پس از به حكومت رسيدن «يحيى بن اسحاق» و استقرار حكومت اشعريان و مواليان اهل بيت (عليهم السلام)، «على بن بابويه» با رياست و مرجعيت عامه خود، مكتب پر بركت و بى نظيرى را در قم تأسيس كرد كه آمار تربيت شدگان آن مركز بزرگ علمى و محدثان عصر ايشان، تا دويست هزار تن نقل شده است. باطلوع ستاره «بابويهى» بود كه روش مبارزه مردم با دستگاه خلافت تغيير كلى يافت و آن ها به مبارزات اصولى پرداختند. از طرفى، پسران «بويه» را تقويت كرده و با قدرت ايشان خلفا را يكى پس از ديگرى بركنار مى كردندو حكومت هايى از آل على (عليه السلام) را در طبرستان به نام ناصر كبير و ناصر صغير روى كار آوردند. از طرف ديگر، گروهى از دانشمندان اسلامى براى تبليغ و ترويج مبانى و معارف دينى، از قم به خدمت امرا شتافتند و اكثر ايشان به مقام وزارت و امارت و رياست رسيدند و نام وزراى قمى، زنت بخش تاريخ سياست و حكومت شد. وزارت «ابن العميد» در حكومت «ركن الدوله ديلمى» پس از مشورت با ابن بابويه و صلاحديد آن بزرگوار بود، كه هجرت علمى مرحوم شيخ صدوق از قم به رى (بنا به دعوت استاد ابن العميد) و آثار گرانقدر علمى ـ فرهنگى اين هجرت مقدس، همه از بركات اين اقدام سياسى زعيم بزرگ شيعه در آن دوران است. چنانكه سفر مرحوم «ابن قولويه» به تغداد و مأسيس مكتب فقه جعفرى در مسجد «براثا» و ده ها اقدام علمى ـ فرهنگى كه در سراسر عالم اسلام صورت گرفت، همه و همه از بركات مكتب «ابن بابويه» در قم بود. سرانجام اين مكتب پربار بود كه انقلاب عظيم فرهنگى ـ سياسى را جايگزين انقلاب هاى محلى كرد و پست هاى كليدى سياست و فرهنگ جامعه را در اختيار تربيت يافتگان مكتب اهل بيت (عليهم السلام) قرار داد، تا بشري تشنه حكومت عدل و معارف شيعه را به سرچشمه گواراى اسلام حقيقى و بشيع علوى رهنمون سازند. امروز اين ستاره نورانى با درخششى بيشتر دليل راه ميليون ها مسلمان و پايگاه اميد بريدگان از مكاتب بيگانه است، و به راستى قم، ام القراى عالم اسلام و حرم اهل بيت و عش آل محمد(ص) است. (گنجينه آثار قم، ج 1، ص 162)
» پيشينه درخشان مذهبى قم
جايگاه ممتاز و بى نظير قم از نظر مذهبى و روحانى غير قابل انكار است ; چرا كه اين شهر از آغاز موجوديت تا امروز، در طول سيزده قرن پايتخت شيعه اماميه خوانده شده و مهد دانش و فضيلت و سرچشمه جوشان مكتب و معرفت بوده است. خدمات برجسته و مساعى ارزنده دانشمندان قم در راه احياى آيين تشيع و نشر معارف دينى و فرهنگ پربار اسلامى، به حدى بود كه تاج كرامت ابدى دينى بر تارك شريف آنان نهاده شد كه: «لو لا القميون لضاع الدين». ( بحارالانوار،ج 60، ص 217 ) . آرى، قم شهرى است كه خشت اول معنويت آن را گروهى از صحابه و دوستان ائمه(عليهم السلام) از اعراب اشعرى، با مصالح ايمان و ملات تولى به كار گذاشتند و شالوده اين شهر مقدس را از سال 83 ه ق و در دوران امام باقر و امام صادق (عليه السلام) طرح ريزى نمودند.( معجم البلدان، ج 4، ص 397) . اين شهر در ميان فرمانروايى اسلامى، چون كشورى مستقل و با مقرراتى خاص اداره مى شد و از مزايا و ويژگى هايى برخوردار بود و حتى در دوران اختناق حاكم بر اماميه هم مردم قم بدون تقيه با كمال آزادى عقيده در اين ديار مقدس به جمع آورى آثار و اخبار آل محمد(عليهم السلام) و تدوين آنها پرداختند ودر سرود آسمانى اذان، برفراز ارتفاعات با صداى رسا بر ولايت على (عليه السلام) شهادت مى دادند. مكتب اماميه اولين بار به دست اعراب اشعرى در قم افتتاح گرديد كه فقه شيعه به طور رسمى و علنى در آن تدريس مى شد و مشعل هدايت و ارشاد در اين شهر فروزان گرديد و تربيت يافتگان اين مكتب الهى بر ساير بلاد اسلامى نورافشانى كردند.( گنجينه آثار قم، ج 1، ص 88).
» قم، شهري مذهبي
قم از قرون اوليه هجري؛ عنوان شهري مقدس و مذهبي را داشته است، ظاهرا اصل اين عنوان رواياتي باشد كه ائمه اطهار (عليهم السلام) درباره آن شهر و مردم آن نقل شده، عامل ديگر اين است كه مردم قم تحت تأثير مرقد مطهر"حضرت معصومه(عليها سلام)" و ديگر امامزادگان و مساجد و جوامع بزرگ و علماي متبحر كه همواره در اين شهر وجود داشته اند، از ابتدا نسبت به رعايت احكام دين، و به پا داشتنِ شعارهاي مذهبي، مقيد و علاقمند بروده اند. قبلا به نقل از تاريخ گفته شد كه قمي ها نسبت به ائمه(عليهم السلام) تا آن حد خلوص داشتند كه تمام اموال و املاك و حتي اثاث البيت خود را وقف آنان مي كردند، همچنين علاقه آنان نسبت به سادات و آل علي (عليهم السلام) شرح داده شد. "شيخ عبدالجليل رازي" در كتاب پر ارزش النقض، در موارد گوناگون؛ مردم قم را به دينداري و اقامه شعائر مذهبي ستوده است از جمله گويد: در قم مسجدهاي بي شمار است با قاريان آشنا به قرائت و قرآن و مفسران عارف به منزَلت و مؤولات و علماي صرف و نحو و لغت و شاعران بزرگ و فقهاء و علماي كلام و شب زنده داران و زاهدان وعابدان و زايران بي شمار خانه خدا و كساني كه سه ماه روزه دارند(رجب ـ شعبان ـ رمضان) و خاندان هاي شريف و بزرگ و علوي و رضوي و عرب و ديلم و خاندانهاي ديگر، در هر سحرگاه از چند مسجد و مناره آواز موعظه و بانگ نماز بلند است و هر روز در مساجد بزرگ و كوچك و مدرسه هاي معروف و سرايهاي بزرگان ختم قرآن، معتاد و معهود، و مالهاي فراوان كه هر سال از وجوه حلال به متابعت شريعت در وجوه زكوات و اخماس و صدقات، صرف شود، به نظر امينان و متدينان و محتَسِبِ عارف علوي كه بي ريا و سمعه؛ دِره بر دوش نهاده و آنچه شعارِ شريعت و تمهيد قواعد اسلام است از درس و مناظره و مجلس وعظ و حلقه ذكر معين و مقرر و نور و نزهت و بركت مشهد ستي"فاطمه" بنت"موسي بن جعفر(عليه السلام)" ظاهر و باهر و امرا و وزرا آن را معتقد، به آثار خيرات و انوار بركات كه ديده اند و شنيده اند.اين شمه اي از وضع مذهبي قم در قرن ششم هجري بود. در زماني كه"اوزون حسن قره قوينلو" در قم اقامت داشت، در سال 874، هر شب جمعه مجلس وعظ، تشكيل مي داد و از سادات و علماء و اكابر و اشراف دعوت مي كرد تا در مجلس مزبور حضوي يابند كه شرح آن در ضمن بحث از پايتخت بودن قم داده شد.
» استقلال قم (تاريخ تجزيه از اصفهان)
خروج ابومسلم خراساني در سال 130 هجري در خراسان با تظاهر او به طرفداري از بني هاشم و ضديّت او با آل اميّه، به شيعه قم قوّت بخشيد و بازار اينان را رونق داد و قحطبه بن شبيب، امير لشگر وي پس از فتح توس و گرگان و ري مقاتل بن ارقم را با لشكري به قم اعزام داشت و فرزند خود حسن بن قحطبه را هم به فرماندهي لشكر ديگر تعيين كرده، او را به طرف همدان و نهاوند مأمور گردانيد و خود قحطبه هم از دنبال ابن ارقم به قم آمده، چند روزي را در اين شهر اقامت گزيد و با عبدالله و احوص ملاقات ها نموده، با راهنمايي ايشان بر بلاد جبل چيره گشت و لشكر را به جانب اصفهان كوچ داد و يزيد بن هبيره را شكست داده تا كوفه پيش رفت در سال 145 هجري عبدالله بن سعد بن مالك اشعري وفات يافت. در سال 133 اسماعيل بن امام جعفر الصادق در عريض رحلت يافت و جسد او را بر شانه تا بقيع نقل داده، در آن جا به خاك سپردند و فرقه اسماعيليه، نامبرده را امام خود دانسته، پس از او هم فرزندش محمّد و بعد نسلاً بعد نسل، فرزندان او را امام مي دانند كه خلفاي فاطميه مصر هم از جمله ايشان اند و اكنون دو فرقه شده، پيشواي يك فرقه آقاخان محلّاتي و امام فرقه ديگر، امير طاهر سيف الدين مي باشد كه هر دو هم در هندوستان مقيم هستند. در سال 183 هم امام كاظم عليه السلام رحلت يافت و فرزندانش در بلاد پراكنده شدند و بسياري هم به قم آمدند. در سال 184 كه هارون الرشيد براي جمع آوري ماليات و وصول خراج هاي عقب افتاده مصمم گشت، در سال 184 عبدالله بن كوشيد قمي را به حكومت اصفهان اعزام گردانيد و در سال بعد، نامبرده را مأمور ساخت كه برادر خود عاصم را - كه عاصم بن كوشيد معروف است - به سمت نيابت حكومت به قم بفرستد و او عاصم را مأمور ساخت تا به هر كيفيتي كه باشد، خراج پنجاه ساله را كه عقب افتاده بود، از مردم قم باز ستانَد.
اين ماليات از زمان خلافت سفاح (132) تا آن روز پرداخته نشده بود. نامبرده به قم آمده، مردم را زياده تحت فشار و شكنجه در آورد و اهالي قم - كه اگر كليه هستي خود را هم مي فروختند و مي دادند، باز هم آن بدهي را تكافو نمي كرد - مجتمعاً به دارالخراج ريخته، عاصم را سر بُريدند و برادرش عبدالله، از اين رويه به خليفه شكايت برد و هارون هم به جرم عدم لياقت، او را از حكومت اصفهان خلع كرد. اما ابن كوشيد به بغداد رفته، هزارهزار درهم به پيشگاه خلافت پيشكش داشت تا ديگر باره او را به حكومت اصفهان برگزيدند، مشروط بر آن كه محوّطه قم را از منطقه حكومت وي مجزّا سازد و هارون با تجزيه قم موافقت ننمود. ابن كوشيد عرضه داشت كه آيا اميرالمؤمنين شايسته مي دانند كه مردم اصفهان در اثر نافرماني و عصيان مردم قم، هميشه معاقب و مؤاخذ بوده باشند و جريمه آنان را هم بپردازند، زيرا اهل قم، مردمي درويش حال اند و گاه محصول غلّات خود را شبانه به انبارها نقل داده، پنهان مي سازند و سپس از تأديه خراج، ابا و امتناع مي ورزند و چون عاملي هم به قم در آيد و ايشان را تحت فشار گذارد، به اطراف شهر پراكنده مي شوند و در نتيجه، حاكم اصفهان هم ناچار مي شود كه خراج آنها را در ميانه مردم اصفهان توزيع نموده، از ايشان وصول و ايصال نمايد. در اين موقع، حمزةبن اليسع اشعري كه براي همين منظور خدمت خليفه رفته بود، از هارون الرشيد درخواست كرد كه قم را شهري مستقل بشناسد و در اين صورت، خراج ساليانه قم را شخصاً تضمين نموده، تعهّد مي كند كه وصول و ايصال بدارد.
پس در سال 189 به امر هارون الرشيد، حوزه قم از قلمرو حكمراني اصفهان مجزي و شهر مستقل شناخته شد. براي نخستين بار، خود حمزه هم به حكومت قم منصوب گشت و حسن بن تحتاج طايقاني قمي را كه مميّز اراضي بود، به معيّت وي براي مميّزي زمين هاي قم اعزام گردانيد. و هارون الرشيد، ذراع مخصوصي داشت كه از ساير ذراع ها مقداري بلندتر [بود ]و به «ذراع رشيديه» مشهور بود. در اين موقع، ذراع مزبور را به حمزه داد و به دو گفت كه اين ذراع را بستان و سر آن را در زير بغل بنه و سرِ انگشتان خود را بر روي آن بكش تا به هر نقطه اي كه برسد، همان اندازه را در ذراع مسّاحي قم به كار بري. و حمزه، ذراع مزبور را گرفت و چنان در زير بغل خود بفشرد كه در زير پوست فرو رفته، خون از آن بجهيد و سرِ انگشتان خود را نيز بر روي آن بكشيد و تا جايي كه رسيد، آن نقطه را علامت گذارد و ملاك مسّاحي قم قرار دادند. يكي از حاضران به حمزه گفت: براي چه تا اين حد خود را به رنج و اَلَم دچار كردي؟ حمزه جواب داد: براي آن كه صرفه و صلاح قوم را بر استراحت خود ترجيح مي بخشيدم؛ زيرا در پي اين رنج آني، لذّت مدامي خواهد بود. بالجمله، حمزه به حكومت قم آمده، اراضي اين حوزه را مساحي كرده، مسجد جامعي هم بنيان نموده، منبري نيز درون مسجد بنهاد؛ «زيرا وضع منبر در يك مسجد، علامت جامعيت آن بود، اين هم نشانه شهر بودن شمرده مي شد» و خود حمزه هم مشخّصات براي اقامه جمعه و جماعتو صلات عيدين اضحي و فطر به مسجد مي رفت. برادر حمزه به نام سهل بن يسع، اندازه آن ذراع را كه بزرگ ترين ذرع ها بود و به صرفه مردم شمرده مي شد، بر ستون سنگي مسجدي كه بنا كرده بود، رسم نمود تا هماره باقي بماند و در آينده نيز با آن ذراع اراضي را مسّاحي كنند.
» وضع شهر قم مقارن آمدن حضرت معصومه (سلام الله عليها)
گويا آوازه تشيع مردم قم در آن زمان تا مدينه رسيده بوده و حضرت معصومه (سلام الله عليها) از وجود آن شهد و ارادت و محبت مردم آن نسبت به خاندان پيامبر(ص) اطلاع داثته اند، زيرا چون به ساوه رسيد و بيمار شد، پرسيد از اين جا تا قم چند فرسنگ فاصله است؟ و دستور فرمودند وى را بدان شهر برند. مردم قم در آن وقت نسبت به خلفا نافرمان بودند و از اين رهگذر خسارات فراوان ديدند.
اين نافرمانى در صورتى شدت مى يافت كه والى غير شيعه براى قم معين مى شد; طبق مدارك موجود، مردم قم والي و قاضى اى را كه داراى مذهب ايشان نبودند نمى پذيرفتند، حتى در زمان شاه اسماعيل صفوى كه سلطان مراد عثمانى مدتى بر ايران غلبه كرده و يك نفر به نام اسلمس بيك را حاكم قم قرار داده بود، آن مرد به علت مخالفت اهالى، مذهب شيعه ر ا پذيرفت و كلمه يا على را بر روى سينه خود نقش كرد..( تفصيل مطلب در كتاب خلاصه التواريخ، قاضى احمد قمى، ج 1، ص 76.) طبق نوشته بلاذرى، مردم قم در زمان مأمون نافرمانى كردند و از پرداخت خراج سر باز زدند. مأمون، على بن هشام مروزى را فرستاد و با سپاه او را مدد داد تا با قمى ها بجنگد . يحيى بن عمران را كه حاكم قم بود به قتل رسانيد، باروى شهر را با خاك يكسان نمود و خراج قم را (كه از زيادى آن شكايت داشتند) بيش از سه برابر كرد (دو ميليون درهم را تا شش ميليون بالا برد) اين موضوع را ابن اثير نيز در ضمن وقايع سال 210 آورده است.( فتوح البلدان، ص 386 ).
چهل پنجاه سال بعد، باز در زمان معتز عباسى پسر متوكل، مردم قم نافرمانى كردند، موسى بن بغا عامل بلادالجبل (بلادالجبل تقريباً همان عراق عجم است كه قم هم جزء آن بود) به قم حمله كرد، جمع كثيرى را كشت و جمعى ديگر را به فرمان معتز، تبعيد كرد. (فتوح البلدان، ص 386 ) . اما وضع قم از نظر شهرى آن طور كه يعقوبى در حدود پنجاه سال بعد از آمدن حضرت فاطمه معصومه(س) نوشته است، دو قسمت بوده كه به مجموع اين دو قسمت قم مى گفته اند (در حالى كه مقارن آمدن اشعرى ها، هفت قسمت بوده) و رودخانه از ميان آن دو مى گذشته (امروز هم رودخانه شهر قم را به دو قسمت كرده) و پل هاى سنگى آن دو را به يكديگر مربوط مى ساخته است. قسمت بزرگ تر به نام منيجان قلعه اى از آن ايرانيان قديم وجود داشته است; قسمت كوچك تر به نام كميدان در سمت چپ رودخانه واقع بوده است. (البدان، (چاپ نجف)، ص 40، ص 43) . مردم قم در آن وقت دو دسته بودند : يك دست عرب هاى بنى الاشعر و آل مذحج، ديگرى مردم بومى كه از نژاد ايرانى بودند. منيجان همان شهر اصلى قم است و در تاريخ قم به نام بلده ممجان آمده و تصريح شده به اين كه ممجان نفس قم است و در جاى ديگر چنين ذكر شده كه كميدان قصبه قم است.( تاريخ قم، ص32)