کتاب 📕 24 ساعت تا مرگ 📕 جدیدترین اثر انتشارات خادم الرضا (ع) حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 460000 ریال
قیمت برای شما: 441,600 ریال 4 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: دوشنبه 25 مرداد 1400

توضیحات

تیم سوتوآلتو در قعر جدول گرفتار شده و به دلیل بی پولی در آستانه منحل شدن است. در همان روز، افتتاحیه نمایشگاه بزرگی است که اتفاقی عجیب و غیر ممکن آنجا می افتد و با ارزش ترین جواهر نمایشگاه نمایشگاه جلوی چشم همگان به سرقت می رود. با ما در پنجمین سری از کتاب های ته جدولی ها به نام راز سرقت غیر ممکن همراه باشید تا ببینیم راز این اتفاقات چیست؟

افتتاحیه نمایشگاه باشکوه:

روزی که نمایشگاه افتتاح شد، صف ورودی اش چیزی حدود یک و نیم کیلومتر بود. کلی آدم از شهرهای دیگر آمده بود. یک عالمه خبرنگار هم بود. رخداد بزرگی توی کل منطقه بود. شهردار، گوستاوو فرادا، خیلی به خودش مینازید. جلوی در سن بارتولومه ایستاده بود و از همه استقبال می کرد، انگار نمایشگاه توی خانه ی خودش است. کامونیاس گفت: «خیلی دوست دارد توی تلویزیون نشانش بدهند. نه؟» تومئو گفت: «همین را بگو.»

ما بچه مدرسه ای ها را به نوبت بردند تو. بچه های کلاس ششمی همه با هم رفتیم. ششم الف و ششم ب. همراه هرکلاس، یکی از معلم هایشان هم بود. چون آن زنگ، ریاضی داشتیم، معلم ریاضی مان همراهمان آمد آقای ویز بهش میگوییم آقای ویز، چون وقتی حرف می زند، صدای «زززز» از خودش در می آورد، مثل خرزنبور. یا بهتر بگویم، خرمگس. آقای ویزگفت: «بچه های عزیزززز، والا من چیززز زززیادی راجع به مصر نمی دانم، ولی گفته اند ازززز مدرسه باهاتان بیایم نمایشگاه و خلاصه در خدمتتان هستم...» مادر آنیتا هم که اسمش لائوراست و قبلا رئیس انجمن اولیا بود، آمد. لائورا گفت: «چه هیجان انگیز!» آخر همه هم استبان و مربی مان، مورلی، می آمدند.

گویا مربی مان گیر داده بود که همراهمان بیاید. مورلی قبل از واردشدن گفت: «نمایشگاه هم مثل تمرین است.» تو که رفتیم، اولین کسانی که باهاشان مواجه شدیم، رتوئرتا و کامپوس بودند که داشتند نگهبانی می دادند. آن ته، پدرم را هم توانستم ببینم. البته انگار خیلی سرشلوغ بود و حتی ندید که آمده ایم تو. غیر از پدرم و دو تا دستیارش، چند تا مأمور امنیتی خصوصی هم بودند که برگزارکننده های نمایشگاه استخدامشان کرده بودند. قبل از ورود، مجبور شدیم کوله پشتی هایمان را از دستگاه فلزیاب رد کنیم. خودمان از یک ورودی امنیتی رد شدیم. آقای ریز که داشت رد می شد، دستگاه شروع کرد به بوق زدن. به یکی از نگهبان ها توضیح داد: «توی پام پلاتین دارم. خیلی سال پیش تصادف کردم. راستش را بخواهید، تصادفش یک ...

صفحه 154 کتاب ته جدولی ها 5 - راز سرقت غیر ممکن

پیشنهاد ما: خرید کتاب منتهی الامال

 

پیشنهاد ما: خرید کتاب صبح شام

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon