کتاب 📕 24 ساعت تا مرگ 📕 جدیدترین اثر انتشارات خادم الرضا (ع) حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 350000 ریال
قیمت برای شما: 336,000 ریال 4 درصد تخفیف
تاریخ بروزرسانی: دوشنبه 25 مرداد 1400

توضیحات

کتاب به نام مادر، برشی است از زندگی نامه و خاطرات شهیدی که در سن 23 سالگی باده عاشقی را نوشید و اینک صدای قهقهه اش در گوش ما پیچیده است. این کتاب همچنین مزین به142 تصویر از شهید محمدرضا تورجی زاده می باشد.

روایت اول از کتاب به نام مادر:

بیست و سوم تیر ۱۳۴۳ چهارمین فرزند خانواده ی تورجی زاده و اولین فنی پسر این خانواده پا به عرصه ی گیتی گشود. نام او را محمدرضا، انتخاب کردند.

حاج حسن، پدر محمدرضا، در کنار مقبره علامه مجلسی در اصفهان نانوایی داشت؛ انسانی زحمتکش و متشرع که بر احكام تسلط داشت.

محمدرضا چهار سالش بود که اولین خطر از بیخ گوشش گذشت. وسط حیاط خانه ی آنها حوض بزرگی قرار داشت. سنگ لب این حوض قبلا شکسته بود و گوشه ی آن خیلی تیز شده بود. محمدرضا با بچه ها دور حوض میدوید و بازی می کرد که ناگهان زمین خورد و سرش درست به آن لبه ی تیز برخورد کرد. خون از سرش جاری شد و پوست سرش کنده شد. محمدرضا بی هوش روی زمین افتاد. مادرش خیلی ترسیده بود. او ملحفه ی بزرگی آورد اما خون بند نمی آمد. همسایه ها هم آمدند. مادر فقط فریاد می زد و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) را صدا می کرد. آن روز با کمک همسایه ها محمدرضا را به بیمارستان بردند و او از خطر حتمی نجات پیدا کرد.

بار دیگر ایام عید بود. آنها مهمان داشتند. محمدرضا حالا شیرین زبان . دوست داشتنی شده بود. زمانی که مادرش رفت چای بیاورد، یکی از بستگان یک شکلات بزرگ به او داد. ناگهان صدای فریاد بلند شد و همه مادر محمدرضا را صدا می کردند. مادر سریع خودش را رساند. محمد روی زمین افتاده و چشمانش به گوشه ای خیره شده بود. از دهان او کف و خون می آمد. فریاد مادر هم بلند شد. او داد میزد و خدا را به حق حضرت زهرا صلوات الله عليها قسم میداد. شکلاتی که محمدرضا خورده بود، در گلویش گیر کرده و راه نفس او را بند آورده بود. یکی از همسایه ها ...

پیشنهاد ما: خرید کتاب کهکشان نیستی

گل مالی آقای مسئول:

حدود ۲۰ نفر از ارکان گردان را برای تمرین بردیم آن طرف رودخانه ی کارون. بعد از مسافت زیادی که سینه خیز رفتیم، رسیدیم به یک کانال پر از گل. من به بچه ها گفتم: «همه سینه خیز برن تو کانال.» خودم هم رفتم. وقتی از کانال خارج شدیم، سر تا پای همه پر از گل بود. بعد از این کار را متوقف کردیم. سوار تويوتا شدیم و به سمت شهرک دار خوئین حرکت کردیم.

من جلو نشستم و محمد و بقیه بچه ها عقب. سر راه به تعدادی مغازه برخوردیم. محمد سریع از ماشین پرید پایین و گفت: «حاجی وایسا.» بعد از او همه ریختند پایین. محمد داد میزد: «فرمانده باید چی بخره؟» بقیه می گفتند: نوشابه ! نوشابه ! آنها با هم هماهنگ کرده بودند و کاری نمی شد کرد.

همین طور که مشغول خوردن نوشابه بودیم، ماشين «محمد هاشمی» به طرف آبادان در حال حرکت بود. محمد با دیدن او، که کت و شلوار شیکی هم به تن داشت، گفت: «الان وقتشه یه حالی به این بابا بدیم.» بعد به طرف ماشین آن ها دوید. ماشین جلوی پای او توقف کرد. هاشمی همراه با محافظینش به احترام محمد که یک رزمنده بود، از ماشین پیاده شد، محمد بدون معطلی، با همان سر و وضع گلی دستانش را باز کرد و رفت اول هاشمی را در آغوش کشید و بعد محافظ ها را به دنبال او چند نفر دیگر از بچه ها هم همین کار را کردند. تمام سر و وضع هاشمی و محافظانش گل مالی شده بود. بنده ی خدا می خواست برای سخنرانی به آبادان برود که از بدشانسی گیر محمد افتاد.

دقایقی بعد آقای قرائتی از آن جا رد می شد. دوباره محمد می خواست همان بلا را سر ایشان هم بیاورد. همه به قصد روبوسی و در آغوش گرفتن به طرف او رفتیم. آقای قرائتی تا سر و وضع ما را دید، قسم داد و گفت: به خدا من لباس اضافه نیاوردم.

صفحه 92 کتاب به نام مادر

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon