خرید انواع کتاب قرآن و مفاتیح الجنان با بالاترین تخفیف + طراحی یادبود رایگان حتماً ببینید

ادبیات فارسی

ادیان و مذاهب

اصول دین و اعتقادات

اهل بیت (ع)

سبک زندگی

قرآن

کودک و نوجوان

علوم و فنون

حوزه علمیه

احادیث | ادعیه | زیارت


از تابستان تا تابستان

مولف (پدیدآور) :

ماریا پار


قیمت پشت جلد: 730000 ریال تاریخ بروزرسانی: چهار شنبه 21 دي 1401

توضیحات

لنا بهترین دوست من است. این را تا حالا بهش نگفته ام. جرتئش را ندارم، چون نمی دانم من هم بهترین دوست او هستم یا نه؟

کتاب "از تابستان تا تابستان" به قلم ماریا پار و ترجمه نیلوفر امن زاده روایتگر یک دوستی شیرین به طول یک تابستان است که حال توسط انتشارات پرتقال در قطع رقعی وبا 136 صفحه به چاپ رسیده است.

به یک بابا نیازمندیم:

روز بعد، بابا پروژه ی تابستانی اش را شروع کرد. او هر سال یکی از این پروژه ها دارد که معمولا ساختن چیزی بزرگ و مشکل است؛ همیشه هم مامان تصمیم می گیرد که بابا چی بسازد. امسال، مامان به این نتیجه رسید که ما باید بالای مسیر سنگ فرش شده ی حیاطمان یک دیوار سنگی داشته باشیم.

لنا خیلی خوشحال شد. او عاشق راه رفتن روی دیوار است. . اپنا دستور داد: «خواهش می کنم باریک و بلند درستش کنین.»

بابا از بین سنگها غرغر کرد. او از پروژه ی این تابستان خوشش نمی آید. ترجیح می دهد بنشیند روی ایوان و قهوه بخورد. تازه آمده بودیم تا کار کردنش را تماشا کنیم که ناگهان گفت از جلوی چشمش دور شویم و برویم

یک جای دورتر بازی کنیم. تا وقتی از توی پرچین دویدیم توی حیاط خانه ی لنا و از دیوارشان رفتیم بالا، پرسیدم: «راستي إنا، تو چرا بابا نداری؟» و بعد با دستپاچگی فورا سعی کردم سؤالم را با سرفه ای بپوشانم...

صفحه30 کتاب از تابستان تا تابستان

من و بابا بزرگ:

حالا بابابزرگ بهترین چیز زندگی ام بود. او همه چیز را بدون پرسوجو می فهمید. تازه، او هم دلش برای کسی تنگ بود. همه غمگین بودند. دلمان برای عمه مامانی تنگ شده بود، دلمان برای برنا تنگ شده بود، دلمان برای مامان لینا تنگ شده بود. اما من و بابابزرگ از همه غمگین تر بودیم. کل روز پر از غم بود؛ از وقتی بیدار میشدیم تا وقتی که می خوابیدیم.

وقتی یک هفته ی کامل گذشت، اولین جمعهی بدون إنا را تجربه کردم. من و بابابزرگ پشت میز کوچک آشپزخانه نشسته بودیم و به صدای باد گوش می کردیم. قبلش مدرسه بودم، تنهایی، با پای پیاده به مدرسه رفته و برگشته بودم. وقتی به خانه آمدم، از باران و اشک خیس بودم.

فقط بابابزرگ خانه بود و تازه قهوهی داغ درست کرده بود. او ده قاشق شکر و نیم فنجان و قهوه به من داد. واقعأ چیزی جلودار بابابزرگ نیست. ده قاشق شکر!

برایش تعریف کردم روزم چطور گذشته. پسرهای کلاسمان می گفتند حالا که لنا رفته، مدرسه از قبل خسته کننده تر شده. کلاس ساکت و عجیب بود. اصلا هم آن جوری نبود که کیتامی می گفت بدون دخترها کلاسمان

بهتر می شود. برای مدتی طولانی چیزی نگفتم و به قندها ناخنک زدم. به با این فکر می کردم که دیگر هیچ وقت با لنا هم کلاسی نخواهم شد. این فکر آن قدر غم انگیز بود که حس کردم شکمم محکم به خودش گره میخورد. آخرش گفتم: «بابابزرگ، خیلی دلم براش تنگ شده.» و زدم زیر گریه...

صفحه 97 کتاب از تابستان تا تابستان

سبد خرید این کتاب فعلاً فعال نیست

سعی می کنیم این کتاب رو در اسرع وقت موجود کنیم

از این که با شکیبایی همراه ما هستید از شما متشکریم

ارسال به سراسر ایران
تضمین رضایت

موارد بیشتر arrow down icon
سوالی داری بپرس