مقتل الحسین (قره عین الرسول فی مصائب آل بتول) اثر جدید علیرضا صادقی واعظ ادامه مطلب

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 1160000 ریال
قیمت برای شما: 870,000 ریال 25 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: پنج شنبه 10 تير 1400

توضیحات

کتاب وصایا اثری است ماندگار از نویسنده ی معروف مارگارت اتوود و با ترجمه ی بسیار روان از خانم منیره ژیان که ادامه دهنده کتابی از 35 سال پیش به نام سرگذشت ندیمه می باشد که داستان زنی به نام عمه لیدیا را به تصویر می کشد او به سبب این که از مقامات ارشد حکومتی به نام گیلیاد می باشد وظیفه ای بر دوش دارد که آن نظم دادن به امورات مربوط به زنان می باشد .

افتخارات و جوایز کتاب وصایا:

برنده جایزه من بوکر سال 2019
 برنده‌ی جایزه‌ی بهترین کتاب داستانی گودریدز سال 2019
 از پرفروش‌ترین‌های نیویورک تایمز
 منتخب سردبیران آمازون به عنوان بهترین کتاب سال 2019

در پشت جلد کتاب وصایا اثر مارگارت اتوود می خوانیم:

از خودم می پرسم پایان کار من چه خواهد شد؟ آیا دوران پیری آرامی را به عنوان فردی خاموش شده سپری می کنم و تبدیل به مشتی استخوان خواهم شد؟ آیا تبدیل به مجسمه غرورآمیز خودم می شوم؟ یا اینکه من و رژیم حاکم هر دو سقوط می‌کنیم و نمونه سنگی من مانند خودم پایین کشیده می‌شود

 یا به عنوان یک هیولا در دادگاه محاکمه و سپس به جوخه آتش سپرده می‌شود و جسدم را از تیر چراغ برق آویزان می کنند؟

در بخشی از کتاب وصایا داریم:

ماه ها گذشت و زندگی پاورچین و گوش ایستادن من ادامه داشت. من به شدت تلاش می کردم تا همه چیز را ببینم بدون آن که دیده شوم و گوش بایستم بدون آنکه صدایم را بشنوند، در بین چارچوب های در تقريبا بسته شکاف هایی پیدا کردم. در راهرو و مسیرپله ها و جاهایی که دیوارها نازک بود، گوش می ایستادم. بیشتر چیزهایی که میشنیدم بریده بریده بود و حتی گاهی چیزی جز سکوت نبود. اما به قدری مهارت پیدا کرده بودم که این کلمات بریده را کنار هم می گذاشتم و بقیه جمله را خودم تکمیل می کردم.

نديمه اف کایل هر روز بزرگ و بزرگ تر می شد و یا شکم او برآمده تر می شد و هرچه او بزرگ تر می شد، شور و هیجان در خانه ما بیشتر می شد. منظورم زن های خانه است. در مورد فرمانده کایل به سختی میشد گفت او چه حسی داشت. او صورتی بی احساس داشت و به هرحال قرار نبود مردان احساساتی مثل گریستن یا خنديدن با صدای بلند را از خود نشان دهند، هر چند زمانی که با گروهی از فرماندهان در اتاق غذاخوری شام می خوردند، از پشت درهای بسته اتاق تا حدودی صدای خنده آنها شنیده می شد. در چنین مواردی شراب وجود داشت و اگر وسایلش فراهم بود زیلا برای آنها دسر خامه دار مخصوص مهمانی آماده می کرد. اما حدس می زنم او هم حداقل تا حدودی از بزرگ شدن شکم اف کایل هیجان زده بود. گاهی از خود می پرسم پدر خودم چه احساسی در مورد من داشت. در مورد مادرم اطلاعاتی داشتم، میدانستم که همراه من گریخته بر خاله ها او را به یک نديمه تبدیل کرده بودند، اما درباره پدرم هیچ نمی دانستم.

حتما یک پدر داشتم، همه داشتند. تصور شما این است که جای خالی او را با تصاویر خیالی پر کردم، اما این گونه نبود، آن جای خالی همچنان خالی ماند.

اکنون اف کایل یک موهبت بود. همسران فرماندهان به بهانه ای ندیمه هایشان را آنجا می فرستادند، به بهانه قرض کردن تخم مرغ یا پس دادن یک کاسه ، اما هدف اصلی این بود که ببینند او چه می کرد. آنها اجازه داشتند وارد خانه شوند، بعد از او خواسته می شد به طبقه پایین بیاید تا آنها بتوانند دستشان را روی شکم برآمده او بگذارند و حرکت جنین را احساس کنند. دیدن حالت چهره آنها زمانی که این مراسم را انجام می دادند فوق العاده بود. گویی آنها شاهد یک معجزه بودند. امید، اگر اف کایل موفق به این شده بود پس آنها هم می توانستند. غبطه، چون هنوز موفق نشده بودند. انتظار، چون واقعا می خواستند آن را انجام دهند. ناامیدی، چون احتمال داشت هرگز این اتفاق نیفتد. هنوز نمی دانستم چه بر سر ندیمه ای می آمد که در وظیفه ای که برای او مقرر شده بود، ناکام می ماند، اما حدس می زدم که سرنوشت خوبی نبود.

پائولا تعداد زیادی مهمانی چای برای همسرهای دیگر برگزار کرد. آنها به او تبریک می گفتند و او را تحسین می کردند و به او غبطه می خوردند. او با لبخندی مهربان تبریک آنها را می پذیرفت و عنوان می کرد همه اینها خواست خداست. بعد دستور می داد اف کایل در اتاق نشیمن حاضر شود تا مهمانان به چشم خودشان ببینند و از او تعریف و تمجید کنند و سرو صدا راه بیندازند. حتی احتمال داشت اف کایل را عزیزم خطاب کنند، چیزی که هرگز در مورد یک نديمه معمولی با شکم تخت اتفاق نمی افتاد. بعد از پائولا درباره اسمی که برای نوزادش انتخاب می کرد، می پرسیدند.

نوزاد او، نه اف کایل، در این فکر بودم که اف کایل در این باره چه فکری می کرد. اما هیچ یک از آنها علاقه ای به آنچه که در سر من می گذشت نداشت، ها فقط به شکم او توجه داشتند. درحالیکه من پشت در باز اتاق نشیمن ایستاده بودم و از شکاف در به او نگاه می کردم، طوری که صورتش را میدیدم

آنها به شکمش دست می کشیدند حتی به آن گوش می دادند. او تلاش می کرد تا حد امکان صورتش را مثل مرمر صاف و ثابت نگه دارد، اما همیشه موفق نبود. صورتش نسبت به زمانی که وارد خانه ما شد، گردتر شده بود و تقريبا ورم داشت، تصور من این بود که دلیل آن اشک هایی بود که جلوی فرو ریختن آنها را میگرفت. آیا در تنهایی گریه می کرد؟ هر چند زمانی که در اتاقش بود، پشت در گوش می ایستادم، اما هیچ گاه صدایش را نشنیدم.

در لحظاتی که مخفیانه در حال استراق سمع بودم، خونم به جوش می آمد. زمانی من یک مادر داشتم، مرا از او گرفته بودند و به تابیتا داده بودند، درست مثل اف کایل که بچه اش را از او می گرفتند و به پائولا می دادند. این کاری بود که در آنجا می کردند. روال کار این گونه بود، به خاطر آینده گایلد باید این گونه عمل می شد، عده ای باید برای جمع زیادی فداکاری می کردند. خاله ها با آن موافق بودند و به ما در این مورد آموزش می دادند، با این حال همچنان می دانستم که جایی از کار ایراد داشت.

اما نمی توانستم تابیتا را سرزنش کنم، هرچند او یک بچه دزدیده شده را پذیرفته بود. او دنیا را این شکلی نکرده بود. او مادر من بود، دوستش داشتم او نیز مرا دوست داشت. هنوز دوستش داشتم و شاید او هم هنوز همین احساس را داشت کسی چه میداند؟ شاید روح نقره ای او با من بود بالای سرم در پرواز بود و مراقبم بود، دلم می خواست این طور فکر کنم. نیاز داشتم اینطور فکر کنم.....

صفحه 117 و 118 کتاب وصایا 

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon