بچه ای که نمی خواست آدم باشد- انتشارات مهرستان
مولف (پدیدآور) :زهرا موسوی
حالا چرا بچه ای که نمی خواست آدم باشد؟ بگذارید از این بگویم که من بچه هستم اما آدم نیستم و در واقع یک شترم، اما یک دوست خیلی صمیمی دارم به نام آدی که اون واقعا بچه است، یعنی هم یک بچه است و هم یک آدم.
داستان دوستی بین ما خیلی زیبا است، قصه بینمون قصه دوستی و یاد گرفتن دوست داشتن هاست. تازه من کلی هم خاطره برای خودم جمع کرده ام چرا که عاشق خاطره هایم هستم، از آن مرد مهربان گرفته تا داستان غدیر امیدوارم شما هم کتاب بچه ای که نمی خواست آدم باشد را تهیه کنید و با خاطره های من همراه شوید.
روزی که یک عالمه ترین خاطره ها جمع شد:
با اینکه هوا بیشتر از خیلی گرم بود، هیچ کس گرما را حس نمی کرد. همه به حرف های آقای پیامبر گوش می کردند. آقای پیامبر مثل مرد مهربان، مهربان بود. من توی دلش نبودم، اما از حرف هایش فهمیدم که آقای پیامبر، زیادترین مهربانی ها را توی دلش دارد. او یعنی آقای پیامبر دست یک نفر را که من صورتش را نمی دیدم، گرفت و بالا برد.
مردم های زیادی جلوی من ایستاده بودند و من نمی توانستم خوب ببينم. سرک کشیدم تا بهتر ببینمشان. وای، یعنی چشم های من اشتباه ببین نشده بودند؟ یعنی خود خودش بود؟ مرد مهربان بود که کنار آقای پیامبر و روی جهاز من ایستاده بود؟ آدی وقتی که مرد مهربان را دید، رنگش پریده شد. فکر کنم از این که من به مرد مهربان بگویم که آدی دروغ بگو شده و می خواسته دختر بچه را بترساند بترس شده بود. او، یعنی آدی آرام آمد کنارم و گفت: «بچه، من را نبخشیدی؟ یک وقت به مرد مهربان نگویی که من دروغ گفتم باشه؟»
من فقط به مرد مهربان نگاه می کردم. آقای پیامبر دست مرد مهربان را گرفت و بالا برد و و گفت: «هرکسی که من سرپرست او هستم و حرف های من را گوش می کند، علی مولا و سرپرست اوست و بعد از من باید حرف های او را گوش می کند و هرکس که این حرف من را شنید به بقیه ی آدمها که اینجا نیستند، بگوید.»
صفحه 74 کتاب بچه ای که نمی خواست آدم باشد
پیشنهاد ما: خرید کتاب گوهر شب چراغ