و شب است که به نظر می آید آتشی در آسمان روشن شده است و پشه ها مشغول شکار هستند؛ همه ی چراغ های خانه ی یانگ از قبل روشن شده اند و روشنایی زیادی به وجود آورده اند. این خانه به قدری بزرگ است که می تواند من و خانواده ام را جا بدهد و ما می توانیم یک جای دنج کوچک داشته باشیم که در آن احساس آزادی کنیم. یک ماشین اینفینیتی آبی رنگ با سپری تو رفته در پارکینگ مدور خانه است. هایلی نمی تواند آن لعنتی را خوب براند.

 

نمی خواهم دروغ بگویم. دانستن اینکه آنها بدون من با هم وقت می گذرانند، کمی اذیتم می کند. این اتفاقی است که وقتی خانه ی شما از دوستانتان خیلی دور است، می افتد. نمی توانم از این موضوع عصبانی بشوم. شاید فقط حسادت کنم. اسمش عصبانیت نیست.

در مورد آن اعتراض مسخره چی؟ حالا عصبانی می شوم. آنقدر عصبانی که زنگ در ورودی را می زنم. بعلاوه به مایا گفتم که ما سه نفر می توانیم باهم حرف بزنیم خیلی خوب است، حرف می زنیم.

می گویم: «امیدوارم بد موقع نیامده باشم.»

«نه اصلا، عزیزم. مایا طبقه ی بالاست. هایلی هم همینطور. خیلی خوشحال می شویم که شام پیش ما بمانی.» او در هدست می گوید «نه، جورج، با تو حرف نمی زنم.» سپس با حرکت لب به من می گوید: «دستیارم است» و کمی صورتش را می چرخاند.

لبخند میزنم و کفش های مارک نایک دانکس ام را در می آورم. در خانه ی یانگ باید کفش مان را در بیاوریم بخشی از آن به خاطر سنت چینی است و بخش دیگر آن هم به خاطر علاقه ای که خانم یانگ به راحتی مردم در خانه اش دارد.

مایا که یک تی شرت سایز بزرگ و شورت بسکتبالی به تن دارد که تقریبا تا قوزک پاهایش امتداد یافته است، به سرعت پایین پله ها می آید. « استار!» او به پائین پله ها می آید و این لحظه ی آزاردهنده پیش می آید. که بازوهایش طوری بالا می روند که گویا می خواهد مرا بغل کند، اما به تدریج آنها را پایین می آورد. به هر حال او را بغل میکنم. مدتی از آخرین باری که او را خوب بغل کرده ام، می گذرد. موهایش بوی مرکبات می دهد و او مرا محکم و مادرانه بغل میکند. یا مرا به اتاقش راهنمایی می کند. چراغ های سفید کریسمس از سقف اتاقش

آویزان است. قفسه ای برای بازی های ویدیوئی و یادگاری هایی از کارتون زمان وی در همه جا دیده می شود و هایلی در مبلی کیسه ای نشسته است و ...

خانم یانگ که ست بلوتوثی دور گردنش است، پاسخ می دهد.

برق لبخندی به چهره اش می نشیند و مرا در آغوش می گیرد. «استار! چقدر خوب است که تو را می بینم. خانواده چطور است؟ » می گویم: «خوبند». او حضور من را به مایا اعلام می کند و اجازه می دهد وارد خانه بشوم. عطر خوش لازانیای دریایی خانم یانگ استقبال گرمی از من در سالن ورودی خانه می کند.

 

صفحه 250 کتاب نفرتی که می کاری

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon