مدیر مسئول
محمد جواد صفري پور
آدرس
قم - خيابان ارم - روبروي هتل ارم
خلاصه کتاب
اين كتاب شعر اشعار حاج حسين سمندر ساوجي مي باشد كه به كوشش ابوالقاسم فخاريان ساوجي تنظيم شده و شامل غزليات، مشهورات، ابيات متفرقه و تك ليست ها و رباعيات اين شاعر گرانمايه ادبيات فارسي مي باشد.
فهرست
فهرست غزليّات
شكنج زلف بتي كرده بي‌قرار مرا
واله و مست توام گير در آغوش مرا
توا واسع العطائي و من جايز الخطاء
تيشه بر دست گرفت از پي ويراني ما
آشيان مرتفع آن محرم اسرار كجاست
اي مونس جان به چشم مستت
گر چه طوفان حوادث شمع تو خاموش كرد
بسكه زلفين تو خم در خم و چين در چين است
خاطر مجموع جمعي در هم آشفته است
با يكي از جمله ياران خويش
مرا كه سكّه دل همچو قلب تو صافي است
گر اين قبا به قامتت اي مه بريدني است
من همان روزي كه اين شوريده دل
مرا دلي چو زلف تو بيقرار اي دوست
خون گشته ز هجران جمالت دلم اي دوست
يا در همه آفاق ره و رسم وفا نيست
در كوي عشق ميل ورودم هنوز هست
گر آرزوي وصل تو ما را مجال نيست
جز حسرت ديدار تو شوري به سرم نيست
خاطري نبود كه از مه طلعتام رنجيده نيست
داغدار از پس مرگت جگري نيست كه نيست
به جز وصال تو درد مرا علاجي نيست
ديري است كزان دلبر جانان خبري نيست
حال كاندر قدح از من اثري باقي نيست
به سوي حق به جز از راه راست راهي نيست
در قاف هنر اگر چه ماوا دارم
تا شد رخ دوست جلوه‌گر، در نظرم
تا جان به شوق ديدن جانان مرا گرفت
لوح دل از فروغ مالت صفا گرفت
دوستان، نخل جواني مرا گرد گرفت
روزي از روز‌ها به گورستان
ماه فلك جلوه‌اي از روي تو دارد
تا رحمت آرد آن صنم روزيّ و بر ما بگذرد
آنكه ره بر در صاحبنظري پيدا كرد
پنجه در پنجه تقدير و قضا نتوان كرد
دل از جهان همه وصل تو آرزو مي‌كرد
عشوه و نازت اگر شتاب نمي‌كرد
حق گفته ثناي تو به قرآن
گر در سري هوائي ز آن سيمتن نباشد
خدا به پير جماران جهان جان بخشد
ساقي بريز باده كه عيد غدير شد
بازم به سر هواي گلستان شد
گر ز وصلت خاطر ما شاد ميشد بد نميشد
در فراق دوست دل هر لحظه آهي مي‌كشد
هر آنكه در ازل از بطن مادر پاكزاد آمد
شكر خدا را كه دور غم به سر آمد
حيف است كه اوصاف تو ناگفته بماند
كسانكه خود طلبي را نظام خود كردند
گردون وفا به مردم دانا نمي‌كند
ساقي ار بر ما سر پيمان كنيد
گفتم پري رخان ز چه رخ را نهان كنند؟
گفتمش جانان وصالت كي ميّسر مي‌شود
صداي قهقه ساكنان عرش مجيد
فروردين سال نوي داد نويد
تا مرا گلزار رويت منظر ديدار بود
شكوه بردم به قادر متعال
به جز از وصل توام حاجت ديدار نبود
گفتي از سوداي عشقم خون جگر خواهي نمود
گفت اندر پاس عشقت فديه سر خواهد نمود
پيش چشمت باغبان از نرگس شهلا چه گويد
شد هواي بوستان از نفخه باد بهار
نرگس مستت از پري رخسار
باز سر زد از افق خورشيد بخت كامكار
عيد است و موسم طرب و طرف جويبار
به عزم پرسش احوال و صحبت و ديدار
عبث به خاطر اين رنگ و بوي زود‌گذر
ساقيا از مي‌ وحدت بدهم جامه دگر
حضور حضرت فخّاريان نيك سير
اي مايه اميد و تمنّاي من، امير
سعي كن تا مي‌تواني با نكوين يار باش
كي بود حاجت ديهيم و كلاه و كمرش
صبحم از روي تو روشنگر هر شام خوشي
ماه تو يا كه مهر درخشان كداميك
ز گردش فلك كجمدار، گرد ملال
به خاطري پر از اندوه و درد و رنج
فصل خزان رسيد و گل از گلستان برفت
خدنگ ناز تو چندان مرا نداد مجال
دوش كردم ز پير عقل سؤال
ايكه عمرت باد چون قدّت طويل
تا شعله ورشود، ز غمت قلب تيره‌ام
چنان از نرگس مستت، خرابك
بسكه شوق روي دلبر داشتم
چند روزي به سر كوي تو مأوا كردم
ز آنروز كز تعيّن هستي جدا شدم
ز بس به مژدده وصل تو آرزمندم
تير مژگان تو اوّل نظر، انداخت ز كارم
عمري است كه با عشق تو در سوز و گدازم
دوش كز شوق لقايش بود بر در ديدگانم
گفتم بينم، كه مي‌توانم
تا دين خود به مذهب و ميهن ادا كنم
خواهي اي دل يار جانانت كنم
حاشا كه من به غير جمالت نظر كنم
شبي اگر گره از زلف يار باز كنم
هر زمان ياد از آن سنبل گيسوي كنم
هر دم كه باد از بت عيّار مي‌:نم
فكنده رشته الفت به گردن جانم
من در فلك ادب چو ماهم
بر خاك آستان تو تا سر نهاده‌ايم
سر پوش فكندم به صد عيب نهاني
تا دل به زلف آن بت عيّار بسته‌ايم
با روي تو اي گف سر گلزار نداريم
سُستي گرفت تا كه قواي جوانيم
سحر‌گاهي به بزمي چون گلستان
تو از بهر شهادت داشتي اصرار مهدي جان
ندانم از بد بخت من است ياز زمان
بدان نه از بد بخت تو است ني ز زمان
الا به برج كمال و ادب مه تابان
همينكه نامه به دستم رسيد بر چشمان
شكوه بردم به قادر منّان
گر نباشد نوح منجي ره به ساحل كي توان
مژده كامد ماه شعبان و جهان
در آرزوي روي تو اي نازنين بدن
فرخنده باد طالعت از گلعذار من!
مست است از شراب جواني نگار من
از راه لطف آن مه سيمين عذار من
اي مايه قرار ناتوان من بازآ
اي مير عاشقان و شهيدان دين حسين
سخن گر كنون فرّ و شوكت گرفته
بنده را همسري است در خونه
اي آنكه حق نموده به قرآن ثناي تو
اي نازدانه دلبر هر جائي
نشگفته گلي فرشته خوئي
بر شامم مي‌رسد هر لحظه بوي طالبي
رخ نمودي و ترك ما كردي
نور چشمان به گرد بالينم
يا بوي دوچرخه ديد روزي
گر چو زر خواهي شد پاك از عيار زندگي
من گلي هرگز نچيدم از بهار زندگي
محروم از زمانم و بد نام زندگي
آيا چه مي‌شود كه تو ترك جفا كني
پنهان زما به ديدن اغيار مي‌روي
نيست در حلقه خوبان جهان چون تو مهي
باز دگر صبح سعادت دميد
مثنوي
اي برتر از آنچه در گمان است
طوطي طبعم دوباره پر گرفت
خدا جونم آفتاب شد
مردم اكثر دروغگو هستند
در سحر‌گاهي به هنگام بهار
در دياري به دامن كهسار
برزگري از پي اصلاح كار
آدمي زاده نيايد به شمار
شبي در محفلي از جمع اخيار
روزي از روز‌ها به وقت سحر
كاش ميدانستم اي بدر منير
مي‌گذشتم از در ميخانه دوش
روان شد علي عليه السلام بارگاه رسول
ساعتم رفت و طاقتم شد طاق
نشگفد تا در چمن گل نشنوي آواي بلبل
مژده آمد رفقا، ماه صيام
مردي از جمله مردمان قديم
آن شنيدستم در آذربايجان
مرغ حرم اين همه شيون مزن
مرغ سحر اين همه شيون مزن
همره خود برد به ميدان جنگ
مادر اي مادر غمديده من
شبي در مجمع ياران ديرين
باز برپا شد نوا و شور شين
سالكي دلداده‌اي فرزانه‌اي
يا دارم كه شبي در كوئي
من كجا فكرت ويراني و آباداني
بندگان حق از كبير و صغير
فهرست ابيان متفرقه و تك بيتها و رباعيّات
اي تو برومند نهال وطن
اي آنكه ولاي دودمانت
چون بسمله را بر زبر سوره نويسند
اي عكس به جز تو در زمانه
مردم چشم كبودم ز انتظار شد سفيد
گر عشق تو جانگداز نبود
همه گويند جن و انس و ملك
يك عمر به غفلت گذرانديم و نگفتيم
من كه سر در پيش شاهان خم نمي‌كردم
خوش بود باده يكرنگ به هنگام بهار
طواف خانه كعبه از آن شد بر همه واجب
حرام است در سينه پنهان كنم
ايكه سر تا پا غرور و نخوتي
نه تنها رسم و آئين تو اين است
بي وفائي شيوه خوبان از آن شد تا وفا
سالها دور از رخت خون جگر خورديم و شد
گر چه نسل آدم است، علي عليه‌السلام
از من اين خط يادگاري بيش نيست
تنها گلي كه زينت بستان بود، توئي
بگذر شبي به خاظر زار و پريش ما
دلي كه آرزوي روي آن صنم دارد
آنجا كه ره دهند گدايان عشق را
از درگهت كجا روم اي دوست كافرم
با صفت رحمت تو هيچ گناهي
وفا با دوستان كردن چه نيكوست
هر كه يك جرعه ز صهباي علي نوش كند
سالها در حسرت ديدار رخت ما در دل ما است
ز نامه عملش، نامه معصيت گم شد
به جز از وصل تو در سر هوسي نيست مرا
كسيكه خوبتر از بنده چيز بنويسد
در آتش فراق چُدن آب مي‌شود
راز درون پرده بر كس عيان نگردد
پنهان مكن از ديده عشّاق كه پيداست
بي‌راهنما راه به منزل نتوان برد
بهر مرغي كه دگر قدرت پروازش نيست
دي رفت و بهمن آمد و نزديك شد بهار
در وصف علي عليه‌السلام هر چه بگويند كم است
علي عليه‌السلام بالاتر است از هر چه گوئي
به ديگران مپسند آنچه را نداري دوست
دل از كفم ربوده و واپس نمي‌دهد
آنان كه دل به زلف سياه تو بسته‌اند
شيرين‌تر از اين وصلت و اين عقد و عروسي
اي آنكه از محاسن و اخلاق طاهري
گوشه چشمي نمودي دين و دل بردي زما
هاله برگرد رخ يارم خط از عنبر كشيده
بي تأمّل زديم دست به عشق
درد هجران گر چه دشوار است ليك اميد وصل
در اين دو روزه ايّام جز وفا نكنيد
آخر اين پيمان شكن بشكستي عهد خويش را
همه شب با تو در آغوشم و دورم از تو
صد بار توبه كردم كه دل به كس نبندم
از گل و بلبل و پروانه و شمع
گذشت عمري و آن يار دلنواز نگفت
غمها به جگر، نهفته دارم
بنيشين دمي به رغم رقيب انگهي برو
مي‌سوزم از فراق و نميدانم
در انظار خلايق خوار بودن
چون«سمندر» نيستي آتش ميفروزان كه من
از كه مي‌جوئي علاج درد بي‌درمان عشق
حيران روزگارم و مبهوت چشم ياربا
نازنينا زحمت هجران تو بر ما گذشت
بيا و خاطر ما را به وصل خو كن شاد
از چشم خمار تو عيان است گويا
گاهي از راه محبت غمم از دل بزداي
آنگو به پايبوس خودش مفتخر كني
جان به لب بهر نثار مقدمت آباده بود
آمدي جانم به قربانت ولي دير آمدي
هر چند نغمه ساز و خوش الحان چون بلبلم
كر نيست گوش هوش به عالم مكن قبول
گر عاقلي ز من بشنو گرد ما نگرد
در محفل خصوصي رندان اهل فقر
راز دل از تو چه پنهان دارم
دستگيري ز ضغيفان صفت مردان است
باز ما سر سوداي تو آورد اينجا
گر چه طوفان حوادث شمع تو خاموش كرد
سرخي روي تو و زردي رخساره من
كلبه ويران ما خالي نمي‌‌ماند ز عشق
با جلوه قدم تا به سوي باغ نهادي
كاشانه ما محفل عشق است و محبّت
از دور ديدمت ولي افسوس چشم من
يوسف به دست مردم نا اهل اوفتاد
گرامي اول برخورد فريبت ندهد
تاي پاي‌بند آن بت مشگين كلاله‌ام
اي اوفتاده در خم گرداب بحر عشق
رادمردي را كه بود از اهل سير
از بهر دو نان بر در دونان چه نشيني
هر كه را سر در ره جانان دريغ آيد نشايد
آسودگي و راحت جان مسئلت مدار
ديري است كه در دير مغان جا دارم
بسته بودم عهد تا ديگر نبندم دل به كس
اي آنكه از چون من طلب چاره مي‌شوي
به هر كه سر سپري سر به آستانش نه
تو عهد خويش شكستّي و يار غيّر شدي
بارها انديشه كردم تا به خوبان دل نبندم
به غلامي در خانه اولاد رسول
اعجوبه خلقت جهان است علي عليه‌السلام
اوصاف علي به صد زمان ممكن نيست
بگذار كه اشگي عاشقانه
وفا به خاطر آن قرب و منزلت دارد
سر بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد
فروغ حسن تو در ديده نور مي‌بارد
گر زني شانه به گيسويت و بر باد كني
آوي ني خوش است ولي خوبتر شود
واي بر احوال فگار دلم
لطف خدا گر نشود شاملم
همه در آستانه مرگند
تو را چه حد كه كني مدح احمد مرسل
اي فوس و قزح از خم ابروت كماني
توي ديزي با نخود گر ماش مي‌شد بد نمي‌شد
اي سر به فداي خاك راهت
از پل نامرد مگذر گر رود آب از سرت
مرغ دل تا به خم زلف تو در دام افتاد
سايه افكن شد هماي معدلت بر بام ما
در جواني ز غم هجر تو چون برگ خزانم
اي كردگار لم يزل و فرد لا يزال
اي ستمگُستر جفا پيشه
از گل و بلبل و پروانه و شمع
دلي نمانده كه تا منبع صفا كنمش
جدائي از تو مرا سخت زنجه مي‌دارد
گر در سر هوائي زان سيمتن نباشد
گفتگو از گل و بلبل بنما ز اين پس بس
اين خانه منتسب به علمدار كربلا است
يك عمر به غفلت گذارانديم و نگفتيم
اي خداوند‌گار حي‌ّ قديم
گر ناله‌اي از نائي از عشق برنخيزد
دل از كفم ربوده و واپس نمي‌دهد
خم زلفين تو تا ديدم من
اي عكس به يادگار مير و بر دوست
تا سايه ولاي تو افتاد بر سرم
از من اين خط يادگاري بيش نيست
هر چند من ز علم و ادب مايه داشتم
به بوستان به ره هر گلي دو صد خار
انبياء را همه در هر حالت
حل اين مشكل از تو مي‌خواهم
نمي‌گويم خلاف وعده كردي
مطر با چنگي به چنگ آور نوائي ساز كن
ترك جان كرديم و در راه وفاي دوستان
نه تنها رسم و آئين تو اين است
ز اطعام زمانه حلق بستن چه خوش است
روزگاري است كه من عاشق ديدار توام
از زلف تو فتنه است گنه از سوي ما نيست
ني غايبي چناچه تصورّ كنند خلق
شهري چو مال خلق بگيرند عوض دهند
سنان نيزه‌ات از تنگناي سينه كشيدم
گونه‌اي مايل ديدار من اي دوست چرا؟
تا صبا بوئي از آن زلف پريشان دارد
وعده كردي كز لبانت بوسه‌اي بدهي مرا
گر دست دهد نعمت ديدار تو بازم
جمله‌ها كاملا‌ً شبيه همند
بال وپري نه تا كه به كويت سفر كنم
دلا به هيچ نيرزد جهان بي‌بنياد
چون عفو خدا خاص گنه‌كاران است
هر چند ز جام جهل و غفلت مستم
در رهگذر ميكده مستي ديدم
در فصل بهار باده خوردن چه خوش است
گيرم تو زما مهر گُسستي باشد
در باديه عشق هزاران خار است
زيبا نبود از چه تو زيبا روئي
از دهر به جز غم نبود حاصل ما
بيچارگي و فقر و فلاكت سهل است
بس شانه بر آن زلف دمادم زدي امشب
اي آنكه دو اسبه پي تسخير جهانيد
زان خوبتري كه كس خيال تو كند
اي همسفر كه با سر پاكت سفر كنم
مهلت نداد شمر لعين تا گه سفر
ابيان دوستان شاعر گرامي در رثاي وي
دل ما سوختگان جمله حزين است هنوز
ناله ز بيداد فلك مي‌كنم
غم ديگر به غم افزود گردون
اهل شعر از گريه شستشوي دفتر كرده‌اند
خوشا به حال نيكوي«سمندر»
صبر بسيار ببايد پدر پير فلك را
شاعر نكته سنج ايران رفت
قصيده گوي توانا ز شهر سلمان رفت
دل بريدن از نگار محضر مشكل است
شد اربعين و برافروخت التهاب درون
باز ما بر تربتت با قلب سوزان آمديم
درياي بي‌پايان عرفان بُد سمندر
آن سفر كرده كه در موطن سلمان آمد
دريغا رفت از اين دار فاني
تو از ميعاد‌گاه عاشقان بگذشتي و رفتي
پير فرزانه ما از كف فرزندان رفت
ندارد اعتبار اين چرخ اخضر
افسوس كز ميانه«سمندر»رفت
هز زمان بر مي‌كشم آهي ز جور روزگار
شب دوشنبه نمودم هواي كوي سمندر
استدراكات
فهرست اعلام و اماكن

ديوان حاج حسين سمندري

  • نویسنده : فخاريان ساوجي ابوالقاسم
  • فصل چاپ : زمستان
  • قطع کتاب : وزیری
  • چاپخانه بهمن
  • تیراژ 1000 نسخه
  • تعداد صفحه : 256صفحه
  • شابک 5-4-90473-600-978
  • زبان کتاب : فارسی
  • موضوع کتاب اشعار
کتاب برای فروش فعلا موجود نیست