مدیر مسئول
علي حاج تقي
آدرس
خيابان دورشهر (شهيد فاطمي) – جنب بانك سپه - پلاك 310
خلاصه کتاب
خواجه شمس الدين محمد حافظ شيرازي شاعر غزل سراي بلند آوازه ي ايراني در قرن هشتم به گفته بسياري از ادب پژوهان و صاحب نظران بزرگترين غزل سراي ايران در طي تاريخ هزارو دويست ساله شعر فارسي است غزل ناب حافظ هنوز پس از ششصد سال چون گوهري درخشنده در آسمان ادبيات فارسي جلوه گري مي كند و به جرأت مي توان گفت پس از اين هم هيچگاه از فروغ اين گوهر كاسته نخواهد شد. اشاره به قرآن در شعر حافظ بسيار است چرا كه پيوند و سرو كار حافظ با قرآن مجيد پيوندي است ژرف و عميق و حافظ نه تنها از بردارنده ي كلام خدا بلكه پژوهشگر در معاني قرآن و استاد در ترتيل و تغني قرآن و استاد واقف به ريزه كاري هايي قرآن است. نسخ و تصحيح هاي متعدد از ديوان حافظ موجود است كه از مهمترين آنها مي توان به ديوان حافظ تصحيح انجوي، تصحيح خلخالي، تصحيح علامه محمد قزويني و ... اشاره نمود ديوان حافظ حاضر،كه توسط اين انتشارات چاپ گرديده بر اساس نسخه علامه قزويني مي باشد.
فهرست

حرف الف 12 غزل
اگر آن ترك شيرازي به دست آرد دل ما را
الا يا ايّها السّاقي ادركاسا و ناولها
اي فروغ ماه حسن از روي رخشان شما
به ملازمان سلطان كه رساند اين دعا را
دل مي رود ز دستم صاحبدلان خدا را
دوش از مسجد سوي ميخانه آمد پير ما
رونق عهد شبابست دگر بستان را
ساقيا بر خيز و درده جام را
ساقي به نور باده بر افروز جام ما
صبا به لطف بگو آن غزل رعنا را
صلاح كار كجا و من خراب كجا
صوفي بيا كه آينه صافيست جام را
حرف ب 2 غزل
گفتم اي سلطان خوبان رحم كن بر اين غريب
مي دمد صبح و كلّه بسته سحاب
حرف ت 81 غزل
آن پيك نامور كه رميد از ديار دوست
آن ترك پري چهره كه دوش از بر ما رفت
آن سيه چرده كه شيريني عالم با اوست
آن شب قدري كه گويند اهل خلوت امشب است
اگر چه باده فرح بخش و باد گل بيزست
اگر چه عرض هنر پيش يار بي ادبيست
المنة لله كه در ميكده بازست
اي شاهد قدسي كه كشد بند نقابت
اي غايب از نظر به خدا مي سپارمت
اي نسيم سحر آرامگه يار كجاست
اي دهد هد صبا به سبا مي فرستمت
باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبرست
به جان خواجه و حق ّ قديم و عهد درست
به دام زلف تو دل مبتلاي خويشتن است
برو به كار خود اي واعظ اين چه فريادست
به كوي ميكده هر سالكي كه ره دانست
بلبلي برگ گلي خوش رنگ در منقار داشت
بنال بلبل اگر با منت سر ياريست
بيا كه قصر امل سخت سست بنيادست
بي مهر رخت روز مرا نور نماندست
تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست
جز آستان تو ام در جهان پناهي نيست
چو بشنوي سخن اهل دل مگو كه خطاست
چه لطف بود كه ناگاه رشحه قلمت
حاصل كارگه كون و مكان اين همه نيست
حال دل با تو گفتنم هوس است
حسنت به اتّفاق ملاحت جهان گرفت
خدا چو صورت ابروي دلگشاي تو بست
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجتست
خم زلف تو دام كفر و دين است
خمي كه ابروي شوخ تو در كمان انداخت
خواب آن نرگس فتان تو بي چيزي نيست
خوشتر ز عيش و صحبت باغ و بهار چيست
خيال روي تو در هر طريق همره ماست
دارم اميد عاطفتي از جناب دوست
در دير مغان آمد يارم قدحي در دست
درين زمانه رفيقي كه خالي از خلل است
دل سرا پرده محبّت اوست
دل و دينم شد و دلبر به ملاحت برخاست
ديدي كه يار جز سر جور و ستم نداشت
راهيست راه عشق كه هيچ كناره نيست
رواق منظر چشم من آشيانه تست
روزگاريست كه سوداي بتان دين منست
روزه يكسو شد و عيد آمد و دلها برخاست
روشن از پرتو رويت نظري نيست كه نيست
روضه خلد برين خلوت درويشانست
روي تو كس نديد و هزارت رقيب هست
زان يار دلنوارم شكريست با شكايت
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نيست
ز گريه مردم چشمم نشسته در خونست
زلف آشفته و خوي كرده و خندان لب و مست
زلفت هزار دل به يكي تار مو ببست
ساقيا آمدن عيد مبارك بادت
ساقي بيار باده كه ماه صيام رفت
ساقي بيا كه يار ز رخ پرده برگرفت
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت
شكفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
شنيده ام سخني خوش كه پير كنعان گفت
صبا اگر گذري افتدت به كشور دوست
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
صحن بستان ذوق بخش و صحبت ياران خوشست
صوفي از پرتو مي راز نهاني دانست
عيب رندان مكن اي زاهد پاكيزه سرشت
كس نيست كه افتاده آن زلف دو تا نيست
كنون كه بر كف گل جام باده صافست
كنون كه مي دمد از بوستان نسيم بهشت
گر ز دست زلف مشكينت خطايي رفت رفت
گل در برو مي در كف و معشوقه به كامست
لعل سيراب به خون تشنه لب يار منست
ما را ز خيال تو چه پرواي شرابست
ما هم اين هفته برون رفت و به چشمم ساليست
مدامم مست مي دارد نسيم جعد گيسويت
مرحبا اي پيك مشتاقان بده پيغام دوست
مردم ديده ما جز به رخت ناظر نيست
مطلب طاعت و پيمان صلاح از من مست
منم كه گوشه ميخانه خانقاه منست
مير من خوش مي روي كاندر سر و پا ميرمت
يا رب اين شمع دل افروز ز كاشانه كيست
يا رب سببي ساز كه يارم به سلامت
حرف ث 1 غزل
درد ما را نيست درمان الغياث
حرف ج 1 غزل
تويي كه بر سر خوبان كشوري چون تاج
حرف ح 1 غزل
اگر به مذهب تو خون عاشقست مباح
حرف خ 1 غزل
دل من در هواي روي فرّخ
حرف د 145 غزل
آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند
آن كس كه به دست جام دارد
آن كه از سنبل او غاليه تابي دارد
آن كه رخسار ترا رنگ گل و نسرين داد
آن كيست كز روي كرم با ما وفاداري كند
آن يار كز و خانه ما جاي پري بود
ابر آذاري برآمد باد نوروزي وزيد
از ديده خون دل همه بر روي ما رود
از سر كوي تو هر كو به ملالت برود
اگر آن طاير قدسي زدرم باز آيد
اگر به باده مشكين دلم كشد شايد
اگر روم ز پي اش فتنه ها برانگيزد
اگر نه باده غم دل زياد ما ببرد
اي پسته تو خنده زده بر حديث قند
به آب روشن مي عارفي طهارت كرد
بتي دارم كه گرد گل ز سنبل سايه بان دارد
به حسن و خلق و وفا كس به يار ما نرسد
بخت از دهان دوست نشانم نميدهد
بر سر آنم كه گر ز دست برآيد
به سرّ جام جم آنگه نظر تواني كرد
بعد ازين دست من و دامن آن سرو بلند
به كوي ميكده يا رب سحر چه مشغله بود
بلبلي خون دلي خورد و گلي حاصل كرد
بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشاني داد
بود آيا كه در ميكده ها بگشايند
بوي خوش تو هر كه ز باد صبا شنيد
بيا كه ترك فلك خوان روزه غارت كرد
بيا كه رايت منصور پادشاه رسيد
پيرانه سرم عشق جواني بسر افتاد
پيش ازينت بيش از اين انديشه عشّاق بود
تا زميخانه و مي نام و نشان خواهد بود
ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود
تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد
جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد
جمالت آفتاب هر نظر باد
جهان برابر وي عيد از هلال و سمه كشيد
چو آفتاب مي از مشرق پياله برآيد
چو باد عزم سر كوي يار خواهم كرد
چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود
چه مستي است ندانم كه رو به ما آورد
حسب حالي ننوشتّي و شد ايّامي چند
حسن تو هميشه در فزون باد
خستگان را چو طلب باشد و قوّت نبود
خسروا گوي فلك در خم چوگان تو باد
خوشا دلي كه مدام از پي نظر نرود
خوش آمد گل و زان خوشتر نباشد
خوشست خلوت اگر يار يار من باشد
داني كه چنگ و عود چه تقرير مي كنند
در ازل پرتو حسنت ز تجلّي دم زد
در ازل هر كو به فيض دولت ارزاني بود
درخت دوستي بنشان كه كام دل به بار آرد
در نظر بازي ما بيخبران حيرانند
در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد
دست از طلب ندارم تا كام من برآيد
دست بر حلقه آن زلف دو تا نتوان كرد
دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند
دل از من برد و روي از من نهان كرد
دلبر برفت و دلشدگا نرا خبر نكرد
دل ما به دور رويت ز چمن فراغ دارد
دلم جز مهر مهرويان طريقي بر نمي گيرد
دلي كه غيب نمايست و جام جم دارد
دمي باغم به سر بردن جهان يكسر نمي ارزد
دوستان دختر رز توبه ز مستوري كرد
دوش اگهي ز يار سفر كرده داد باد
دوش از جناب آصف پيك بشارت آمد
دوش در حلقه ما قصّه گيسوي تو بود
دوش ديدم كه ملايك در ميخانه زدند
دوش مي آمد و رخساره بر افروخته بود
دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند
دي پير مي فروش كه ذكرش بي خبر باد
ديدم به خواب خوش كه به دستم پياله بود
ديدي اي دل كه غم عشق دگر بار چه كرد
ديري است كه دلدار پيامي نفرستاد
راهي بزن كه آهي برساز آن توان زد
رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد
رسيد مژده كه ايّام غم نخواهد ماند
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد
روز وصل دوستداران ياد باد
روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
روشني طلعت تو ماه ندارد
زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد
زهي خجسته زماني كه يار باز آيد
ساقي ار باده از اين دست به جام اندازد
ساقي حديث سرود گل و لاله مي رود
سالها دفتر ما در گرو صهبا بود
سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد
ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد
سحر بلبل حكايت با صبا كرد
سحر چون خسرو خاور علم بر كوهساران زد
سحرم دولت بيدار به بالين آمد
سرو چمان من چرا ميل چمن نمي كند
سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
شاهد آن نيست كه موئيّ و مياني دارد
شاهدان گر دلبري زينسان كنند
شراب بيغش و ساقيّ خوش دودام رهند
شراب و عيش نهان چيست كار بي بنياد
صبا به تهنيت پير مي فروش آمد
صبا وقت سحر بويي ز زلف يار مي آورد
صوفي ارباده به اندازه خورد نوشش باد
صوفي نهاد دام و سر حقّه باز كرد
طاير دولت اگر باز گذاري بكند
عشق تو نهال حيرت آمد
عكس روي تو چو در آينه جام افتاد
غلام نرگس مست تو تاجرانند
قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود
كسي كه حسن و خط دوست در نظر دارد
كلك مشكين تو روزي كه ز ما ياد كند
كنون كه در چمن آمد گل از عدم به وجود
كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد
گداخت جان كه شود كار دل تمام و نشد
گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود
گر من از باغ تو يك ميوه بچينم چه شود
گر مي فروش حاجت رندان روا كند
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآيد
گفتم كيم دهان و لبت كامران كنند
گل بي رخ يار خوش نباشد
گوهر مخزن اسرار همانست كه بود
مرا به رندي و عشق آن فضول عيب كند
مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد
مژده اي دل كه دگر باد صبا باز آمد
مسلمانان مرا وقتي دلي بود
مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد
معاشران ز حريف شبانه ياد آريد
معاشران گره از زلف يار باز كنيد
من و انكار شراب اين چه حكايت باشد
نسيم باد صبا دوشم آگهي آورد
نفس باد صبا مشك فشان خواهد شد
نفس برآمدم و كام از تو بر نمي آيد
نقد صوفي نه همه صافي بي غش باشد
نقدها را بود آيا كه عياري گيرند
نه هر كه چهره برافروخت دلبري داند
نيست در شهر نگاري كه دل ما ببرد
واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مي كنند
هر آن كو خاطر مجموع و يا نازنين دارد
هر آن كه جانب اهل خدا نگه دارد
هر كه را با خط سبزت سر سودا باشد
هر كه شد محرم دل در حرم يار بماند
هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هماي اوج سعادت به دام ما افتد
ياد باد آن كه ز ما وقت سفر ياد نكرد
ياد باد آن كه سر كوي توام منزل بود
ياد باد آن كه نهانت نظري با ما بود
بارم چو قدح به دست گيرد
ياري اندر كس نمي بينيم ياران را چه شد
يكدو جامم دي سحرگه اتفاق افتاده بود
حرف ر 13 غزل
الا اي طوطي گوياي اسرار
اي خرّم از فروغ رخت لاله زار عمر
اي صبا نكهتي از خاك ره يار بيار
اي صبا نكهتي از خاك ره يار بيار
اي صبا نكهتي از كوي فلاني به من آر
ديگر ز شاخ سرو سهي بلبل صبور
روي بنما و مرا گو كه ز جان دل برگير
روي بنما و وجود خودم از ياد ببر
شب وصل است و طي شد نامه هجر
صبا ز منزل جانان گذر دريغ مدار
عيد است و آخر گل و ياران در انتظار
گر بود عمر به ميخانه رسم بار دگر
نصيحتي كنمت بشنو و بهانه مگير
يوسف گم گشته باز آيد به كنعان غم مخور
حرف ز 9 غزل
اي سرو ناز حسن كه خوش مي روي بناز
بر نيامد از تمنّاي لبت كامم هنوز
بيا و كشتي ما در شط شراب انداز
حال خونين دلان كه گويد باز
خيز و در كاسه زر آب طربناك انداز
در آ كه در دل خسته توان درآيد باز
دلم رميده لولي و شيست شورانگيز
منم كه ديده به ديدار دوست كردم باز
هزار شكر كه ديدم به كام خويشت باز
حرف س 5 غزل
اي صبا گر بگذري بر ساحل رود ارس
دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس
درد عشقي كشيده ام كه مپرس
دلا رفيق سفر بخت نيكخواهت بس
گلعذاري ز گلستان جهان ما را بس
حرف ش 20 غزل
اگر رفيق شفيقي درست پيمان باش
اي همه شكل تو مطبوع و همه جاي تو خوش
باز آي و دل تنگ مرا مونس جان باش
باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش
ببرد از من قرار و طاقت و هوش
به دور لاله قدح گير و بي ريا مي باش
چو بر شكست صبا زلف عنبرافشانش
خوشا شيراز و وضع بي مثالش
در عهد پادشاه خطا بخش جرم پوش
دلم رميده شد و غافلم من درويش
دوش با من گفت پنهان كار داني تيز هوش
سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده بگوش
شراب تلخ مي خواهم كه مرد افكن بود زورش
صوفي گلي بچين و مرقّع به خاربخش
فكر بلبل همه آنست كه گل شد يارش
كنار آب و پاي بيد و طبع شعر و ياري خوش
ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش
مجمع خوبي و لطفست عذار چو مهش
هاتفي از گوشه ميخانه دوش
يا رب اين نو گل خندان كه سپردي به منش
حرف ع 3 غزل
بامدادان كه ز خلوتگه كاخ ابداع
در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع
حرف غ 1 غزل
سحر به بوي گلستان دمي شدم در باغ
حرف ف 1 غزل
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم بكف
حرف ق 2 غزل
زبان خامه ندارد سر بيان فراق
مقام امن و مي بيغش و رفيق شفيق
حرف ك 3 غزل
اگر شراب خوري جرعه فشان بر خاك
اي دل ريش مرا با لب تو حقّ نمك
هزار دشمنم ار مي كنند قصد هلاك
حرف ل 7 غزل
اگر به كوي تو باشد مرا مجال وصول
اي رخت چون خلد و لعلت سلسبيل
به وقت گل شدم از توبه شراب خجل
خوش خبر باشي اي نسيم شمال
داراي جهان نصرت دين خسرو كمال
شممت روح و داد و شمت برق وصال
هر نكته اي كه گفتم در وصف آن شمائل
حرف م 73 غزل
آن كه پا مال جفا كرد و چو خاك راهم
بارها گفته ام و بار دگر مي گويم
باز آي ساقيا كه هواخواه خدمتم
به تيغم گر كشد دستش نگيرم
بشري اذ السّلامة حلّت بذي سلم
به عزم تو به سحر گفتم استخاره كنم
به غير از آن كه بشد دين و دانش از دستم
بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم
به مژگان سيه كردي هزاران رخنه در دينم
بيا تا گل بر افشانيم و مي در ساغر اندازيم
بي تو اي سرو روان با گل و گلشن چكنم
تو همچو صبحي و من شمع خلوت سحرم
جوزا سحر نهاد حمايل برابرم
چرا نه در پي عزم ديار خود باشم
چل سال بيش رفت كه من لاف مي زنم
حاشا كه من به موسم گل ترك مي كنم
حاليا مصلحت وقت در آن مي بينم
حجات چهره جان مي شود غبار تنم
خرّم آنروز كزين منزل ويران بروم
خيال روي تو چون بگذرد به گلشن چشم
خيال نقش تو در كارگاه ديده كشيدم
خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم
خيز تا خرقه صوفي به خرابات بريم
در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
در خرابات مغان نور خدا مي بينم
دردم از يار است و درمان نيز هم
در نهانخانه عشرت صنمي خوش دارم
دوستان وقت گل آن به كه به عشرت كوشيم
دوش بيماري چشم تو ببرد از دستم
دوش سوداي رخش گفتم ز سر بيرون كنم
ديدار ميّسر و بوس و كنار هم
ديده دريا كنم و صبر به صحرا فكنم
ديشب به سيل اشك ره خواب ميزدم
روزگاري شد كه در ميخانه خدمت ميكنم
ز دست كوته خود زير بارم
زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم
سالها پيروي مذهب رندان كردم
سرم خوشست و به بانگ بلند مي گويم
صلاح از ما چه مي جويي كه مستانرا صلا گفتيم
صنما با غم عشق تو چه تدبير كنم
صوفي بيا كه خرقه سالوس بركشيم
عاشق روي جواني خوش و نوخاسته ام
عشق بازيّ و جوانيّ و شراب لعل فام
عمريست تا به راه غمت رو نهاده ايم
عمريست تا من در طلب هر روز گامي ميزنم
غم زمانه كه هيچش كران نمي بينم
فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم
فتوي پير مغان دارم و قوليست قديم
گر ازين منزل ويران به سوي خانه روم
گر چه افتاد ز زلفش گرهي در كارم
گرچه ما بندگان پادشهيم
گر دست دهد خاك كف پاي نگارم
گر دست رسد بر سر زلفين تو بازم
گرم از دست برخيزد كه با دلدار نشينم
گر من از سر زنش مدّعيان انديشم
ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمده ايم
ما بي غمان مست دل از دست داده ايم
ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم
ما ز ياران چشم ياري داشتيم
ما شبي دست برآريم و دعايي بكنيم
ما نگوييم بد و ميل به ناحق نكنيم
مرا عهديست با جانان كه تا جان در بدن دارم
مرا مي بيني و هر دم زيادت مي كني دردم
مرحبا طاير فرّخ پي فرخنده پيام
مزن بر دل ز نوك غمزه تيرم
مژده وصل تو كو كز سر جان برخيزم
من ترك عشق شاهد و ساغر نمي كنم
من دوستدار روي خوش و موي دلكشم
من از آتش دل چون خم مي در جوشم
من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم
من نه آن رندم كه ترك شاهد و ساغر كنم
نماز شام غريبان چو گريه آغازم
هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم
حرف ن 23 غزل
افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن
اي روي ماه منظر تو نو بهار حسن
اي نور چشم من سخني هست گوش كن
بالا بلند عشوه گر نقش باز من
بهار و گل طرب انگيز كشت و تو به شكن
چندانكه گفتم غم با طبيبان
چو گل هر دم به بويت جامه در تن
چون شوم خاك رهش دامن بيفشاند ز من
خدا را كم نشين با خرقه پوشان
خوشتر از فكر مي و جام چه خواهد بودن
داني كه چيست دولت ديدار يار ديدن
ز در درآ و شبستان ما منوّر كن
شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنان
شراب لعل كش و روي مه جبينان بين
صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
فاتحه چو آمدي بر سر خسته بخوان
كرشمه كن و بازار ساحري بشكن
گلبرگ را ز سنبل مشكين نقاب كن
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن
مي سوزم از فراقت روي از جفا بگردان
مي فكن بر صف رندان نظري بهتر از اين
نكته دلكش بگويم خال آن كه مه رو ببين
يا رب آن آهوي مشكين به ختن باز رسان
حرف و 11 غزل
اي آفتاب آينه دار جمال تو
اي پيك راستان خبر يار ما بگو
اي خونبهاي ناقه چين خاك راه تو
اي قباي پادشاهي راست بر بالاي تو
به جان پير خرابات و حقّ صحبت او
تاب بنفشه مي دهد طرّه مشكساي تو
خطّ عذا يار كه بگرفت ماه ازو
گفتا برون شدي به تماشاي ماه نو
گفتا برون شدي به تماشاي ماه نو
گلبن عيش مي دهد ساقي گلعذار كو
مرا چشميست خون افشان ز چشم آن كمان ابرو
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو
حرف هـ 13 غزل
از خون دل نوشتم نزديك دوست نامه
از من جدا مشو كه توام نور ديده
اي كه با سلسله زلف دراز آمده
چراغ روي تو را شمع گشت پروانه
خنك نسيم معتبر شمامه دلخواه
دامن كشان همي شد در شرب زر كشيده
در سراي مغان رفته و آب زده
دوش رفتم به در ميكده خواب آلوده
سحرگاهان كه مخمور شبانه
عيشم مدامست از لعل دلخواه
گر تيغ بارد در كوي آن ماه
ناگهان پرده بر انداخته اي يعني چه
وصال او ز عمر جاودان به
حرف ي 67 غزل
آن غاليه خط گر سوي ما نامه نوشتي
اتت رواتح رندا لحمي و زاد غرامي
احمدالله علي معدلة السّلطان
اي بيخبر بكوش كه صاحب خبر شوي
اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي
اي در رخ تو پيدا انوار پادشاهي
اي دل آن دم كه خراب از مي گلگون باشي
اي دل به كوي عشق گذاري نميكني
اي دل به كوي عشق گذاري نمي كني
اي دل گر از آن چاه زنخدان بدر آيي
اي دل مباش يكدم خالي ز عشق و مستي
اي قصه بهشت ز كويت حكايتي
اي كه بر ماه از رخ مشكين نقاب انداختي
اي كه دايم به خويش مغروري
اي كه در كشتن ما هيچ مدارا نكني
اي كه در كوي خرابات مقامي داري
اي كه مهجوري عشّاق روا مي داري
اين خرقه كه من دارم در رهن شراب اولي
با مدّعي مگوييد اسرار عشق و مستي
به جان او كه گرم دست رس به جان بودي
به چشم كرده ام ابروي ماه سيمايي
بشنو اين نكته كه خود را ز غم آزاده كني
به صوت بلبل و قمري اگر ننوشي مي
بگرفت كار حسنت چون عشق من كمالي
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوي
بيا با ما مورز اين كينه داري
ترا كه هر چه مرا دست در جهان داري
تو مگر بر لب آبي بهوش بنشيني
چه بودي ار دل آن ماه مهربان بودي
چو سرو اگر بخرامي دمي به گلزاري
خوش كرد ياوري فلكت روزداوري
در همه دير مغان نيست چو من شيدايي
دو يار زيرك و از باده كهن دو مني
ديدم به خواب دوش كه ماهي برآمدي
رفتم به باغ صبحدمي تا چنم گلي
روزگاريست كه ما را نگران مي داري
زان مي عشق كز و پخته شود هر خامي
ز دلبرم كه رساند نوازش قلمي
ز كوي يارم مي آيد نسيم باد نوروزي
زين خوش رقم كه بر گل رخسار مي كشي
ساقيا سايه ابرست و بهار و لب جوي
ساقي بيا كه شد قدح لاله پر زمي
سبت سلمي بصدغيها فؤادي
سحر با باد مي گفتم حديث آرزومندي
سحرگه رهروي در سرزميني
سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهي
سلام الله ما كرّ الليالي
سلامي چو بوي خوش آشنايي
سليمي منذ حلّت بالعراق
سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي
شهريست پر ظريفان و زهر طرف نگاري
صبا تو نكهت آن زلف مشكبو داري
صبحست و ژاله مي چكد از ابر بهمني
طفيل هستي عشقند آدميّ و پري
عمر بگذشت به بيحاصلي و بوالهوسي
كتبت قصّة شوقي و مدمعي باكي
كه برد نزد شاهان ز من گدا پيامي
گفتند خلايق كه تويي يوسف ثاني
لبش مي بوسم و در مي كشم مي
مخمور جام عشقم ساقي بده شرابي
مي خواه و گل افشان كن از دهر چه مي جويي
نسيم صبح سعادت بدان نشان كه تو داني
نوبهارست در آن گوش كه خوشدل باشي
نوش كن جام شراب يك من
وقت را غنيمت دان آنقدر كه بتواني
هزار جهد بكردم كه يار من باشي
هواخواه توام جانا و مي دانم كه مي داني
يا مبسما يحاكي درجا من الّلئالي

ديوان حافظ شيرازي

  • فصل چاپ : بهار
  • سال چاپ : 1384
  • قطع کتاب : وزیری
  • چاپخانه آثار
  • تیراژ 4000 نسخه
  • تعداد صفحه : 404صفحه
  • شابک 964-93560-4-5
  • زبان کتاب : فارسی
کتاب برای فروش فعلا موجود نیست