کتاب 📕 24 ساعت تا مرگ 📕 جدیدترین اثر انتشارات خادم الرضا (ع) حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت



قیمت پشت جلد: 55000 ریال

توضیحات

الكساندر، پس از تسخير كردن حكومت هاي پادشاهي بسيار، در حال بازگشت به وطن خود بود، در بين راه بيمار شد و به مدت چند ماه بستري گرديد. با نزديك شدن مرگ، الكساندر دريافت كه چقدر پيروزي هايش، سپاه بزرگش، شمشير تيزش و همه ثروتش بي فايده بوده است. او فرماندهان ارتش را فراخواند و گفت: من اين دنيا را به زودي ترك خواهم كرد اما سه خواسته دارم خواسته هايم را حتما انجام دهيد. فرماندهان ارتش در حاليكه اشك از گونه هايشان سرازير شده بود موافقت كردند كه از آخرين خواسته هاي پادشاهشان اطاعت كنند. الكساندر گفت: اولين خواسته ام اين است كه پزشكان من بايد تابوتم را به تنهايي حمل كنند. ثانياً وقتي تابوتم دارد به قبر حمل مي گردد، مسير منتهي به قبرستان بايد با طلا و نقره و سنگ هاي قيمتي كه درخزانه جمع آوري كرده ام پوشانده شود. سومين و آخرين خواسته ام اينست كه هر دو دستم بايد بيرون از تابوت آويزان باشد. مردم تعجب كردند اما هيچكس جرأت اعتراض نداشت. فرمانده ي مورد علاقه ي الكساندر دستش را بوسيد و روي قلب خود گذاشت و گفت: پاشاها، به شما اطمينان مي دهيم كه همه خواسته هايتان اجرا خواهد شد. اما بگوييد چرا چنين خواسته ي عجيبي داريد؟ الكساندر نفس عميق كشيد و گفت، مي خواهم دنيا را آگاه سازم از سه درسي كه ياد گرفته ام. مي خواهم پزشكان تابوتم را حمل كنند تا مردم بفهمند كه هيچ دكتري واقعاً‌ نمي تواند هيچكس را واقعاً شفا دهد. دومين خواسته براي آنست كه بدانند، حتي يك خورده طلا هم نمي تواند با خودم ببرم و سومين خواسته از اين جهت بودكه مردم بفهمند كه من با دستان خالي به اين دنيا آمده ام و با دستان خالي اين دنيا را ترك مي كنم.

سبد خرید این کتاب فعلاً فعال نیست

سعی می کنیم این کتاب رو در اسرع وقت موجود کنیم

از این که با شکیبایی همراه ما هستید از شما متشکریم

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon