مدیر مسئول
محمدجواد حبيب اللهي
آدرس
قم - خيابان صفاييه - كوي جلال زاده - كوي شريفي - پلاك 69 - كد پستي:3715634561
خلاصه کتاب
الكساندر، پس از تسخير كردن حكومت هاي پادشاهي بسيار، در حال بازگشت به وطن خود بود، در بين راه بيمار شد و به مدت چند ماه بستري گرديد. با نزديك شدن مرگ، الكساندر دريافت كه چقدر پيروزي هايش، سپاه بزرگش، شمشير تيزش و همه ثروتش بي فايده بوده است. او فرماندهان ارتش را فراخواند و گفت: من اين دنيا را به زودي ترك خواهم كرد اما سه خواسته دارم خواسته هايم را حتما انجام دهيد. فرماندهان ارتش در حاليكه اشك از گونه هايشان سرازير شده بود موافقت كردند كه از آخرين خواسته هاي پادشاهشان اطاعت كنند. الكساندر گفت: اولين خواسته ام اين است كه پزشكان من بايد تابوتم را به تنهايي حمل كنند. ثانياً وقتي تابوتم دارد به قبر حمل مي گردد، مسير منتهي به قبرستان بايد با طلا و نقره و سنگ هاي قيمتي كه درخزانه جمع آوري كرده ام پوشانده شود. سومين و آخرين خواسته ام اينست كه هر دو دستم بايد بيرون از تابوت آويزان باشد. مردم تعجب كردند اما هيچكس جرأت اعتراض نداشت. فرمانده ي مورد علاقه ي الكساندر دستش را بوسيد و روي قلب خود گذاشت و گفت: پاشاها، به شما اطمينان مي دهيم كه همه خواسته هايتان اجرا خواهد شد. اما بگوييد چرا چنين خواسته ي عجيبي داريد؟ الكساندر نفس عميق كشيد و گفت، مي خواهم دنيا را آگاه سازم از سه درسي كه ياد گرفته ام. مي خواهم پزشكان تابوتم را حمل كنند تا مردم بفهمند كه هيچ دكتري واقعاً‌ نمي تواند هيچكس را واقعاً شفا دهد. دومين خواسته براي آنست كه بدانند، حتي يك خورده طلا هم نمي تواند با خودم ببرم و سومين خواسته از اين جهت بودكه مردم بفهمند كه من با دستان خالي به اين دنيا آمده ام و با دستان خالي اين دنيا را ترك مي كنم.

اسكندر مقدوني

  • نویسنده : هارولدلمب
  • سال چاپ : 1389
  • قطع کتاب : رقعی
  • تیراژ 2000 نسخه
  • تعداد صفحه : 454صفحه
  • شابک 978-600-111-161-7
  • زبان کتاب : فارسی
کتاب برای فروش فعلا موجود نیست